log

وبلاگ اشعار کامل شاعران
اولین و بزرگترین وبلاگ دربرگیرنده اشعار کامل شاعران پارسی زبان

لیست شاعران معاصر اشعار سایر شاعران لیست شاعران کهن

مربوط به موضوع : لیلی و مجنون اثر نظامی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد

"براي جستجو در اشعار ليلی و مجنون اثر نظامی کليک کنيد"

نظامی

حکیم ابو محمد بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است . وی بین سال های 530 تا 540 هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است . وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهره ای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار می آمده است . مهم ترین اثر وی پنج گنج یا خمسه است . دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید ، غزلیات ، قطعات و رباعیات است . وی بین سال های 599 تا 602 هجری قمری وفات یافت .

  اشعار منظومه لیلی و مجنون اثر نظامی

  برای خواندن داستان لیلی و مجنون بصورت نثر کلیک کنید


برچسب‌ها: نظامی, لیلی و مجنون, اشعار نظامی, اشعار لیلی و مجنون, اشعار منظومه لیلی و مجنون, شعر, منظومه لیلی و مجنون به نثر
[ دوشنبه 1390/07/04 ] [ 11:13 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : لیلی و مجنون اثر نظامی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد

 

ای نام تو بهترین سرآغاز

بی‌نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم

جز نام تو نیست بر زبانم

ای کار گشای هر چه هستند

نام تو کلید هر چه بستند

ای هیچ خطی نگشته ز اول

بی‌حجت نام تو مسجل

ای هست کن اساس هستی

کوته ز درت دراز دستی

ای خطبه تو تبارک الله

فیض تو همیشه بارک الله

ای هفت عروس نه عماری

بر درگه تو به پرده داری

ای هست نه بر طریق چونی

دانای برونی و درونی

ای هرچه رمیده وارمیده

در کن فیکون تو آفریده

ای واهب عقل و باعث جان

با حکم تو هست و نیست یکسان

ای محرم عالم تحیر

عالم ز تو هم تهی و هم پر

ای تو به صفات خویش موصوف

ای نهی تو منکر امر معروف

ای امر تو را نفاذ مطلق

وز امر تو کائنات مشتق

ای مقصد همت بلندان

مقصود دل نیازمندان

ای سرمه کش بلند بینان

در باز کن درون نشینان

ای بر ورق تو درس ایام

ز آغاز رسیده تا به انجام

صاحب توئی آن دگر غلامند

سلطان توئی آن دگر کدامند

راه تو به نور لایزالی

از شرک و شریک هر دو خالی

در صنع تو کامد از عدد بیش

عاجز شده عقل علت اندیش

ترتیب جهان چنانکه بایست

کردی به مثابتی که شایست

بر ابلق صبح و ادهم شام

حکم تو زد این طویله بام

گر هفت گره به چرخ دادی

هفتاد گره بدو گشادی

خاکستری ار ز خاک سودی

صد آینه را بدان زدودی

بر هر ورقی که حرف راندی

نقش همه در دو حرف خواندی

بی‌کوه کنی ز کاف و نونی

کردی تو سپهر بیستونی

هر جا که خزینه شگرفست

قفلش به کلید این دو حرفست

حرفی به غلط رها نکردی

یک نکته درو خطا نکردی

در عالم عالم آفریدن

به زین نتوان رقم کشیدن

هر دم نه به حق دسترنجی

بخشی به من خراب گنجی

گنج تو به بذل کم نیاید

وز گنج کس این کرم نیاید

از قسمت بندگی و شاهی

دولت تو دهی بهر که خواهی

از آتش ظلم و دود مظلوم

احوال همه تراست معلوم

هم قصه نانموده دانی

هم نامه نانوشته خوانی

عقل آبله پای و کوی تاریک

وآنگاه رهی چو موی باریک

توفیق تو گر نه ره نماید

این عقده به عقل کی گشاید

عقل از در تو بصر فروزد

گر پای درون نهد بسوزد

ای عقل مرا کفایت از تو

جستن ز من و هدایت از تو

من بددل و راه بیمناکست

چون راهنما توئی چه باکست

عاجز شدم از گرانی بار

طاقت نه چگونه باشد این کار

می‌کوشم و در تنم توان نیست

کازرم تو هست باک از آن نیست

گر لطف کنی و گر کنی قهر

پیش تو یکی است نوش یا زهر

شک نیست در اینکه من اسیرم

کز لطف زیم ز قهر میرم

یا شربت لطف دار پیشم

یا قهر مکن به قهر خویشم

گر قهر سزای ماست آخر

هم لطف برای ماست آخر

تا در نقسم عنایتی هست

فتراک تو کی گذارم از دست

وآن دم که نفس به آخر آید

هم خطبه نام تو سراید

وآن لحظه که مرگ را بسیجم

هم نام تو در حنوط پیچم

چون گرد شود وجود پستم

هرجا که روم تو را پرستم

در عصمت اینچنین حصاری

شیطان رجیم کیست باری

چون حرز توام حمایل آمود

سرهنگی دیو کی کند سود

احرام گرفته‌ام به کویت

لبیک زنان به جستجویت

احرام شکن بسی است زنهار

ز احرام شکستنم نگهدار

من بیکس و رخنها نهانی

هان ای کس بیکسان تو دانی

چون نیست به جز تو دستگیرم

هست از کرم تو ناگزیرم

یک ذره ز کیمیای اخلاص

گر بر مس من زنی شوم خاص

آنجا که دهی ز لطف یک تاب

زر گردد خاک و در شود آب

من گر گهرم و گر سفالم

پیرایه توست روی مالم

از عطر تو لافد آستینم

گر عودم و گر درمنه اینم

پیش تو نه دین نه طاعت آرم

افلاس تهی شفاعت آرم

تا غرق نشد سفینه در آب

رحمت کن و دستگیر و دریاب

بردار مرا که اوفتادم

وز مرکب جهل خود پیادم

هم تو به عنایت الهی

آنجا قدمم رسان که خواهی

از ظلمت خود رهائیم ده

با نور خود آشنائیم ده

تا چند مرا ز بیم و امید

پروانه دهی به ماه و خورشید

تا کی به نیاز هر نوالم

بر شاه و شبان کنی حوالم

از خوان تو با نعیم‌تر چیست

وز حضرت تو کریمتر کیست

از خرمن خویش ده زکاتم

منویس به این و آن براتم

تا مزرعه چو من خرابی

آباد شود به خاک و آبی

خاکی ده از آستان خویشم

وابی که دغل برد ز پیشم

روزی که مرا ز من ستانی

ضایع مکن از من آنچه مانی

وآندم که مرا به من دهی باز

یک سایه ز لطف بر من انداز

آن سایه نه کز چراغ دور است

آن سایه که آن چراغ نوراست

تا با تو چو سایه نور گردم

چون نور ز سایه دور گردم

با هر که نفس برآرم اینجا

روزیش فروگذارم اینجا

درهای همه ز عهد خالیست

الا در تو که لایزالیست

هر عهد که هست در حیاتست

عهد از پس مرگ بی‌ثباتست

چون عهد تو هست جاودانی

یعنی که به مرگ و زندگانی

چندانکه قرار عهد یابم

از عهد تو روی برنتابم

بی‌یاد توام نفس نیاید

با یاد تو یاد کس نیاید

اول که نیافریده بودم

وین تعبیه‌ها ندیده بودم

کیمخت اگر از زمیم کردی

با زاز زمیم ادیم کردی

بر صورت من ز روی هستی

آرایش آفرین تو بستی

واکنون که نشانه گاه جودم

تا باز عدم شود وجودم

هرجا که نشاندیم نشستم

وآنجا که بریم زیر دستم

گردیده رهیت من در این راه

گه بر سر تخت و گه بن چاه

گر پیر بوم و گر جوانم

ره مختلف است و من همانم

از حال به حال اگر بگردم

هم بر رق اولین نوردم

بی‌جاحتم آفریدی اول

آخر نگذاریم معطل

گر مرگ رسد چرا هراسم

کان راه بتست می‌شناسم

این مرگ نه، باغ و بوستانست

کو راه سرای دوستانست

تا چند کنم ز مرگ فریاد

چون مرگ ازوست مرگ من باد

گر بنگرم آن چنان که رایست

این مرگ نه مرگ نقل جایست

از خورد گهی به خوابگاهی

وز خوابگهی به بزم شاهی

خوابی که به بزم تست راهش

گردن نکشم ز خوابگاهش

چون شوق تو هست خانه خیزم

خوش خسبم و شادمانه خیزم

گر بنده نظامی از سر درد

در نظم دعا دلیریی کرد

از بحر تو بینم ابر خیزش

گر قطره برون دهد مریزش

گر صد لغت از زبان گشاید

در هر لغتی ترا ستاید

هم در تو به صد هزار تشویر

دارد رقم هزار تقصیر

ور دم نزند چو تنگ حالان

دانی که لغت زبان لالان

گر تن حبشی سرشته تست

ور خط ختنی نبشته تست

گر هر چه نبشته‌ای بشوئی

شویم دهن از زیاده گوئی

ور باز به داورم نشانی

ای داور داوران تو دانی

زان پیش کاجل فرا رسد تنگ

و ایام عنان ستاند از چنگ

ره باز ده از ره قبولم

بر روضه تربت رسولم

[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 18:17 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : لیلی و مجنون اثر نظامی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد

 

ای شاه سوار ملک هستی

سلطان خرد به چیره دستی

ای ختم پیمبران مرسل

حلوای پسین و ملح اول

نوباوه باغ اولین صلب

لشکرکش عهد آخرین تلب

ای حاکم کشور کفایت

فرمانده فتوی ولایت

هرک آرد با تو خودپرستی

شمشیر ادب خورد دو دستی

ای بر سر سدره گشته راهت

وی منظر عرش پایگاهت

ای خاک تو توتیای بینش

روشن بتو چشم آفرینش

شمعی که نه از تو نور گیرد

از باد بروت خود بمیرد

ای قائل افصح القبایل

یک زخمی اوضح الدلایل

دارنده حجت الهی

داننده راز صبحگاهی

ای سید بارگاه کونین

نسابه شهر قاب قوسین

رفته ز ولای عرش والا

هفتاد هزار پرده بالا

ای صدر نشین عقل و جان هم

محراب زمین و آسمان هم

گشته زمی آسمان ز دینت

نی‌نی شده آسمان زمینت

ای شش جهه از تو خیره مانده

بر هفت فلک جنیبه رانده

شش هفت هزار سال بوده

کین دبدبه را جهان شنوده

ای عقل نواله پیچ خوانت

جان بنده نویس آستانت

هر عقل که بی تو عقل برده

هر جان که نه مرده تو مرده

ای کینت و نام تو موید

بوالقاسم وانگهی محمد

عقل ارچه خلیفه شگرف است

بر لوح سخن تمام حرف است

هم مهر مویدی ندارد

تا مهر محمدی ندارد

ای شاه مقربان درگاه

بزم تو ورای هفت خرگاه

صاحب طرف ولایت جود

مقصود جهان جهان مقصود

سر جوش خلاصه معانی

سرچشمه آب زندگانی

خاک تو ادیم روی آدم

روی تو چراغ چشم عالم

دوران که فرس نهاده تست

با هفت فرس پیاده تست

طوف حرم تو سازد انجم

در گشتن چرخ پی کندگم

آن کیست که بر بساط هستی

با تو نکند چو خاک پستی

اکسیر تو داد خاک را لون

وز بهر تو آفریده شد کون

سر خیل توئی و جمله خیلند

مقصود توئی همه طفیلند

سلطان سریر کایناتی

شاهنشه کشور حیاتی

لشگر گه تو سپهر خضرا

گیسوی تو چتر و غمزه طغرا

وین پنج نماز کاصل توبه است

در نوبتی تو پنج نوبه است

در خانه دین به پنج بنیاد

بستی در صد هزار بیداد

وین خانه هفت سقف کرده

بر چار خلیفه وقف کرده

صدیق به صدق پیشوا بود

فاروق ز فرق هم جدا بود

وان پیر حیائی خدا ترس

با شیر خدای بود همدرس

هر چار ز یک نورد بودند

ریحان یک آبخورد بودند

زین چار خلیفه ملک شدراست

خانه به چهار حد مهیاست

ز آمیزش این چهارگانه

شد خوش نمک این چهارخانه

دین را که چهار ساق دادی

زینگونه چهار طاق دادی

چون ابروی خوب تو در آفاق

هم جفت شد این چهار وهم طاق

از حلقه دست بند این فرش

یک رقص تو تا کجاست تا عرش

ای نقش تو معرج معانی

معراج تو نقل آسمانی

از هفت خزینه در گشاده

بر چهار گهر قدم نهادن

از حوصله زمانه تنگ

بر فرق فلک زده شباهنگ

چون شب علم سیاه برداشت

شبرنگ تو رقص راه برداشت

خلوتگه عرش گشت جایت

پرواز پری گرفت پایت

سر برزده از سرای فانی

بر اوج سرای ام هانی

جبریل رسید طوق در دست

کز بهر تو آسمان کمر بست

بر هفت فلک دو حلقه بستند

نظاره تست هر چه هستند

برخیز هلا نه وقت خوابست

مه منتظر تو آفتابست

در نسخ عطارد از حروفت

منسوخ شد آیت وقوفت

زهره طبق نثار بر فرق

تا نور تو کی برآید از شرق

خورشید به صورت هلالی

زحمت ز ره تو کرده خالی

مریخ ملازم یتاقت

موکب رو کمترین وشاقت

دراجه مشتری بدان نور

از راه تو گفته چشم بد دور

کیوان علم سیاه بر دوش

در بندگی تو حلقه در گوش

در کوکبه چنین غلامان

شرط است برون شدن خرامان

امشب شب قدرتست بشتاب

قدر شب قدر خویش دریاب

ای دولتی آن شبی که چون روز

گشت از قدم تو عالم افروز

پرگار به خاک در کشیدی

جدول به سپهر بر کشیدی

برقی که براق بود نامش

رفق روش تو کرد رامش

بر سفت چنان نسفته تختی

طیاره شدی چو نیک بختی

زآنجا که چنان یک اسبه راندی

دوران دواسبه را بماندی

ربع فلک از چهارگوشه

داده ز درت هزار خوشه

از سرخ و سپید دخل آن باغ

بخش نظر تو مهر ما زاغ

بر طره هفت بام عالم

نه طاس گذاشتی نه پرچم

هم پرچم چرخ را گسستی

هم طاسک ماه را شکستی

طاوس پران چرخ اخضر

هم بال فکنده با تو هم پر

جبریل ز همرهیت مانده

(الله معک) ز دور خوانده

میکائیلت نشانده بر سر

واورده به خواجه تاش دیگر

اسرافیل فتاده در پای

هم نیم رهت بمانده برجای

رفرف که شده رفیق راهت

برده به سریر سدره گاهت

چون از سر سدره بر گذشتی

اوراق حدوث در نوشتی

رفتی ز بساط هفت فرشی

تا طارم تنگبار عرشی

سبوح زنان عرش پایه

از نور تو کرده عرش سایه

از حجله عرش بر پریدی

هفتاد حجاب را دریدی

تنها شدی از گرانی رخت

هم تاج گذاشتی و هم تخت

بازار جهت بهم شکستی

از زحمت تحت وفوق رستی

خرگاه برون زدی ز کونین

در خیمه خاص قاب قوسین

هم حضرت ذوالجلال دیدی

هم سر کلام حق شنیدی

از غایت وهم و غور ادراک

هم دیدن وهم شنودنت پاک

درخواستی آنچه بود کامت

درخواسته خاص شد به نامت

از قربت حضرت الهی

باز آمدی آنچنانکه خواهی

گلزار شکفته از جبینت

توقیع کرم در آستینت

آورده برات رستگاران

از بهر چو ما گناهکاران

ما را چه محل که چون تو شاهی

در سایه خود کند پناهی

زآنجا که تو روشن آفتابی

بر ما نه شگفت اگر نتابی

دریای مروتست رایت

خضرای نبوتست جایت

شد بی تو به خلق بر مروت

بر بسته‌تر از در نبوت

هر که از قدم تو سرکشیده

دولت قلمیش در کشیده

وان کو کمر وفات بسته

بر منظره ابد نشسته

باغ ارم از امید و بیمت

جزیت ده نافه نسیمت

ای مصعد آسمان نوشته

چون گنج به خاک بازگشته

از سرعت آسمان خرامی

سری بگشای بر نظامی

موقوف نقاب چند باشی

در برقع خواب چند باشی

برخیز و نقاب رخ برانداز

شاهی دو سه را به رخ درانداز

این سفره ز پشت بار برگیر

وین پرده ز روی کار برگیر

رنگ از دو سیه سفید بزدای

ضدی ز چهار طبع بگشای

یک عهد کن این دو بی‌وفا را

یک دست کن این چهار پا را

چون تربیت حیات کردی

حل همه مشکلات کردی

زان نافه به باد بخش طیبی

باشد که به ما رسد نصیبی

زان لوح که خواندی از بدایت

در خاطر ما فکن یک آیت

زان صرف که یافتیش بی‌صرف

در دفتر ما نویس یک حرف

بنمای به ما که ما چه نامیم

وز بت گر و بت شکن کدامیم

ای کار مرا تمامی از تو

نیروی دل نظامی از تو

زین دل به دعا قناعتی کن

وز بهر خدا شفاعتی کن

تا پرده ما فرو گذارند

وین پرده که هست بر ندارند

[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 18:17 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : لیلی و مجنون اثر نظامی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد

 

در نوبت بار عام دادن

باید همه شهر جام دادن

فیاضه ابر جود گشتن

ریحان همه وجود گشتن

باریدن بی‌دریغ چون مل

خندیدن بی‌نقاب چون گل

هرجای چو آفتاب راندن

در راه ببدره زر فشاندن

دادن همه را به بخشش عام

وامی و حلال کردن آن وام

پرسیدن هر که در جهان هست

کز فاقه روزگار چون رست

گفتن سخنی که کار بندد

زان قطره چو غنچه باز خندد

من کین شکرم در آستین است

ریزم که حریف نازنین است

بر جمله جهان فشانم این نوش

فرزند عزیز خود کند گوش

من بر همه تن شوم غذاساز

خود قسم جگر بدو رسد باز

ای ناظر نقش آفرینش

بر دار خلل ز راه بینش

در راه تو هر کرا وجودیست

مشغول پرستش و سجودیست

بر طبل تهی مزن جرس را

بیکار مدان نوای کس را

هر ذره که هست اگر غباریست

در پرده مملکت بکاریست

این هفت حصار برکشیده

بر هزل نباشد آفریده

وین هفت رواق زیر پرده

آخر به گزاف نیست کرده

کار من و تو بدین درازی

کوتاه کنم که نیست بازی

دیباچه ما که در نورد است

نز بهر هوی و خواب و خورد است

از خواب و خورش به اربتابی

کین در همه گاو و خر بیابی

زان مایه که طبعها سرشتند

ما را ورقی دگر نوشتند

تا در نگریم و راز جوئیم

سررشته کار باز جوئیم

بینیم زمین و آسمان را

جوئیم یکایک این و آن را

کاین کار و کیائی از پی چیست

او کیست کیای کار او کیست

هر خط که برین ورق کشید است

شک نیست در آنکه آفرید است

بر هر چه نشانه طرازیست

ترتیب گواه کار سازیست

سوگند دهم بدان خدایت

کین نکته به دوست رهنمایت

کان آینه در جهان که دید است

کاول نه به صیقلی رسید است

بی‌صیقلی آینه محال است

هردم که جز این زنی وبال است

در هر چه نظر کنی به تحقیق

آراسته کن نظر به توفیق

منگر که چگونه آفریده است

کان دیده‌وری ورای دیده است

بنگر که ز خود چگونه برخاست

وآن وضع به خود چگونه شد راست

تا بر تو به قطع لازم آید

کان از دگری ملازم آید

چون رسم حواله شد برسام

رستی تو ز جهل و من ز دشنام

هر نقش بدیع کایدت پیش

جز مبدع او در او میندیش

زین هفت پرند پرنیان رنگ

گر پای برون نهی خوری سنگ

پنداشتی این پرند پوشی

معلوم تو گردد ار بکوشی

سررشته راز آفرینش

دیدن نتوان به چشم بینش

این رشته قضا نه آنچنان تافت

کورا سررشته وا توان یافت

سررشته قدرت خدائی

بر کس نکند گره گشائی

عاجز همه عاقلان و شیدا

کین رقعه چگونه کرد پیدا

گرداند کس که چون جهان کرد

ممکن که تواند آنچنان کرد

چون وضع جهان ز ما محالست

چونیش برون‌تر از خیالست

در پرده راز آسمانی

سریست ز چشم ما نهانی

چندانکه جنیبه رانم آنجا

پی برد نمی‌توانم آنجا

در تخته هیکل رقومی

خواندم همه نسخه نجومی

بر هر چه از آن برون کشیدم

آرام گهی درون ندیدم

دانم که هر آنچه ساز کردند

بر تعبیه‌ایش باز کردند

هرچ آن نظری در او توان بست

پوشیده خزینه‌ای در آن هست

آن کن که کلید آن خزینه

پولاد بود نه آبگینه

تا چون به خزینه در شتابی

شربت طلبی نه زهر یابی

پیرامن هر چه ناپدیدست

جدول کش خود خطی کشیدست

وآن خط که ز اوج بر گذشته

عطفیست به میل بازگشته

کاندیشه چو سر به خط رساند

جز باز پس آمدن نداند

پرگار چو طوف ساز گردد

در گام نخست باز گردد

این حلقه که گرد خانه بستند

از بهر چنین بهانه بستند

تا هر که ز حلقه بر کند سر

سرگشته شود چو حلقه بر در

در سلسله فلک مزن دست

کین سلسله را هم آخری هست

گر حکم طبایع است بگذار

کو نیز رسد به آخر کار

بیرون‌تر ازین حواله گاهیست

کانجا به طریق عجز راهیست

زان پرده نسیم ده نفس را

کو پرده کژ نداد کس را

این هفت فلک به پرده سازی

هست از جهت خیال بازی

زین پرده ترانه ساخت نتوان

واین پرده به خود شناخت نتوان

گر پرده شناس ازین قیاسی

هم پرده خود نمی‌شناسی

گر باربدی به لحن و آواز

بی‌پرده مزن دمی بر این ساز

با پرده دریدگان خودبین

در خلوت هیچ پرده منشین

آن پرده طلب که چون نظامی

معروف شوی به نیکنامی

تا چند زمین نهاد بودن

سیلی خود خاک و باد بودن

چون باد دویدن از پی خاک

مشغول شدن به خار و خاشاک

بادی که وکیل خرج خاکست

فراش گریوه مغاکست

بستاند ازین بدان سپارد

گه مایه برد گهی بیارد

چندان که زمیست مرز بر مرز

خاکیست نهاده درز بر درز

گه زلزله گاه سیل خیزد

زین ساید خاک و زان بریزد

چون زلزله ریزد آب ساید

درزی زخریطه واگشاید

وان درز به صدمه‌های ایام

وادی کده‌ای شود سرانجام

جوئی که درین گل خرابست

خاریده باد و چاک آبست

از کوی زمین چو بگذری باز

ابر و فلک است در تک و تاز

هر یک به میانه دگر شرط

افتاده به شکل گوی در خرط

این شکل کری نه در زمین است

هر خط که به گرد او چنین است

هر دود کزین مغاک خیزد

تا یک دو سه نیزه بر ستیزد

وآنگه به طریق میل ناکی

گردد به طواف دیر خاکی

ابری که برآید از بیابان

تا مصعد خود شود شتابان

بر اوج صعود خود بکوشد

از حد صعود بر نجوشد

او نیز طواف دیر گیرد

از دایره میل می‌پذیرد

بینیش چو خیمه ایستاده

سر بر افق زمین نهاده

تا در نگری به کوچ و خیلش

دانی که به دایره است میلش

هر جوهر فردکو بسیط است

میلش به ولایت محیط است

گردون که محیط هفت موج است

چندان که همی‌رود در اوج است

گر در افق است و گر در اعلاست

هرجا که رود به سوی بالاست

زآنجا که جهان خرامی اوست

بالائی او تمامی اوست

بالا طلبان که اوج جویند

بالای فلک جز این نگویند

نز علم فلک گره گشائیست

خود در همه علم روشنائیست

گرمایه جویست ور پشیزی

از چار گهر در اوست چیزی

اما نتوان نهفت آن جست

کین دانه در آب و خاک چون رست

گرمایه زمین بدو رساند

بخشیدن صورتش چه داند

وآنجا که زمین به زیر پی‌بود

در دانه جمال خوشه کی بود

گیرم که ز دانه خوشه خیزد

در قالب صورتش که ریزد

در پرده این خیال گردان

آخر سببی است حال گردان

نزدیک تو آن سبب چه چیز است

بنمای که این سخن عزیز است

داننده هر آن سبب که بیند

داند که مسبب آفریند

زنهار نظامیا در این سیر

پابست مشو به دام این دیر

[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 18:16 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : لیلی و مجنون اثر نظامی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد

 

روزی به مبارکی و شادی

بودم به نشاط کیقبادی

ابروی هلالیم گشاده

دیوان نظامیم نهاده

آیینه بخت پیش رویم

اقبال به شانه کرده مویم

صبح از گل سرخ دسته بسته

روزم به نفس شده خجسته

پروانه دل چراغ بر دست

من بلبل باغ و باغ سرمست

بر اوج سخن علم کشیده

در درج هنر قلم کشیده

منقار قلم به لعل سفتن

دراج زبان به نکته گفتن

در خاطرم اینکه وقت کار است

کاقبال رفیق و بخت یار است

تا کی نفس تهی گزینم

وز شغل جهان تهی نشینم

دوران که نشاط فربهی کرد

پهلو ز تهی روان تهی کرد

سگ را که تهی بود تهی گاه

نانی نرسد تهی در این راه

برساز جهان نوا توان ساخت

کانراست جهان که با جهان ساخت

گردن به هوا کسی فرازد

کو با همه چون هوا بسازد

چون آینه هر کجا که باشد

جنسی به دروغ بر تراشد

هر طبع که او خلاف جویست

چون پرده کج خلاف گویست

هان دولت گر بزرگواری

کردی ز من التماس کاری

من قرعه زنان به آنچنان فال

واختر به گذشتن اندران حال

مقبل که برد چنان برد رنج

دولت که دهد چنان دهد گنج

در حال رسید قاصد از راه

آورد مثال حضرت شاه

بنوشته به خط خوب خویشم

ده پانزده سطر نغز بیشم

هر حرفی از او شکفته باغی

افروخته‌تر ز شب چراغی

کای محرم حلقه غلامی

جادو سخن جهان نظامی

از چاشنی دم سحر خیز

سحری دگر از سخن برانگیز

در لافگه شگفت کاری

بنمای فصاحتی که داری

خواهم که به یاد عشق مجنون

رانی سخنی چو در مکنون

چون لیلی بکر اگر توانی

بکری دو سه در سخن نشانی

تا خوانم و گویم این شکربین

جنبانم سر که تاج سر بین

بالای هزار عشق نامه

آراسته کن به نوک خامه

شاه همه حرفهاست این حرف

شاید که در او کنی سخن صرف

در زیور پارسی و تازی

این تازه عروس را طرازی

دانی که من آن سخن شناسم

کابیات نو از کهن شناسم

تا ده دهی غرایبت هست

ده پنج زنی رها کن از دست

بنگر که ز حقه تفکر

در مرسله که می‌کشی در

ترکی صفت وفای مانیست

ترکانه سخن سزای ما نیست

آن کز نسب بلند زاید

او را سخن بلند باید

چون حلقه شاه یافت گوشم

از دل به دماغ رفت هوشم

نه زهره که سر ز خط بتابم

نه دیده که ره به گنج یابم

سرگشته شدم دران خجالت

از سستی عمر و ضعف حالت

کس محرم نه که راز گویم

وین قصه به شرح باز گویم

فرزند محمد نظامی

آن بر دل من چو جان گرامی

این نسخه چو دل نهاد بر دست

در پهلوی من چو سایه بنشست

داد از سر مهر پای من بوس

کی آنکه زدی بر آسمان کوس

خسروشیرین چو یاد کردی

چندین دل خلق شاد کردی

لیلی و مجنون ببایدت گفت

تا گوهر قیمتی شود جفت

این نامه نغز گفته بهتر

طاووس جوانه جفته بهتر

خاصه ملکی چو شاه شروان

شروان چه که شهریار ایران

نعمت ده و پایگاه سازست

سرسبز کن و سخن نوازست

این نامه به نامه از تو در خواست

بنشین و طراز نامه کن راست

گفتم سخن تو هست بر جای

ای آینه روی آهنین رای

لیکن چه کنم هوا دو رنگست

اندیشه فراخ و سینه تنگست

دهلیز فسانه چون بود تنگ

گردد سخن از شد آمدن لنگ

میدان سخن فراخ باید

تا طبع سواریی نماید

این آیت اگرچه هست مشهور

تفسیر نشاط هست ازو دور

افزار سخن نشاط و ناز است

زین هردو سخن بهانه ساز است

بر شیفتگی و بند و زنجیر

باشد سخن برهنه دلگیر

در مرحله‌ای که ره ندانم

پیداست که نکته چند رانم

نه باغ و نه بزم شهریاری

نه رود و نه می نه کامکاری

بر خشکی ریگ و سختی کوه

تا چند سخن رود در اندوه

باید سخن از نشاط سازی

تا بیت کند به قصه بازی

این بود کز ابتدای حالت

کس گرد نگشتش از ملالت

گوینده ز نظم او پر افشاند

تا این غایت نگفت زان ماند

چون شاه جهان به من کند باز

کاین نامه به نام من بپرداز

با اینهمه تنگی مسافت

آنجاش رسانم از لطافت

کز خواندن او به حضرت شاه

ریزد گهر نسفته بر راه

خواننده‌اش اگر فسرده باشد

عاشق شود ار نمرده باشد

باز آن خلف خلیفه زاده

کاین گنج به دوست در گشاده

یک دانه اولین فتوحم

یک لاله آخرین صبوحم

گفت ای سخن تو همسر من

یعنی لقبش برادر من

در گفتن قصه‌ای چنین چست

اندیشه نظم را مکن سست

هرجا که بدست عشق خوانیست

این قصه بر او نمک فشانیست

گرچه نمک تمام دارد

بر سفره کباب خام دارد

چون سفته خارش تو گردد

پخته به گزارش تو گردد

زیبا روئی بدین نکوئی

وانگاه بدین برهنه روئی

کس در نه به قدر او فشانده است

زین روی برهنه روی مانداست

جانست و چو کس به جان نکوشد

پیراهن عاریت نپوشد

پیرایه جان ز جان توان ساخت

کس جان عزیز را نینداخت

جان بخش جهانیان دم تست

وین جان عزیز محرم تست

از تو عمل سخن گزاری

از بنده دعا ز بخت یاری

چون دل دهی جگر شنیدم

دل دوختم و جگر دریدم

در جستن گوهر ایستادم

کان کندم و کیمیا گشادم

راهی طلبید طبع کوتاه

کاندیشه بد از درازی راه

کوته‌تر از این نبود راهی

چابکتر از این میانه گاهی

بحریست سبک ولی رونده

ماهیش نه مرده بلکه زنده

بسیار سخن بدین حلاوت

گویند و ندارد این طراوت

زین بحر ضمیر هیچ غواص

بر نارد گوهری چنین خاص

هر بیتی از او چه رسته‌ای در

از عیب تهی و از هنر پر

در جستن این متاع نغزم

یک موی نبود پای لغزم

می‌گفتم و دل جواب می‌داد

خاریدم و چشمه آب می‌داد

دخلی که ز عقل درج کردم

در زیور او به خرج کردم

این چار هزار بیت اکثر

شد گفته به چار ماه کمتر

گر شغل دگر حرام بودی

در چاره شب تمام بودی

بر جلوه این عروس آزاد

آبادتر آنکه گوید آباد

آراسته شد به بهترین حال

در سلخ رجب به‌ثی و فی دال

تاریخ عیان که داشت با خود

هشتاد و چهار بعد پانصد

پرداختمش به نغز کاری

و انداختمش بدین عماری

تا کس نبرد به سوی او راه

الا نظر مبارک شاه

[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 18:16 ] [ محمد مرفه ]
          صفحه بعد >>


 

  برای جستجو به تفکیک شاعر کلیک کنید

جستجو

در کل وبلاگ

 

در کادر پایین آدرس ایمیل خود را وارد کنید
تا از آخرین بروزرسانی وبلاگ با خبر شوید

تعداد اعضاء : 919 نفر


گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

تاریخ افتتاح وبلاگ : 20/01/1390
تاریخ افتتاح سایت : 18/05/1392
تعداد پست : تقریبا 23700
پیج رنک گوگل : 3

عنوان کسب شده : نامزد دریافت نشان زرین و بلورین ششمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال در سال 1391

برای مشاهده معنی هر واژه در متن وبلاگ کافیست روی واژه موردنظر دو بار کلیک کنید




تماس با ما

 جهت حمایت از این وبلاگ میتوانید کد
          بنر را در وبلاگ یا وبسایت خود قرار دهید

وبلاگ اشعار کامل شاعران