log

وبلاگ اشعار کامل شاعران
اولین و بزرگترین وبلاگ دربرگیرنده اشعار کامل شاعران پارسی زبان

لیست شاعران معاصر اشعار سایر شاعران لیست شاعران کهن

مربوط به موضوع : شاهنامه فردوسی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد
 

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد
سپه را بدشمن نشاید سپرد
سرشک اندر آید بمژگان ز رشک
سرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بود
به بیشی بماند سترگ آن بود
چو بی‌کام دل بنده باید بدن
بکام کسی داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدار
نباشد خرد با دلش سازگار
گرش زآرزو بازدارد سپهر
همان آفرینش نخواند بمهر
ورا هیچ خوبی نخواهد به دل
شود آرزوهای او دلگسل
و دیگر کش از بن نباشد خرد
خردمندش از مردمان نشمرد
چو این داستان سربسر بشنوی
ببینی سر مایهٔ بدخوی
چو خورشید بنمود بالای خویش
نشست از بر تند بالای خویش
بزیر اندر آورد برج بره
چنین تا زمین زرد شد یکسره
تبیره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهٔ بوق و آوای کوس
ز کشور برآمد سراسر خروش
زمین پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گرد سپاه
بشد قیرگون روی خورشید و ماه
ز چاک سلیح و ز آوای پیل
تو گفتی بیاگند گیتی به نیل
هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش
بگردش سواران گودرزیان
میان اندرون اختر کاویان
سپهدار با افسر و گرز و نای
بیامد ز بالای پرده‌سرای
بشد طوس با کاویانی درفش
بپای اندرون کرده زرینه کفش
یکی پیل پیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان که با طوق و افسر بدند
جهانجوی وز تخم نوذر بدند
برفتند یکسر چو کوهی سیاه
گرازان و تازان بنزدیک شاه
بفرمود تا نامداران گرد
ز لشکر سپهبد سوی شاه برد
چو لشکر همه نزد شاه آمدند
دمان با درفش و کلاه آمدند
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که طوس سپهبد به پیش سپاه
بپایست با اختر کاویان
بفرمان او بست باید میان
بدو داد مهری به پیش سپاه
که سالار اویست و جوینده راه
بفرمان او بود باید همه
کجا بندها زو گشاید همه
بدو گفت مگذر ز پیمان من
نگه‌دار آیین و فرمان من
نیازرد باید کسی را براه
چنینست آیین تخت و کلاه
کشاورز گر مردم پیشه‌ور
کسی کو بلشکر نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن ببی رنج رنج
که بر کس نماند سرای سپنج
گذر زی کلات ایچ گونه مکن
گر آن ره روی خام گردد سخن
روان سیاوش چو خورشید باد
بدان گیتیش جای امید باد
پسر بودش از دخت پیران یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی
برادر به من نیز ماننده بود
جوان بود و همسال و فرخنده بود
کنون در کلاتست و با مادرست
جهانجوی با فر و با لشکرست
نداند کسی را ز ایران بنام
ازان سو به نباید کشیدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگ
یکی کوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سوار
بگوهر بزرگ و بتن نامدار
براه بیابان بباید شدن
نه نیکو بود راه شیران زدن
چنین گفت پس طوس با شهریار
که از رای تو نگذرد روزگار
براهی روم کم تو فرمان دهی
نیاید ز فرمان تو جز بهی
سپهبد بشد تیز و برگشت شاه
سوی کاخ با رستم و با سپاه
یکی مجلس آراست با پیلتن
رد و موبد و خسرو رای زن
فراوان سخن گفت ز افراسیاب
ز رنج تن خویش وز درد باب
ز آزردن مادر پارسا
که با ما چه کرد آن بد پرجفا
مرا زی شبانان بی‌مایه داد
ز من کس ندانست نام و نژاد
فرستادم این بار طوس و سپاه
ازین پس من و تو گذاریم راه
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
سر دشمنان زیر سنگ آوریم
ورا پیلتن گفت کین غم مدار
به کام تو گردد همه روزگار
وزان روی منزل بمنزل سپاه
همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه
ز یک سو بیابان بی آب و نم
کلات از دگر سوی و راه چرم
بماندند بر جای پیلان و کوس
بدان تا بیاید سپهدار طوس
کدامین پسند آیدش زین دو راه
بفرمان رود هم بران ره سپاه
چو آمد بر سرکشان طوس نرم
سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم
بگودرز گفت این بیابان خشک
اگر گرد عنبر دهد باد مشک
چو رانیم روزی به تندی دراز
بب و بسایش آید نیاز
همان به که سوی کلات و چرم
برانیم و منزل کنیم از میم
چپ و راست آباد و آب روان
بیابان چه جوییم و رنج روان
مرا بود روزی بدین ره گذر
چو گژدهم پیش سپه راهبر
ندیدیم از این راه رنجی دراز
مگر بود لختی نشیب و فراز
بدو گفت گودرز پرمایه شاه
ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه
بران ره که گفت او سپه را بران
نباید که آید کسی را زیان
نباید که گردد دل‌آزرده شاه
بد آید ز آزار او بر سپاه
بدو گفت طوس ای گو نامدار
ازین گونه اندیشه در دل مدار
کزین شاه را دل نگردد دژم
سزد گر نداری روان جفت غم
همان به که لشکر بدین سو بریم
بیابان و فرسنگها نشمریم
بدین گفته بودند همداستان
برین بر نزد نیز کس داستان
براندند ازان راه پیلان و کوس
بفرمان و رای سپهدار طوس
پس آگاهی آمد بنزد فرود
که شد روی خورشید تابان کبود
ز نعل ستوران وز پای پیل
جهان شد بکردار دریای نیل
چو بشنید ناکار دیده جوان
دلش گشت پر درد و تیره روان
بفرمود تا هرچ بودش یله
هیونان وز گوسفندان گله
فسیله ببند اندر آرند نیز
نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز
همه پاک سوی سپد کوه برد
ببند اندرون سوی انبوه برد
جریره زنی بود مام فرود
ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان
بدو گفت کای مام روشن‌روان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس
بپیش سپه در سرافراز طوس
چه گویی چه باید کنون ساختن
نباید که آرد یکی تاختن
جریره بدو گفت کای رزمساز
بدین روز هرگز مبادت نیاز
بایران برادرت شاه نوست
جهاندار و بیدار کیخسروست
ترا نیک داند به نام و گهر
ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر
برادرت گر کینه جوید همی
روان سیاوش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا
ترا کینه زیباتر و کیمیا
برت را بخفتان رومی بپوش
برو دل پر از جوش و سر پر خروش
به پیش سپاه برادر برو
تو کینخواه نو باش و او شاه نو
که زیبد کز این غم بنالد پلنگ
ز دریا خروشان برآید نهنگ
وگر مرغ با ماهیان اندر آب
بخوانند نفرین به افراسیاب
که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار
به گردی و مردی و جنگ و نژاد
باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
بدو داد پیران مرا از نخست
وگر نه ز ترکان همی زن نجست
نژاد تو از مادر و از پدر
همه تاجدار و هم نامور
تو پور چنان نامور مهتری
ز تخم کیانی و کی‌منظری
کمربست باید بکین پدر
بجای آوریدن نژاد و گهر
چنین گفت ازان پس بمادر فرود
کز ایران سخن با که باید سرود
که باید که باشد مرا پایمرد
ازین سرفرازان روز نبرد
کز ایشان ندانم کسی را بنام
نیامد بر من درود و پیام
بدو گفت ز ایدر برو با تخوار
مدار این سخن بر دل خویش خوار
کز ایران که و مه شناسد همه
بگوید نشان شبان و رمه
ز بهرام وز زنگهٔ شاوران
نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران
همیشه سر و نام تو زنده باد
روان سیاوش فروزنده باد
ازین هر دو هرگز نگشتی جدای
کنارنگ بودند و او پادشای
نشان خواه ازین دو گو سرفراز
کز ایشان مرا و ترا نیست راز
سران را و گردنکشان را بخوان
می و خلعت آرای و بالا و خوان
ز گیتی برادر ترا گنج بس
همان کین و آیین به بیگانه کس
سپه را تو باش این زمان پیش رو
تویی کینه‌خواه جهاندار نو
ترا پیش باید بکین ساختن
کمر بر میان بستن و تاختن
بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن
چو برخاست آوای کوس از چرم
جهان کرد چون آبنوس از میم
یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه
سخن گفت با او ز ایران سپاه
که دشت و در و کوه پر لشکرست
تو خورشید گویی ببند اندرست
ز دربند دژ تا بیابان گنگ
سپاهست و پیلان و مردان جنگ
فرود از در دژ فرو هشت بند
نگه کرد لشکر ز کوه بلند
وزان پس بیامد در دژ ببست
یکی بارهٔ تیز رو بر نشست
برفتند پویان تخوار و فرود
جوان را سر بخت بر گرد بود
از افراز چون کژ گردد سپهر
نه تندی بکار آید از بن نه مهر
گزیدند تیغ یکی برز کوه
که دیدار بد یکسر ایران گروه
جوان با تخوار سرایند گفت
که هر چت بپرسم نباید نهفت
کنارنگ وز هرک دارد درفش
خداوند گوپال و زرینه کفش
چو بینی به من نام ایشان بگوی
کسی را که دانی از ایران بروی
سواران رسیدند بر تیغ کوه
سپاه اندر آمد گروها گروه
سپردار با نیزه‌ور سی هزار
همه رزمجوی از در کارزار
سوار و پیاده بزرین کمر
همه تیغ دار و همه نیزه‌ور
ز بس ترگ زرین و زرین درفش
ز گوپال زرین و زرینه کفش
تو گفتی به کان اندرون زر نماند
برآمد یکی ابر و گوهر فشاند
ز بانگ تبیره میان دو کوه
دل کرگس اندر هوا شد ستوه
چنین گفت کاکنون درفش مهان
بگو و مدار ایچ گونه نهان
بدو گفت کان پیل پیکر درفش
سواران و آن تیغهای بنفش
کرا باشد اندر میان سپاه
چنین آلت ساز و این دستگاه
چو بشنید گفتار او را تخوار
چنین داد پاسخ که ای شهریار
پس پشت طوس سپهبد بود
که در کینه پیکار او بد بود
درفشی پش پشت او دیگرست
چو خورشید تابان بدو پیکرست
برادر پدر تست با فر و کام
سپهبد فریبرز کاوس نام
پسش ماه پیکر درفشی بزرگ
دلیران بسیار و گردی سترگ
ورانام گستهم گژدهم خوان
که لرزان بود پیل ازو ز استخوان
پسش گرگ پیکر درفشی دراز
بگردش بسی مردم رزمساز
بزیر اندرش زنگهٔ شاوران
دلیران و گردان و کنداوران
درفشی پرستار پیکر چو ماه
تنش لعل و جعد از حریر سیاه
ورا بیژن گیو راند همی
که خون بسمان برفشاند همی
درفشی کجا پیکرش هست ببر
همی بشکند زو میان هژبر
ورا گرد شیدوش دارد بپای
چو کوهی همی اندر آید ز جای
درفش گرازست پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزم ساز
درفشی کجا پیکرش گاومیش
سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش
چنان دان که آن شهره فرهاد راست
که گویی مگر با سپهرست راست
درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ
نشان سپهدار گیو سترگ
درفشی کجا شیر پیکر بزر
که گودرز کشواد دارد بسر
درفشی پلنگست پیکر گراز
پس ریونیزست با کام و ناز
درفشی کجا آهویش پیکرست
که نستوه گودرز با لشکرست
درفشی کجا غرم دارد نشان
ز بهرام گودرز کشوادگان
همه شیرمردند و گرد و سوار
یکایک بگویم درازست کار
چو یک‌یک بگفت از نشان گوان
بپیش فرود آن شه خسروان
مهان و کهان را همه بنگرید
ز شادی رخش همچو گل بشکفید
چو ایرانیان از بر کوهسار
بدیدند جای فرود و تخوار
برآشفت ازیشان سپهدار طوس
فروداشت بر جای پیلان و کوس
چنین گفت کز لشکر نامدار
سواری بباید کنون نیک‌یار
که جوشان شود زین میان گروه
برد اسپ تا بر سر تیغ کوه
ببیند که آن دو دلاور کیند
بران کوه سر بر ز بهر چیند
گر ایدونک از لشکر ما یکیست
زند بر سرش تازیانه دویست
وگر ترک باشند و پرخاش جوی
ببندد کشانش بیارد بروی
وگر کشته آید سپارد بخاک
سزد گر ندارد از آن بیم و باک
ورایدونک باشد ز کارآگاهان
که بشمرد خواهد سپه را نهان
همانجا بدونیم باید زدن
فروهشتن از کوه و باز آمدن
بسالار بهرام گودرز گفت
که این کار بر من نشاید نهفت
روم هرچ گفتی بجای آورم
سر کوه یکسر بپای آورم
بزد اسپ و راند از میان گروه
پراندیشه بنهاد سر سوی کوه
چنین گفت پس نامور با تخوار
که این کیست کامد چنین خوارخوار
همانانیندیشد از ما همی
بتندی برآید ببالا همی
ییک باره‌ای برنشسته سمند
بفتراک بربسته دارد کمند
چنین گفت پس رای‌زن با فرود
که این را بتندی نباید بسود
بنام و نشانش ندانم همی
ز گودرزیانش گمانم همی
چو خسرو ز توران بایران رسید
یکی مغفر شاه شد ناپدید
گمانی همی آن برم بر سرش
زره تا میان خسروانی برش
ز گودرز دارد همانا نژاد
یکی لب بپرسش بباید گشاد
چو بهرام بر شد ببالای تیغ
بغرید برسان غرنده میغ
چه مردی بدو گفت بر کوهسار
نبینی همی لشکر بیشمار
همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس
نترسی ز سالار بیدار طوس
فرودش چنین پاسخ آورد باز
که تندی ندیدی تو تندی مساز
سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد
میارای لب را بگفتار سرد
نه تو شیر جنگی و من گور دشت
برین گونه بر ما نشاید گذشت
فزونی نداری تو چیزی ز من
بگردی و مردی و نیروی تن
سر و دست و پای و دل و مغز و هوش
زبانی سراینده و چشم و گوش
نگه کن بمن تا مرا نیز هست
اگر هست بیهوده منمای دست
سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی
شوم شاد اگر رای فرخ نهی
بدو گفت بهرام بر گوی هین
تو بر آسمانی و من بر زمین
فرود آن زمان گفت سالار کیست
برزم اندرون نامبردار کیست
بدو گفت بهرام سالار طوس
که با اختر کاویانست و کوس
ز گردان چو گودرز و رهام و گیو
چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو
چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران
گرازه سر مرد کنداوران
بدو گفت کز چه ز بهرام نام
نبردی و بگذاشتی کار خام
ز گودرزیان ما بدوییم شاد
مرا زو نکردی بلب هیچ یاد
بدو گفت بهرام کای شیرمرد
چنین یاد بهرام با تو که کرد
چنین داد پاسخ مر او را فرود
که این داستان من ز مادر شنود
مرا گفت چون پیشت آید سپاه
پذیره شو و نام بهرام خواه
دگر نامداری ز کنداوران
کجا نام او زنگهٔ شاوران
همانند همشیرگان پدر
سزد گر بر ایشان بجویی گذر
بدو گفت بهرام کای نیکبخت
تویی بار آن خسروانی درخت
فرودی تو ای شهریار جوان
که جاوید بادی به روشن‌روان
بدو گفت کری فرودم درست
ازان سرو افگنده شاخی برست
بدو گفت بهرام بنمای تن
برهنه نشان سیاوش بمن
به بهرام بنمود بازو فرود
ز عنبر بگل بر یکی خال بود
کزان گونه بتگر بپرگار چین
نداند نگارید کس بر زمین
بدانست کو از نژاد قباد
ز تخم سیاوش دارد نژاد
برو آفرین کرد و بردش نماز
برآمد ببالای تند و دراز
فرود آمد از اسپ شاه جوان
نشست از بر سنگ روشن‌روان
ببهرام گفت ای سرافراز مرد
جهاندار و بیدار و شیر نبرد
دو چشم من ار زنده دیدی پدر
همانا نگشتی ازین شادتر
که دیدم ترا شاد و روشن‌روان
هنرمند و بینادل و پهلوان
بدان آمدستم بدین تیغ‌کوه
که از نامداران ایران گروه
بپرسم ز مردی که سالار کیست
برزم اندرون نامبردار کیست
یکی سور سازم چنانچون توان
ببینم بشادی رخ پهلوان
ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر
ببخشم ز هر چیز بسیار مر
وزان پس گرایم به پیش سپاه
بتوران شوم داغ‌دل کینه‌خواه
سزاوار این جستن کین منم
بجنگ آتش تیز برزین منم
سزد گر بگویی تو با پهلوان
که آید برین سنگ روشن‌روان
بباشیم یک هفته ایدر بهم
سگالیم هرگونه از بیش و کم
به هشتم چو برخیزد آوای کوس
بزین اندر آید سپهدار طوس
میان را ببندم بکین پدر
یکی جنگ سازم بدرد جگر
که با شیر جنگ آشنایی دهد
ز نر پر کرگس گوایی دهد
که اندر جهان کینه را زین نشان
نبندد میان کس ز گردنکشان
بدو گفت بهرام کای شهریار
جوان و هنرمند و گرد و سوار
بگویم من این هرچ گفتی بطوس
بخواهش دهم نیز بر دست بوس
ولیکن سپهبد خردمند نیست
سر و مغز او از در پند نیست
هنر دارد و خواسته هم نژاد
نیارد همی بر دل از شاه یاد
بشورید با گیو و گودرز و شاه
ز بهر فریبرز و تخت و کلاه
همی گوید از تخمهٔ نوذرم
جهان را بشاهی خود اندر خورم
سزد گر بپیچد ز گفتار من
گراید بتندی ز کردار من
جز از من هرآنکس که آید برت
نباید که بیند سر و مغفرت
که خودکامه مردیست بی تار و پود
کسی دیگر آید نیارد درود
و دیگر که با ما دلش نیست راست
که شاهی همی با فریبرز خواست
مرا گفت بنگر که بر کوه کیست
چو رفتی مپرسش که از بهر چیست
بگرز و بخنجر سخن گوی و بس
چرا باشد این روز بر کوه‌کس
بمژده من آیم چنو گشت رام
ترا پیش لشکر برم شادکام
وگر جز ز من دیگر آید کسی
نباید بدو بودن ایمن بسی
نیاید بر تو بجز یک سوار
چنینست آیین این نامدار
چو آید ببین تا چه آیدت رای
در دژ ببند و مپرداز جای
یکی گرز پیروزه دسته بزر
فرود آن زمان برکشید از کمر
بدو داد و گفت این ز من یادگار
همی دار تا خودکی آید بکار
چو طوس سپهبد پذیرد خرام
بباشیم روشن‌دل و شادکام
جزین هدیه‌ها باشد و اسپ و زین
بزر افسر و خسروانی نگین
چو بهرام برگشت با طوس گفت
که با جان پاکت خرد باد جفت
بدان کان فرودست فرزند شاه
سیاوش که شد کشته بر بی گناه
نمود آن نشانی که اندر نژاد
ز کاوس دارند و ز کیقباد
ترا شاه کیخسرو اندرز کرد
که گرد فرود سیاوش مگرد
چنین داد پاسخ ستمکاره طوس
که من دارم این لشکر و بوق و کوس
ترا گفتم او را بنزد من آر
سخن هیچگونه مکن خواستار
گر او شهریارست پس من کیم
برین کوه گوید ز بهر چیم
یکی ترک‌زاده چو زاغ سیاه
برین گونه بگرفت راه سپاه
نبینم ز خودکامه گودرزیان
مگر آنک دارد سپه را زیان
بترسیدی از بی‌هنر یک سوار
نه شیر ژیان بود بر کوهسار
سپه دید و برگشت سوی فریب
بخیره سپردی فراز و نشیب
وزان پس چنین گفت با سرکشان
که ای نامداران گردنکشان
یکی نامور خواهم و نامجوی
کز ایدر نهد سوی آن ترک روی
سرش را ببرد بخنجر ز تن
بپیش من آرد بدین انجمن
میان را ببست اندران ریونیز
همی زان نبردش سرآمد قفیز
بدو گفت بهرام کای پهلوان
مکن هیچ برخیره تیره روان
بترس از خداوند خورشید و ماه
دلت را بشرم آور از روی شاه
که پیوند اویست و همزاد اوی
سواریست نام‌آور و جنگ‌جوی
که گر یک سوار از میان سپاه
شود نزد آن پرهنر پور شاه
ز چنگش رهایی نیابد بجان
غم آری همی بر دل شادمان
سپهبد شد آشفته از گفت اوی
نبد پند بهرام یل جفت اوی
بفرمود تا نامبردار چند
بتازند نزدیک کوه بلند
ز گردان فراوان برون تاختند
نبرد وراگردن افراختند
بدیشان چنین گفت بهرام گرد
که این کار یکسر مدارید خرد
بدان کوه سر خویش کیخسروست
که یک موی او به ز صد پهلوست
هران کس که روی سیاوش بدید
نیارد ز دیدار او آرمید
چو بهرام داد از فرود این نشان
ز ره بازگشتند گردنکشان
بیامد دگرباره داماد طوس
همی کرد گردون برو بر فسوس
ز راه چرم بر سپدکوه شد
دلش پرجفا بود نستوه شد
چو از تیغ بالا فرودش بدید
ز قربان کمان کیان برکشید
چنین گفت با رزم دیده تخوار
که طوس آن سخنها گرفتست خوار
که آمد سواری و بهرام نیست
مرا دل درشتست و پدرام نیست
ببین تا مگر یادت آید که کیست
سراپای در آهن از بهر چیست
چنین داد پاسخ مر او را تخوار
که این ریونیزست گرد و سوار
چهل خواهرستش چو خرم بهار
پسر خود جزین نیست اندر تبار
فریبنده و ریمن و چاپلوس
دلیر و جوانست و داماد طوس
چنین گفت با مرد بینا فرود
که هنگام جنگ این نباید شنود
چو آید به پیکار کنداوران
بخوابمش بر دامن خواهران
بدو گر کند باد کلکم گذار
اگر زنده ماند بمردم مدار
بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار
چه گویی تو ای کار دیده تخوار
بدو گفت بر مرد بگشای بر
مگر طوس را زو بسوزد جگر
بداند که تو دل بیاراستی
که بااو همی آشتی خواستی
چنین با تو بر خیره جنگ آورد
همی بر برادرت ننگ آورد
چو از دور نزدیک شد ریونیز
بزه برکشید آن خمانیده شیز
ز بالا خدنگی بزد بر برش
که بر دوخت با ترگ رومی سرش
بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز
بخاک اندر آمد سر ریو نیز
ببالا چو طوس از میم بنگرید
شد آن کوه بر چشم او ناپدید
چنین داستان زد یکی پرخرد
که از خوی بد کوه کیفر برد
چنین گفت پس پهلوان با زرسپ
که بفروز دل را چو آذرگشسپ
سلیح سواران جنگی بپوش
بجان و تن خویشتن دار گوش
تو خواهی مگر کین آن نامدار
وگرنه نبینم کسی خواستار
زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد
دلی پر ز کین و لبی پر ز باد
خروشان باسپ اندر آورد پای
بکردار آتش درآمد ز جای
چنین گفت شیر ژیان با تخوار
که آمد دگرگون یکی نامدار
ببین تا شناسی که این مرد کیست
یکی شهریار است اگر لشکریست
چنین گفت با شاه جنگی تخوار
که آمد گه گردش روزگار
که این پور طوسست نامش زرسپ
که از پیل جنگی نگرداند اسپ
که جفتست با خواهر ریونیز
بکین آمدست این جهانجوی نیز
چو بیند بر و بازوی و مغفرت
خدنگی بباید گشاد از برت
بدان تا بخاک اندر آید سرش
نگون اندر آید ز باره برش
بداند سپهدار دیوانه طوس
که ایدر نبودیم ما بر فسوس
فرود دلاور برانگیخت اسپ
یکی تیر زد بر میان زرسپ
که با کوههٔ زین تنش را بدوخت
روانش ز پیکان او برفروخت
بیفتاد و برگشت ازو بادپای
همی شد دمان و دنان باز جای
خروشی برآمد ز ایران سپاه
زسر برگرفتند گردان کلاه
دل طوس پرخون و دیده پراب
بپوشید جوشن هم اندر شتاب
ز گردان جنگی بنالید سخت
بلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر زین چو کوهی بزرگ
که بنهند بر پشت پیلی سترگ
عنان را بپیچید سوی فرود
دلش پر ز کین و سرش پر ز دود
تخوار سراینده گفت آن زمان
که آمد بر کوه کوهی دمان
سپهدار طوسست کامد بجنگ
نتابی تو با کار دیده نهنگ
برو تا در دژ ببندیم سخت
ببینیم تا چیست فرجام بخت
چو فرزند و داماد او را برزم
تبه کردی اکنون میندیش بزم
فرود جوان تیز شد با تخوار
که چون رزم پیش آید و کارزار
چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان
چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند
چنین گفت با شاهزاده تخوار
که شاهان سخن را ندارند خوار
تو هم یک سواری اگر ز آهنی
همی کوه خارا ز بن برکنی
از ایرانیان نامور سی هزار
برزم تو آیند بر کوهسار
نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک
سراسر ز جا اندر آرند پاک
وگر طوس را زین گزندی رسد
به خسرو ز دردش نژندی رسد
بکین پدرت اندر آید شکست
شکستی که هرگز نشایدش بست
بگردان عنان و مینداز تیر
بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر
سخن هرچ از پیش بایست گفت
نگفت و همی داشت اندر نهفت
ز بی‌مایه دستور ناکاردان
ورا جنگ سود آمد و جان زیان
فرود جوان را دژ آباد بود
بدژ درپرستنده هفتاد بود
همه ماهرویان بباره بدند
چو دیبای چینی نظاره بدند
ازان بازگشتن فرود جوان
ازیشان همی بود تیره‌روان
چنین گفت با شاهزاده تخوار
که گر جست خواهی همی کارزار
نگر نامور طوس را نشکنی
ترا آن به آید که اسپ افگنی
و دیگر که باشد مر او را زمان
نیاید به یک چوبه تیر از کمان
چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه
بیاید کنون لشکرش همگروه
ترا نیست در جنگ پایاب اوی
ندیدی براوهای پرتاب اوی
فرود از تخوار این سخنها شنید
کمان را بزه کرد و اندر کشید
خدنگی بر اسپ سپهبد بزد
چنان کز کمان سواران سزد
نگون شد سر تازی و جان بداد
دل طوس پرکین و سر پر ز باد
بلشکر گه آمد بگردن سپر
پیاده پر از گرد و آسیمه سر
گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود
که ایدون ستوه آمد از یک سوار
چگونه چمد در صف کارزار
پرستندگان خنده برداشتند
همی از چرم نعره برداشتند
که پیش جوانی یکی مرد پیر
ز افراز غلتان شد از بیم تیر
سپهبد فرود آمد از کوه سر
برفتند گردان پر اندوه سر
که اکنون تو بازآمدی تندرست
بب مژه رخ نبایست شست
بپیچید زان کار پرمایه گیو
که آمد پیاده سپهدار نیو
چنین گفت کین را خود اندازه نیست
رخ نامداران برین تازه نیست
اگر شهریارست با گوشوار
چه گیرد چنین لشکر کشن خوار
نباید که باشیم همداستان
به هر گونهٔ کو زند داستان
اگر طوس یک بار تندی نمود
زمانه پرآزار گشت از فرود
همه جان فدای سیاوش کنیم
نباید که این بد فرامش کنیم
زرسپ گرانمایه زو شد بباد
سواری سرافراز نوذرنژاد
بخونست غرقه تن ریونیز
ازین بیش خواری چه بینیم نیز
گرو پور جمست و مغز قباد
بنادانی این جنگ را برگشاد
همی گفت و جوشن همی بست گرم
همی بر تنش بر بدرید چرم
نشست از بر اژدهای دژم
خرامان بیامد براه چرم
فرود سیاوش چو او را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
همی گفت کین لشکر رزمساز
ندانند راه نشیب و فراز
همه یک ز دیگر دلاورترند
چو خورشید تابان بدو پیکرند
ولیکن خرد نیست با پهلوان
سر بی‌خرد چون تن بی‌روان
نباشند پیروز ترسم بکین
مگر خسرو آید بتوران زمین
بکین پدر جمله پشت آوریم
مگر دشمنان را به مشت آوریم
بگوکین سوار سرافراز کیست
که بر دست و تیغش بباید گریست
نگه کرد ز افراز بالا تخوار
ببی دانشی بر چمن رست خار
بدو گفت کین اژدهای دژم
که مرغ از هوا اندر آرد بدم
که دست نیای تو پیران ببست
دو لشکر ز ترکان بهم برشکست
بسی بی‌پدر کرد فرزند خرد
بسی کوه و رود و بیابان سپرد
پدر نیز ازو شد بسی بی‌پسر
بپی بسپرد گردن شیر نر
بایران برادرت را او کشید
بجیحون گذر کرد و کشتی ندید
وراگیو خوانند پیلست و بس
که در رزم دریای نیلست و بس
چو بر زه بشست اندر آری گره
خدنگت نیابد گذر بر زره
سلیح سیاوش بپوشد بجنگ
نترسد ز پیکان تیر خدنگ
بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران
مگر خسته گردد هیون گران
پیاده شود بازگردد مگر
کشان چون سپهبد بگردن سپر
کمان را بزه کرد جنگی فرود
پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود
بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو
فرود آمد از باره برگشت نیو
ز بام سپد کوه خنده بخاست
همی مغز گیو از گواژه بکاست
برفتند گردان همه پیش گیو
که یزدان سپاس ای سپهدار نیو
که اسپ است خسته تو خسته نهٔی
توان شد دگر بار بسته نهٔی
برگیو شد بیژن شیر مرد
فراوان سخنها بگفت از نبرد
که ای باب شیراوژن تیزچنگ
کجا پیل با تو نرفتی بجنگ
چرا دید پشت ترا یک سوار
که دست تو بودی بهر کارزار
ز ترکی چنین اسپ خسته بدست
برفتی سراسیمه برسان مست
بدو گفت چون کشته شد بارگی
بدو دادمی سر به یکبارگی
همی گفت گفتارهای درشت
چو بیژن چنان دید بنمود پشت
برآشفت گیو از گشاد برش
یکی تازیانه بزد بر سرش
بدو گفت نشنیدی از رهنمای
که با رزمت اندیشه باید بجای
نه تو مغز داری نه رای و خرد
چنین گفت را کس بکیفر برد
دل بیژن آمد ز تندی بدرد
بدادار دارنده سوگند خورد
که زین را نگردانم از پشت اسپ
مگر کشته آیم بکین زرسپ
وزآنجا بیامد دلی پر ز غم
سری پر ز کینه بر گستهم
کز اسپان تو باره‌ای دستکش
کجا بر خرامد بافراز خوش
بده تا بپوشم سلیح نبرد
یکی تا پدید آید از مردمرد
یکی ترک رفتست بر تیغ کوه
بدین سان نظاره برو بر گروه
چنین داد پاسخ که این نیست روی
ابر خیره گرد بلاها مپوی
زرسپ سپهدار چون ریونیز
سپهبد که گیتی ندارد بچیز
پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد
بگردنده گردون همی ننگرد
ازو بازگشتند دل پر ز درد
کس آورد با کوه خارا نکرد
مگر پر کرگس بود رهنمای
وگرنه بران دژ که پوید بپای
بدو گفت بیژن که مشکن دلم
کنون یال و بازو ز هم بگسلم
یکی سخت سوگند خوردم بماه
بدادار گیهان و دیهیم شاه
کزین ترک من برنگردانم اسپ
زمانم سراید مگر چون زرسپ
بدو گفت پس گستهم راه نیست
خرد خود از این تیزی آگاه نیست
جهان پرفراز و نشیبست و دشت
گر ایدونک زینجا بباید گذشت
مرا بارگیر اینک جوشن کشد
دو ماندست اگر زین یکی را کشد
نیابم دگر نیز همتای او
برنگ و تگ و زور و بالای اوی
بدو گفت بیژن بکین زرسپ
پیاده بپویم نخواهم خود اسپ
چنین داد پاسخ بدو گستهم
که مویی نخواهم ز تو بیش و کم
مرا گر بود بارگی ده هزار
همه موی پر از گوهر شاهوار
ندارم بدین از تو آن را دریغ
نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ
برو یک بیک بارگیها ببین
کدامت به آید یکی برگزین
بفرمای تا زین بر آن کت هواست
بسازند اگر کشته آید رواست
یکی رخش بودش بکردار گرگ
کشیده زهار و بلند و سترگ
ز بهر جهانجوی مرد جوان
برو برفگندند بر گستوان
دل گیو شد زان سخن پر ز دود
چو اندیشه کرد از گشاد فرود
فرستاد و مر گستهم را بخواند
بسی داستانهای نیکو براند
فرستاد درع سیاوش برش
همان خسروانی یکی مغفرش
بیاورد گستهم درع نبرد
بپوشید بیژن بکردار گرد
بسوی سپد کوه بنهاد روی
چنانچون بود مردم جنگجوی
چنین گفت شاه جوان با تخوار
که آمد بنوی یکی نامدار
نگه کن ببین تا ورا نام چیست
بدین مرد جنگی که خواهد گریست
بخسرو تخوار سراینده گفت
که این را ز ایران کسی نیست جفت
که فرزند گیوست مردی دلیر
بهر رزم پیروز باشد چو شیر
ندارد جز او گیو فرزند نیز
گرامیترستش ز گنج و ز چیز
تو اکنون سوی بارگی دار دست
دل شاه ایران نشاید شکست
و دیگر که دارد همی آن زره
کجا گیو زد بر میان برگره
برو تیر و ژوپین نیابد گذار
سزد گر پیاده کند کارزار
تو با او بسنده نباشی بجنگ
نگه کن که الماس دارد بچنگ
بزد تیر بر اسپ بیژن فرود
تو گفتی باسپ اندرون جان نبود
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی
سوی تیغ با تیغ بنهاد روی
یکی نعره زد کای سوار دلیر
بمان تا ببینی کنون رزم شیر
ندانی که بی‌اسپ مردان جنگ
بیایند با تیغ هندی بچنگ
ببینی مرا گر بمانی بجای
به پیکار ازین پس نیایدت رای
چو بیژن همی برنگشت از فرود
فرود اندر آن کار تندی نمود
یکی تیر دیگر بیانداخت شیر
سپر بر سر آورد مرد دلیر
سپر بر درید و زره را نیافت
ازو روی بیژن بپستی نتافت
ازان تند بالا چو بر سر کشید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
فرود گرانمایه زو بازگشت
همه بارهٔ دژ پرآواز گشت
دوان بیژن آمد پس پشت اوی
یکی تیغ بد تیز در مشت اوی
به برگستوان بر زد و کرد چاک
گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک
به دربند حصن اندر آمد فرود
دلیران در دژ ببستند زود
ز باره فراوان ببارید سنگ
بدانست کان نیست جای درنگ
خروشید بیژن که ای نامدار
ز مردی پیاده دلیر و سوار
چنین بازگشتی و شرمت نبود
دریغ آن دل و نام جنگی فرود
بیامد بر طوس زان رزمگاه
چنین گفت کای پهلوان سپاه
سزد گر برزم چنین یک دلیر
شود نامبردار یک دشت شیر
اگر کوه خارا ز پیکان اوی
شود آب و دریا بود کان اوی
سپهبد نباید که دارد شگفت
ازین برتر اندازه نتوان گرفت
سپهبد بدارنده سوگند خورد
کزین دژ برآرم بخورشید گرد
بکین زرسپ گرامی سپاه
برآرم بسازم یکی رزمگاه
تن ترک بدخواه بیجان کنم
ز خونش دل سنگ مرجان کنم
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشکر کشید
دلیران دژدار مردی هزار
ز سوی کلات اندر آمد سوار
در دژ ببستند زین روی تنگ
خروش جرس خاست و آوای زنگ
جریره بتخت گرامی بخفت
شب تیره با درد و غم بود جفت
بخواب آتشی دید کز دژ بلند
برافروختی پیش آن ارجمند
سراسر سپد کوه بفروختی
پرستنده و دژ همی سوختی
دلش گشت پر درد و بیدار گشت
روانش پر از درد و تیمار گشت
بباره برآمد جهان بنگرید
همه کوه پرجوشن و نیزه دید
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بیامد به بالین فرخ فرود
بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر بسر
سراسر همه کوه پر دشمنست
در دژ پر از نیزه و جوشنست
بمادر چنین گفت جنگی فرود
که از غم چه داری دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اسپری
زمانه ز بخشش فزون نشمری
بروز جوانی پدر کشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد
بدست گروی آمد او را زمان
سوی جان من بیژن آمد دمان
بکوشم نمیرم مگر غرم‌وار
نخواهم ز ایرانیان زینهار
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
یکی ترگ رومی بسر برنهاد
میانرا بخفتان رومی ببست
بیامد کمان کیانی بدست
چو خورشید تابنده بنمود چهر
خرامان برآمد بخم سپهر
ز هر سو برآمد خروش سران
گراییدن گرزهای گران
غو کوس با نالهٔ کرنای
دم نای سرغین و هندی درای
برون آمد از بارهٔ دژ فرود
دلیران ترکان هرآنکس که بود
ز گرد سواران و ز گرز و تیر
سر کوه شد همچو دریای قیر
نبد هیچ هامون و جای نبرد
همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد
ازین گونه تا گشت خورشید راست
سپاه فرود دلاور بکاست
فراز و نشیبش همه کشته شد
سربخت مرد جوان گشته شد
بدو خیره ماندند ایرانیان
که چون او ندیدند شیر ژیان
ز ترکان نماند ایچ با او سوار
ندید ایچ تنها رخ کارزار
عنان را بپیچید و تنها برفت
ز بالا سوی دژ خرامید تفت
چو رهام و بیژن کمین ساختند
فراز و نشیبش همی تاختند
چو بیژن پدید آمد اندر نشیب
سبک شد عنان و گران شد رکیب
فرود جوان ترگ بیژن بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
چو رهام گرد اندر آمد به پشت
خروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیر
فرود آمد از دوش دستش به زیر
چو از وی جدا گشت بازوی و دوش
همی تاخت اسپ و همی زد خروش
بنزدیک دژ بیژن اندر رسید
بزخمی پی بارهٔ او برید
پیاده خود و چند زان چاکران
تبه گشته از چنگ کنداوران
بدژ در شد و در ببستند زود
شد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش
بزاری فگندند بر تخت عاج
نبد شاه را روز هنگام تاج
همه غالیه موی و مشکین کمند
پرستنده و مادر از بن بکند
همی کند جان آن گرامی فرود
همه تخت مویه همه حصن رود
چنین گفت چون لب ز هم برگرفت
که این موی کندن نباشد شگفت
کنون اندر آیند ایرانیان
به تاراج دژ پاک بسته میان
پرستندگان را اسیران کنند
دژ وباره کوه ویران کنند
دل هرک بر من بسوزد همی
ز جانم رخش برفروزد همی
همه پاک بر باره باید شدن
تن خویش را بر زمین بر زدن
کجا بهر بیژن نماند یکی
نمانم من ایدر مگر اندکی
کشنده تن و جان من درد اوست
پرستار و گنجم چه در خورد اوست
بگفت این و رخسارگان کرد زرد
برآمد روانش بتیمار و درد
ببازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی بخنجر زمانی بتیغ
زمانی بباد و زمانی بمیغ
زمانی بدست یکی ناسزا
زمانی خود از درد و سختی رها
زمانی دهد تخت و گنج و کلاه
زمانی غم و رنج و خواری و چاه
همی خورد باید کسی را که هست
منم تنگدل تا شدم تنگدست
اگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد
بباید به کوری و ناکام زیست
برین زندگانی بباید گریست
سرانجام خاکست بالین اوی
دریغ آن دل و رای و آیین اوی
پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنجها را بتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس بدست
در خانهٔ تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد ببالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را بروی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد
در دژ بکندند ایرانیان
بغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شد
از اندوه یکسر دلش پاره شد
بایرانیان گفت کین از پدر
بسی خوارتر مرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکر نبود
ببالینش بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته
همه خان و مان کنده و سوخته
بایرانیان گفت کز کردگار
بترسید وز گردش روزگار
ببد بس درازست چنگ سپهر
به بیدادگر برنگردد بمهر
زکیخسرو اکنون ندارید شرم
که چندان سخن گفت با طوس نرم
بکین سیاوش فرستادتان
بسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود
همه شرم و آذرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیز مغز
نیاید بگیتی یکی کار نغز
هماننگه بیامد سپهدار طوس
براه کلات اندر آورد کوس
چو گودرز و چون گیو کنداوران
ز گردان ایران سپاهی گران
سپهبد بسوی سپدکوه شد
وزانجا بنزدیکی انبوه شد
چو آمد ببالین آن کشته زار
بران تخت با مادر افگنده خوار
بیک دست بهرام پر آب چشم
نشسته ببالین او پر ز خشم
بدست دگر زنگهٔ شاوران
برو انجمن گشته کنداوران
گوی چون درختی بران تخت عاج
بدیدار ماه و ببالای ساج
سیاوش بد خفته بر تخت زر
ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر
برو زار بگریست گودرز و گیو
بزرگان چو گرگین و بهرام نیو
رخ طوس شد پر ز خون جگر
ز درد فرود و ز درد پسر
که تندی پشیمانی آردت بار
تو در بوستان تخم تندی مکار
چنین گفت گودرز با طوس و گیو
همان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبد بود
سپهبد که تندی کند بد بود
جوانی بدین سان ز تخم کیان
بدین فر و این برز و یال و میان
بدادی بتیزی و تندی بباد
زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد
ز تیزی گرفتار شد ریونیز
نبود از بد بخت ما مانده چیز
هنر بی‌خرد در دل مرد تند
چو تیغی که گردد ز زنگار کند
چو چندین بگفتند آب از دو چشم
ببارید و آمد ز تندی بخشم
چنین پاسخ آورد کز بخت بد
بسی رنج وسختی بمردم رسد
بفرمود تا دخمهٔ شاهوار
بکردند بر تیغ آن کوهسار
نهادند زیراندرش تخت زر
بدیبای زربفت و زرین کمر
تن شاهوارش بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند
سرش را بکافور کردند خشک
رخش را بعطر و گلاب و بمشک
نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گردن‌فراز
زراسپ سرافراز با ریونیز
نهادند در پهلوی شاه نیز
سپهبد بران ریش کافورگون
ببارید از دیدگان جوی خون
چنینست هرچند مانیم دیر
نه پیل سرافراز ماند نه شیر
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
رهایی نیابد ازو بار و برگ
سه روزش درنگ آمد اندر چرم
چهارم برآمد ز شیپور دم
سپه برگرفت و بزد نای و کوس
زمین کوه تا کوه گشت آبنوس
هرآنکس که دیدی ز توران سپاه
بکشتی تنش را فگندی براه
همه مرزها کرد بی‌تار و پود
همی رفت پیروز تا کاسه‌رود
بدان مرز لشکر فرود آورید
زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید
خبر شد بترکان کز ایران سپاه
سوس کاسه رود اندر آمد براه
ز تران بیامد دلیری جوان
پلاشان بیداردل پهلوان
بیامد که لشکر همی بنگرد
درفش سران را همی بشمرد
بلشکرگه اندر یکی کوه بود
بلند و بیکسو ز انبوه بود
نشسته برو گیو و بیژن بهم
همی رفت هرگونه از بیش و کم
درفش پلاشان ز توران سپاه
بدیدار ایشان برآمد ز راه
چو از دور گیو دلاور بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
چنین گفت کامد پلاشان شیر
یکی نامداری سواری دلیر
شوم گر سرش را ببرم ز تن
گرش بسته آرم بدین انجمن
بدو گفت بیژن که گر شهریار
مرا داد خلعت بدین کارزار
بفرمان مرا بست باید کمر
برزم پلاشان پرخاشخر
به بیژن چنین گفت گیو دلیر
که مشتاب در چنگ این نره شیر
نباید که با او نتابی بجنگ
کنی روز بر من برین جنگ تنگ
پلاشان چو شیر است در مرغزار
جز از مرد جنگی نجوید شکار
بدو گفت بیژن مرا زین سخن
به پیش جهاندار ننگی مکن
سلیح سیاوش مرا ده بجنگ
پس آنگه نگه کن شکار پلنگ
بدو داد گیو دلیر آن زره
همی بست بیژن زره را گره
یکی بارهٔ تیزرو برنشست
بهامون خرامید نیزه بدست
پلاشان یکی آهو افگنده بود
کبابش بر آتش پراگنده بود
همی خورد و اسپش چران و چمان
پلاشان نشسته به بازو کمان
چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید
خروشی برآورد و اندر دمید
پلاشان بدانست کامد سوار
بیامد بسیچیدهٔ کارزار
یکی بانگ برزد به بیژن بلند
منم گفت شیراوژن و و دیوبند
بگو آشکارا که نام تو چیست
که اختر همی بر تو خواهد گریست
دلاور بدو گفت من بیژنم
برزم اندرون پیل و رویین‌تنم
نیا شیر جنگی پدر گیو گرد
هم اکنون ببینی ز من دستبرد
بروز بلا در دم کارزار
تو بر کوه چون گرگ مردار خواه
همی دود و خاکستر و خون خوری
گه آمد که لشکر بهامون بری
پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد
برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد
سواران بنیزه برآویختند
یکی گرد تیره برانگیختند
سنانهای نیزه بهم برشکست
یلان سوی شمشیر بردند دست
بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت
ببودند لرزان چو شاخ درخت
بب اندرون غرقه شد بارگی
سرانشان غمی گشت یکبارگی
عمود گران برکشیدند باز
دو شیر سرافراز و دو رزمساز
چنین تا برآورد بیژن خروش
عمودگران برنهاده بدوش
بزد بر میان پلاشان گرد
همه مهرهٔ پشت بشکست خرد
ز بالای اسپ اندر آمد تنش
نگون شد بر و مغفر و جوشنش
فرود آمد از باره بیژن چو گرد
سر مرد جنگی ز تن دور کرد
سلیح و سر و اسپ آن نامجوی
بیاورد و سوی پدر کرد روی
دل گیو بد زان سخن پر ز درد
که چون گردد آن باد روز نبرد
خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه
که تا گرد بیژن کی آید ز راه
همی آمد از راه پور جوان
سر و جوشن و اسپ آن پهلوان
بیاورد و بنهاد پیش پدر
بدو گفت پیروز باش ای پسر
برفتند با شادمانی ز جای
نهادند سر سوی پرده‌سرای
بیاورد پیش سپهبد سرش
همان اسپ با جوشن و مغفرش
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان
بدو گفت کای پور پشت سپاه
سر نامداران و دیهیم شاه
همیشه بزی شاد و برترمنش
ز تو دور بادا بد بدکنش
ازان پس خبر شد بافراسیاب
که شد مرز توران چو دریای آب
سوی کاسه‌رود اندر آمد سپاه
زمین شد ز کین سیاوش سیاه
سپهبد به پیران سالار گفت
که خسرو سخن برگشاد از نهفت
مگر کین سخن را پذیره شویم
همه با درفش و تبیره شویم
وگرنه ز ایران بیاید سپاه
نه خورشید بینیم روشن نه ماه
برو لشکر آور ز هر سو فراز
سخنها نباید که گردد دراز
وزین رو برآمد یکی تندباد
که کس را ز ایران نبد رزم یاد
یکی ابر تند اندر آمد چو گرد
ز سرما همی لب بدندان فسرد
سراپرده و خیمه‌ها گشت یخ
کشید از بر کوه بر برف نخ
بیک هفته کس روی هامون ندید
همه کشور از برف شد ناپدید
خور و خواب و آرامگه تنگ شد
تو گفتی که روی زمین سنگ شد
کسی را نبد یاد روز نبرد
همی اسپ جنگی بکشت و بخورد
تبه شد بسی مردم و چارپای
یکی را نبد چنگ و بازو بجای
بهشتم برآمد بلند آفتاب
جهان شد سراسر چو دریای آب
سپهبد سپه را همی گرد کرد
سخن رفت چندی ز روز نبرد
که ایدر سپه شد ز تنگی تباه
سزد گر برانیم ازین رزمگاه
مبادا برین بوم و برها درود
کلات و سپدکوه گر کاسه رود
ز گردان سرافراز بهرام گفت
که این از سپهبد نشاید نهفت
تو ما را بگفتار خامش کنی
همی رزم پور سیاوش کنی
مکن کژ ابر خیره بر کار راست
بیک جان نگه کن که چندین بکاست
هنوز از بدی تا چه آیدت پیش
به چرم اندر است این زمان گاومیش
سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ
نبد نامورتر ز جنگی زرسپ
بلشکر نگه کن که چون ریونیز
که بینی بمردی و دیدار نیز
نه بر بی‌گنه کشته آمد فرود
نوشته چنین بود بود آنچ بود
مرا جام ازو پر می و شیر بود
جوان را ز بالا سخن تیر بود
کنون از گذشته نیاریم یاد
به بیداد شد کشته او گر بداد
چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه
که آن کوه هیزم بسوزد براه
کنونست هنگام آن سوختن
به آتش سپهری برافروختن
گشاده شود راه لشکر مگر
بباشد سپه را بروبر گذر
بدو گفت گیو این سخن رنج نیست
وگر هست هم رنج بی‌گنج نیست
غمی گشت بیژن بدین داستان
نباشم بدین گفت همداستان
مرا با جوانی نباید نشست
بپیری کمر بر میان تو بست
برنج و بسختی بپروردیم
بگفتار هرگز نیازردیم
مرا برد باید بدین کار دست
نشاید تو با رنج و من با نشست
بدو گفت گیو آنک من ساختم
بدین کار گردن برافراختم
کنون ای پسر گاه آرایشست
نه هنگام پیری و بخشایشست
ازین رفتن من ندار ایچ غم
که من کوه خارا بسوزم به دم
بسختی گذشت از در کاسه‌رود
جهان را همه رنج برف آب بود
چو آمد برران کوه هیزم فراز
ندانست بالا و پهناش باز
ز پیکان تیر آتشی برفروخت
بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت
ز آتش سه هفته گذرشان نبود
ز تف زبانه ز باد و ز دود
چهارم سپه برگذشتن گرفت
همان آب و آتش نشستن گرفت
سپهبد چو لشکر برو گرد شد
ز آتش براه گروگرد شد
سپاه اندر آمد چنانچون سزد
همه کوه و هامون سراپرده زد
چنانچون ببایست برساختند
ز هر سو طلایه برون تاختند
گروگرد بودی نشست تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو
فسیله بدان جایگه داشتی
چنان کوه تا کوه بگذاشتی
خبر شد که آمد ز ایران سپاه
گله برد باید به یکسو ز راه
فرستاد گردی هم اندر شتاب
بنزدیک چوپان افراسیاب
کبوده بدش نام و شایسته بود
بشایستگی نیز بایسته بود
بدو گفت چون تیره گردد سپهر
تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر
نگه کن که چندست ز ایران سپاه
ز گردان که دارد درفش و کلاه
ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم
همه کوه در جنگ هامون کنیم
کبوده بیامد چو گرد سیاه
شب تیره نزدیک ایران سپاه
طلایه شب تیره بهرام بود
کمندش سر پیل را دام بود
برآورد اسپ کبوده خروش
ز لشکر برافراخت بهرام گوش
کمان را بزه کرد و بفشارد ران
درآمد ز جای آن هیون گران
یکی تیر بگشاد و نگشاد لب
کبوده نبود ایچ پیدا ز شب
بزد بر کمربند چوپان شاه
همی گشت رنگ کبوده سیاه
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست
بدو گفت بهرام برگوی راست
که ایدر فرستندهٔ تو که بود
کرا خواستی زین بزرگان بسود
ببهرام گفت ار دهی زینهار
بگویم ترا هرچ پرسی ز کار
تژاوست شاها فرستنده‌ام
بنزدیک او من پرستنده‌ام
مکش مر مرا تا نمایمت راه
بجایی که او دارد آرامگاه
بدو گفت بهرام با من تژاو
چو با شیر درنده پیکار گاو
سرش را بخنجر ببرید پست
بفتراک زین کیانی ببست
بلشکر گه آورد و بفگند خوار
نه نام‌آوری بد نه گردی سوار
چو خورشید بر زد ز گردون درفش
دم شب شد از خنجر او بنفش
غمی شد دل مرد پرخاشجوی
بدانست کو را بد آمد بروی
برآمد خروش خروس و چکاو
کبوده نیامد بنزد تژاو
سپاهی که بودند با او بخواند
وزان جایگه تیز لشکر براند
تژاو سپهبد بشد با سپاه
بایران خروش آمد از دیده‌گاه
که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ
سپهبد نهنگی درفشی پلنگ
ز گردنکشان پیش او رفت گیو
تنی چند با او ز گردان نیو
برآشفت و نامش بپرسید زوی
چنین گفت کای مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم بجنگ آمدی
ز هامون بکام نهنگ آمدی
بپاسخ چنین گفت کای نامدار
ببینی کنون رزم شیر سوار
بگیتی تژاوست نام مرا
بهر دم برآرند کام مرا
نژادم بگوهر از ایران بدست
ز گردان وز پشت شیران بدست
کنون مرزبانم بدین تخت و گاه
نگین بزرگان و داماد شاه
بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی
که تیره شود زین سخن آبروی
از ایران بتوران که دارد نشست
مگر خوردنش خون بود گر کبست
اگر مرزبانی و داماد شاه
چرا بیشتر زین نداری سپاه
بدین مایه لشکر تو تندی مجوی
بتندی بپیش دلیران مپوی
که این پرهنر نامدار دلیر
سر مرزبان اندر آرد بزیر
گر اایدونک فرمان کنی با سپاه
بایران خرامی بنزدیک شاه
کنون پیش طوس سپهبد شوی
بگویی و گفتار او بشنوی
ستانمت زو خلعت و خواسته
پرستنده و اسپ آراسته
تژاو فریبنده گفت ای دلیر
درفش مرا کس نیارد بزیر
مرا ایدر اکنون نگینست و گاه
پرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیاب
کس این را ز ایران نبیند بخواب
پرستار وز مادیانان گله
بدشت گروگرد کرده یله
تو این اندکی لشکر من مبین
مراجوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنم
کزین آمدن تان پشیمان کنم
چنین گفت بیژن بفرخ پدر
که ای نامور گرد پرخاشخر
سرافراز و بیداردل پهلوان
به پیری نه آنی که بودی جوان
ترا با تژاو این همه پند چیست
بترکی چنین مهر و پیوند چیست
همی گرز و خنجر بباید کشید
دل و مغز ایشان بباید درید
برانگیخت اسپ و برآمد خروش
نهادند گوپال و خنجر بدوش
یکی تیره گرد از میان بردمید
بدان سان که خورشید شد ناپدید
جهان شد چو آبار بهمن سیاه
ستاره ندیدند روشن نه ماه
بقلب سپاه اندرون گیو گرد
همی از جهان روشنایی ببرد
بپیش اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ
وزان سوی با تاج بر سر تژاو
که بودیش با شیر درنده تاو
یلانش همه نیک‌مردان و شیر
که هرگز نشدشان دل از رزم سیر
بسی برنیامد برین روزگار
که آن ترک سیر آمد از کارزار
سه بهره ز توران سپه کشته شد
سربخت آن ترک برگشته شد
همی شد گریزان تژاو دلیر
پسش بیژن گیو برسان شیر
خروشان و جوشان و نیزه بدست
تو گفتی که غرنده شیرست مست
یکی نیزه زد بر میان تژاو
نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو
گراینده بدبند رومی زره
بپیچید و بگشاد بند گره
بیفگند نیزه بیازید چنگ
چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ
بدان سان که شاهین رباید چکاو
ربود آن گرانمایه تاج تژاو
که افراسیابش بسر برنهاد
نبودی جدا زو بخواب و بیاد
چنین تا در دژ همی تاخت اسپ
پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ
چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی
بیامد خروشان پر از آب روی
که از کین چنین پشت برگاشتی
بدین دژ مرا خوار بگذاشتی
سزد گر ز پس برنشانی مرا
بدین ره بدشمن نمانی مرا
تژاو سرافراز را دل بسوخت
بکردار آتش رخش برفروخت
فراز اسپنوی و تژاو از نشیب
بدو داد در تاختن یک رکیب
پس اندر نشاندش چو ماه دمان
برآمد ز جا باره زیرش دنان
همی تاخت چون گرد با اسپنوی
سوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسپ جنگی تژاو
نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
تژاو آن زمان با پرستنده گفت
که دشوار کار آمد ای خوب جفت
فروماند این اسپ جنگی ز کار
ز پس بدسگال آمد و پیش غار
اگر دور از ایدر به بیژن رسم
بکام بداندیش دشمن رسم
ترا نیست دشمن بیکبارگی
بمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از اسپ او اسپنوی
تژاو از غم او پر از آب روی
سبکبار شد اسپ و تندی گرفت
پسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی
ز گلبرگ روی و پر از مشک موی
پس پشت خویش اندرش جای کرد
سوی لشکر پهلوان رای کرد
بشادی بیامد بدرگاه طوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
که بیدار دل شیر جنگی سوار
دمان با شکار آمد از مرغزار
سپهدار و گردان پرخاشجوی
بویرانی دژ نهادند روی
ازان پس برفتند سوی گله
که بودند بر دشت ترکان یله
گرفتند هر یک کمندی بچنگ
چنانچون بود ساز مردان جنگ
بخم اندر آمد سر بارگی
بیاراست لشکر بیکبارگی
نشستند بر جایگاه تژاو
سواران ایران پر از خشم و تاو
تژاو غمی با دو دیده پرآب
بیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار طوس
ابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مرد
بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندر زدند
فسیله سراسر بهم برزدند
چو بشنید افراسیاب این سخن
غمی گشت و بر چاره افگند بن
بپیران ویسه چنین گفت شاه
که گفتم بیاور ز هر سو سپاه
درنگ آمدت رای از کاهلی
ز پیری گران گشته و بددلی
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد
نشستن نشاید بدین مرز کرد
بسی خویش و پیوند ما برده گشت
بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت
کنون نیست امروز روز درنگ
جهان گشت بر مرد بیدار تنگ
جهاندار پیران هم اندر شتاب
برون آمد از پیش افراسیاب
ز هر مرز مردان جنگی بخواند
سلیح و درم داد و لشکر براند
چو آمد ز پهلو برون پهلوان
همی نامزد کرد جای گوان
سوی میمنه بارمان و تژاو
سواران که دارند با شیر تاو
چو نستهین گرد بر میسره
کجا شیر بودی بچنگش بره
جهان پر شد از نالهٔ کرنای
ز غریدن کوس و هندی درای
هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش
ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش
سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزار
نهاده همه سر سوی کارزار
ز دریا بدریا نبود ایچ راه
ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه
همی رفت لشکر گروها گروه
نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه
بفرمود پیران که بیره روید
از ایدر سوی راه کوته روید
نباید که یابند خود آگهی
ازین نامداران با فرهی
مگر ناگهان بر سر آن گروه
فرود آرم این گشن لشکر چو کوه
برون کرد کارآگهان ناگهان
همی جست بیدار کار جهان
بتندی براه اندر آورد روی
بسوی گروگرد شد جنگجوی
میان سرخس است نزدیک طوس
ز باورد برخاست آوای کوس
بپیوست گفتار کارآگهان
بپیران بگفتند یک یک نهان
که ایشان همه میگسارند و مست
شب و روز با جام پر می بدست
سواری طلایه ندیدم براه
نه اندیشهٔ رزم توران سپاه
چو بشنید پیران یلان را بخواند
ز لشکر فراوان سخنها براند
که در رزم ما را چنین دستگاه
نبودست هرگز بایران سپاه
گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیرزن سی‌هزار
برفتند نیمی گذشته ز شب
نه بانگ تبیره نه بوق و جلب
چو پیران سالار لشکر براند
میان یلان هفت فرسنگ ماند
نخستین رسیدند پیش گله
کجا بود بر دشت توران یله
گرفتند بسیار و کشتند نیز
نبود از بد بخت مانند چیز
گله‌دار و چوپان بسی کشته شد
سر بخت ایرانیان گشته شد
وزان جایگه سوی ایران سپاه
برفتند برسان گرد سیاه
همه مست بودند ایرانیان
گروهی نشسته گشاده میان
بخیمه درون گیو بیدار بود
سپهدار گودرز هشیار بود
خروش آمد و بانگ زخم تبر
سراسیمه شد گیو پرخاشخر
ستاده ابر پیش پرده‌سرای
یکی اسپ بر گستوان ور بپای
برآشفت با خویشتن چون پلنگ
ز بافیدن پای آمدش ننگ
بیامد باسپ اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای
بپرده‌سرای سپهبد رسید
ز گرد سپه آسمان تیره دید
بدو گفت برخیز کامد سپاه
یکی گرد برخاست ز اوردگاه
وزان جایگه رفت نزد پدر
بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر
همی گشت بر گرد لشکر چو دود
برانگیخت آن را که هشیار بود
یکی جنگ با بیژن افگند پی
که این دشت رزم است گر باغ می
وزان پس بیامد سوی کارزار
بره برشتابید چندی سوار
بدان اندکی برکشیدند نخ
سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ
همی کرد گودرز هر سو نگاه
سپاه اندر آمد بگرد سپاه
سراسیمه شد خفته از داروگیر
برآمد یکی ابر بارانش تیر
بزیر سر مست بالین نرم
زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم
سپیده چو برزد سر از برج شیر
بلشکر نگه کرد گیو دلیر
همه دشت از ایرانیان کشته دید
سر بخت بیدار برگشته دید
دریده درفش و نگونسار کوس
رخ زندگان تیره چون آبنوس
سپهبد نگه کرد و گردان ندید
ز لشکر دلیران و مردان ندید
همه رزمگه سربسر کشته بود
تنانشان بخون اندر آغشته بود
پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر
همه لشگر گشن زیر و زبر
به بیچارگی روی برگاشتند
سراپرده و خیمه بگذاشتند
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه
همه میسره خسته و میمنه
ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود
برفتند بی‌مایه و تار و پود
چنین آمد این گنبد تیزگرد
گهی شادمانی دهد گاه درد
سواران توران پس پشت طوس
دلان پر ز کین و سران پر فسوس
همی گرز بارید گویی ز ابر
پس پشت بر جوشن و خود و گبر
نبد کس برزم اندرون پایدار
همه کوه کردند گردان حصار
فرومانده اسپان و مردان جنگ
یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ
سپاهی ازین گونه گشتند باز
شده مانده از رزم و راه دراز
ز هامون سپهبد سوی کوه شد
ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد
فراوان کم آمد ز ایرانیان
برآمد خروشی بدرد از میان
همه خسته و بسته بد هرک زیست
شد آن کشته بر خسته باید گریست
نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای
نه اسپ و نه مردان جنگی بپای
نه آباد بوم نه مردان کار
نه آن خستگانرا کسی خواستار
پدر بر پسر چند گریان شده
وزان خستگان چند بریان شده
چنین است رسم جهان جهان
که کردار خویش از تو دارد نهان
همی با تو در پرده بازی کند
ز بیرون ترا بی‌نیازی کند
ز باد آمدی رفت خواهی به گرد
چه دانی که با تو چه خواهند کرد
ببند درازیم و در چنگ آز
ندانیم باز آشکارا ز راز
دو بهره ز ایرانیان کشته بود
دگر خسته از رزم برگشته بود
سپهبد ز پیکار دیوانه گشت
دلش با خرد همچو بیگانه گشت
بلشکرگه اندر می و خوان و بزم
سپاه آرزو کرد بر جای رزم
جهاندیده گودرز با پیر سر
نه پور و نبیره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشک
همه جای غم بود و خونین سرشک
جهاندیدگان پیش اوی آمدند
شکسته دل و راه‌جوی آمدند
یکی دیدبان بر سر کوه کرد
کجا دیدگان سوی انبوه کرد
طلایه فرستاد بر هر سویی
مگر یابد آن درد را دارویی
یکی نامداری ز ایرانیان
بفرمود تا تنگ بندند میان
دهد شاه را آگهی زین سخن
که سالار لشکر چهه افگند بن
چه روز بد آمد بایرانیان
سران را ز بخشش سرآمد زیان
رونده بر شاه برد آگهی
که تیره شد آن روزگار مهی
چو شاه دلیر این سخنها شنید
بجوشید وز غم دلش بردمید
ز کار برادر پر از درد بود
بران درد بر درد لشکر فزود
زبان کرد گویا بنفرین طوس
شب تیره تا گاه بانگ خروس
دبیر خردمند را پیش خواند
دل آگنده بودش ز غم برفشاند
یکی نامه بنوشت پر آب چشم
ز بهر برادر پر از درد و خشم
بسوی فریبرز کاوس شاه
یکی سوی پرمایگان سپاه
سر نامه بود از نخست آفرین
چنانچون بود رسم آیین و دین
بنام خداوند خورشید و ماه
کجا داد بر نیکوی دستگاه
جهان و مکان و زمان آفرید
پی مور و پیل گران آفرید
ازویست پیروزی و زو شکیب
بنیک و ببد زو رسد کام و زیب
خرد داد و جان و تن زورمند
بزرگی و دیهیم و تخت بلند
رهایی نیابد سر از بند اوی
یکی را همه فر و اورند اوی
یکی را دگر شوربختی دهد
نیاز و غم و درد و سختی دهد
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک
همه داد بینم ز یزدان پاک
بشد طوس با کاویانی درفش
ز لشکر چهل مرد زرینه کفش
بتوران فرستادمش با سپاه
برادر شد از کین نخستین تباه
بایران چنو هیچ مهتر مباد
وزین گونه سالار لشکر مباد
دریغا برادر فرود جوان
سر نامداران و پشت گوان
ز کین پدر زار و گریان بدم
بران درد یک چند بریان بدم
کنون بر برادر بباید گریست
ندانم مرا دشمن و دوست کیست
مرو گفتم او را براه چرم
مزن بر کلات و سپدکوه دم
بران ره فرودست و با لشکرست
همان کی نژاد است و کنداور است
نداند که این لشکر از بن کیند
از ایران سپاهند گر خود چیند
ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان
فراوان سران را سرآرد زمان
دریغ آنچنان گرد خسرونژاد
که طوس فرومایه دادش بباد
اگر پیش از این او سپهبد بدست
ز کاوس شاه اختر بد بدست
برزم اندرون نیز خواب آیدش
چو بی می‌نشیند شتاب آیدش
هنرها همه هست نزدیک اوی
مبادا چنان جان تاریک اوی
چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب
ز دل دور کن خورد آرام و خواب
سبک طوس را بازگردان بجای
ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای
سپهدار و سالار زرینه کفش
تو می باش با کاویانی درفش
سرافراز گودرز ازان انجمن
بهر کار باشد ترا رای زن
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب
ز می دور باش و مپیمای خواب
بتندی مجو ایچ رزم از نخست
همی باش تا خسته گردد درست
ترا پیش رو گیو باشد بجنگ
که با فر و برزست و چنگ پلنگ
فرازآور از هر سوی ساز رزم
مبادا که آید ترا رای بزم
نهاد از بر نامه بر مهر شاه
فرستاده را گفت برکش براه
ز رفتن شب و روز ماسای هیچ
بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ
بیامد فرستاده هم زین نشان
بنزدیک آن نامور سرکشان
بنزد فریبرز شد نامه دار
بدو داد پس نامهٔ شهریار
فریبرز طوس و یلان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند
همان نامور گیو و گودرز را
سواران و گردان آن مرز را
چو برخواند آن نامهٔ شهریار
جهان را درختی نو آمد ببار
بزرگان و شیران ایران زمین
همه شاه را خواندند آفرین
بیاورد طوس آن گرامی درفش
ابا کوس و پیلان و زرینه کفش
بنزد فریبرز بردند و گفت
که آمد سزا را سزاوار جفت
همه ساله بخت تو پیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد
برفت و ببرد آنک بد نوذری
سواران جنگ‌آور و لشکری
بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ
بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ
زمین را ببوسید در پیش شاه
نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
بدشنام بگشاد لب شهریار
بران انجمن طوس را کرد خوار
ازان پس بدو گفت کای بدنشان
که کمباد نامت ز گردنکشان
نترسی همی از جهاندار پاک
ز گردان نیامد ترا شرم و باک
نگفتم مرو سوی راه چرم
برفتی و دادی دل من به غم
نخستین بکین من آراستی
نژاد سیاوش را کاستی
برادر سرافراز جنگی فرود
کجا هم چنو در زمانه نبود
بکشتی کسی را که در کارزار
چو تو لشکری خواستی روزکار
وزان پس که رفتی بران رزمگاه
نبودت بجز رامش و بزمگاه
ترا جایگه نیست در شارستان
بزیبد ترا بند و بیمارستان
ترا پیش آزادگان کار نیست
کجا مر ترا رای هشیار نیست
سزاوار مسماری و بند و غل
نه اندر خور تاج و دیهیم و مل
نژاد منوچهر و ریش سپید
ترا داد بر زندگانی امید
وگرنه بفرمودمی تا سرت
بداندیش کردی جدا از برت
برو جاودان خانه زندان توست
همان گوهر بد نگهبان توست
ز پیشش براند و بفرمود بند
به بند از دلش بیخ شادی بکند
فریبرز بنهاد بر سر کلاه
که هم پهلوان بود و هم پور شاه
ازان پس بفرمود رهام را
که پیدا کند با گهر نام را
بدو گفت رو پیش پیران خرام
ز من نزد آن پهلوان بر پیام
بگویش که کردار گردان سپهر
همیشه چنین بود پر درد و مهر
یکی را برآرد بچرخ بلند
یکی را کند زار و خوار و نژند
کسی کو بلاجست گرد آن بود
شبیخون نه کردار مردان بود
شبیخون نسازند کنداوران
کسی کو گراید بگرز گران
تو گر با درنگی درنگ آوریم
گرت رای جنگست جنگ آوریم
ز پیش فریبرز رهام گرد
برون رفت و پیغام و نامه ببرد
بیامد طلایه بدیدش براه
بپرسیدش از نام وز جایگاه
بدو گفت رهام جنگی منم
هنرمند و بیدار و سنگی منم
پیام فریبرز کاوس شاه
به پیران رسانم بدین رزمگاه
ز پیش طلایه سواری چو گرد
بیامد سخنها همه یاد کرد
که رهام گودرز زان رزمگاه
بیامد سوی پهلوان سپاه
بفرمود تا پیش اوی آورند
گشاده‌دل و تازه‌روی آورند
سراینده رهام شد پیش اوی
بترس از نهان بداندیش اوی
چو پیران ورا دید بنواختش
بپرسید و بر تخت بنشاختش
برآورد رهام راز از نهفت
پیام فریبرز با او بگفت
چنین گفت پیران برهام گرد
که این جنگ را خرد نتوان شمرد
شما را بد این پیش دستی بجنگ
ندیدیم با طوس رای و درنگ
بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ
همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ
چه مایه بکشت و چه مایه ببرد
بدو نیک این مرز یکسان شمرد
مکافات این بد کنون یافتند
اگر چند با کینه بشتافتند
کنون گر تویی پهلوان سپاه
چنانچون ترا باید از من بخواه
گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ
ز لشکر نیاید سواری بجنگ
وگر جنگ جویی منم برکنار
بیارای و برکش صف کارزار
چو یک مه بدین آرزو بشمرید
که از مرز توران‌زمین بگذرید
برانید لشکر سوی مرز خویش
ببینید یکسر همه ارز خویش
وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ
مخواهید زین پس زمان و درنگ
یکی خلعت آراست رهام را
چنانچون بود درخور نام را
بنزد فریبرز رهام گرد
بیاورد نامه چنانچون ببرد
فریبرز چون یافت روز درنگ
بهر سو بیازید چون شیرچنگ
سر بدره‌ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
کشیدند و لشکر بیاراستند
ز هر چیز لختی بپیراستند
چو آمد سر ماه هنگام جنگ
ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
خروشی برآمد ز هر دو سپاه
برفتند یکسر سوی رزمگاه
ز بس ناله بوق و هندی درای
همی آسمان اندر آمد ز جای
هم از یال اسپان و دست و عنان
ز گوپال و تیغ و کمان و سنان
تو گفتی جهان دام نر اژدهاست
وگر آسمان بر زمین گشت راست
نبد پشه را روزگار گذر
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی میمنه گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
سوی میسره اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاوس شاه
درفش از پس پشت در قلبگاه
فریبرز با لشکر خویش گفت
که ما را هنرها شد اندر نهفت
یک امروز چون شیر جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
کزین ننگ تا جاودان بر سپاه
بخندند همی گرز و رومی کلاه
یکی تیرباران بکردند سخت
چو باد خزانی که ریزد درخت
تو گفتی هوا پر کرگس شدست
زمین از پی پیل پامس شدست
نبد بر هوا مرغ را جایگاه
ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه
درفشیدن تیغ الماس گون
بکردار آتش بگرد اندرون
تو گفتی زمین روی زنگی شدست
ستاره دل پیل جنگی شدست
ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز
برآمد همی از جهان رستخیز
ز قلب سپه گیو شد پیش صف
خروشان و بر لب برآورده کف
ابا نامداران گودرزیان
کزیشان بدی راه سود و زیان
بتیغ و بنیزه برآویختند
همی ز آهن آتش فرو ریختند
چو شد رزم گودرز و پیران درشت
چو نهصد تن از تخم پیران بکشت
چو دیدند لهاک و فرشیدورد
کزان لشکر گشن برخاست گرد
یکی حمله بردند برسوی گیو
بران گرزداران و شیران نیو
ببارید تیر از کمان سران
بران نامداران جوشن‌وران
چنان شد که کس روی کشور ندید
ز بس کشتگان شد زمین ناپدید
یکی پشت بر دیگری برنگاشت
نه بگذاشت آن جایگه را که داشت
چنین گفت هومان به فرشیدورد
که با قلبگه جست باید نبرد
فریبرز باید کزان قلبگاه
گریزان بیاید ز پشت سپاه
پس آسان بود جنگ با میمنه
بچنگ آید آن رزمگاه و بنه
برفتند پس تا بقلب سپاه
بجنگ فریبرز کاوس شاه
ز هومان گریزان بشد پهلوان
شکست اندر آمد برزم گوان
بدادند گردنکشان جای خویش
نبودند گستاخ با رای خویش
یکایک بدشمن سپردند جای
ز گردان ایران نبد کس بپای
بماندند بر جای کوس و درفش
ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش
دلیران بدشمن نمودند پشت
ازان کارزار انده آمد بمشت
نگون گشته کوس و درفش و سنان
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد
فریبرز بر دامن کوه شد
برفتند ز ایرانیان هرک زیست
بران زندگانی بباید گریست
همی بود بر جای گودرز و گیو
ز لشکر بسی نامبردار نیو
چو گودرز کشواد بر قلبگاه
درفش فریبرز کاوس شاه
ندید و یلان سپه را ندید
بکردار آتش دلش بردمید
عنان کرد پیچان براه گریز
برآمد ز گودرزیان رستخیز
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر
بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر
اگر تو ز پیران بخواهی گریخت
بباید بسر بر مرا خاک ریخت
نماند کسی زنده اندر جهان
دلیران و کارآزموده مهان
ز مردن مرا و ترا چاره نیست
درنگی تر از مرگ پتیاره نیست
چو پیش آمد این روزگار درشت
ترا روی بینند بهتر که پشت
بپیچیم زین جایگه سوی جنگ
نیاریم بر خاک کشواد ننگ
ز دانا تو نشنیدی آن داستان
که برگوید از گفتهٔ باستان
که گر دو برادر نهد پشت پشت
تن کوه را سنگ ماند بمشت
تو باشی و هفتاد جنگی پسر
ز دوده ستوده بسی نامور
بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم
چو گودرز بشنید گفتار گیو
بدید آن سر و ترگ بیدار نیو
پشیمان شد از دانش و رای خویش
بیفشارد بر جایگه پای خویش
گرازه برون آمد و گستهم
ابا برته و زنگهٔ یل بهم
بخوردند سوگندهای گران
که پیمان شکستن نبود اندران
کزین رزمگه برنتابیم روی
گر از گرز خون اندر آید بجوی
وزان جایگه ران بیفشاردند
برزم اندرون گرز بگذاردند
ز هر سو سپه بیکران کشته شد
زمانه همی بر بدی گشته شد
به بیژن چنین گفت گودرز پیر
کز ایدر برو زود برسان تیر
بسوی فریبرز برکش عنان
بپیش من آر اختر کاویان
مگر خود فریبرز با آن درفش
بیاید کند روی دشمن بنفش
چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ
بیامد بکردار آذرگشسپ
بنزد فریبرز و با او بگفت
که ایدر چه داری سپه در نهفت
عنان را چو گردان یکی برگرای
برین کوه سر بر فزون زین مپای
اگر تو نیایی مرا ده درفش
سواران و این تیغهای بنفش
چو بیژن سخن با فریبرز گفت
نکرد او خرد با دل خویش جفت
یکی بانگ برزد به بیژن که رو
که در کار تندی و در جنگ نو
مرا شاه داد این درفش و سپاه
همین پهلوانی و تخت و کلاه
درفش از در بیژن گیو نیست
نه اندر جهان سربسر نیو نیست
یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش
بزد ناگهان بر میان درفش
بدو نیمه کرد اختر کاویان
یکی نیمه برداشت گرد از میان
بیامد که آرد بنزد سپاه
چو ترکان بدیدند اختر براه
یکی شیردل لشکری جنگجوی
همه سوی بیژن نهادند روی
کشیدند گوپال و تیغ بنفش
به پیکار آن کاویانی درفش
چنین گفت هومان که آن اخترست
که نیروی ایران بدو اندر است
درفش بنفش ار بچنگ آوریم
جهان جمله بر شاه تنگ آوریم
کمان را بزه کرد بیژن چو گرد
بریشان یکی تیرباران بکرد
سپه یکسر از تیر او دور شد
همی گرگ درنده را سور شد
بگفتند با گیو و با گستهم
سواران که بودند با او بهم
که مان رفت باید بتوران سپاه
ربودن ازیشان همی تاج و گاه
ز گردان ایران دلاور سران
برفتند بسیار نیزه‌وران
بکشتند زیشان فراوان سوار
بیامد ز ره بیژن نامدار
سپاه اندر آمد بگرد درفش
هوا شد ز گرد سواران بنفش
دگر باره از جای برخاستند
بران دشت رزمی نو آراستند
به پیش سپه کشته شد ریونیز
که کاوس را بد چو جان عزیز
یکی تاجور شاه کهتر پسر
نیاز فریبرز و جان پدر
سر و تاج او اندر آمد بخاک
بسی نامور جامه کردند چاک
ازان پس خروشی برآورد گیو
که ای نامداران و گردان نیو
چنویی نبود اندرین رزمگاه
جوان و سرافراز و فرزند شاه
نبیره جهاندار کاوس پیر
سه تن کشته شد زار بر خیره خیر
فرود سیاوش چون ریونیز
بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز
اگر تاج آن نارسیده جوان
بدشمن رسد شرم دارد روان
اگر من بجنبم ازین رزمگاه
شکست اندر آید بایران سپاه
نباید که آن افسر شهریار
بترکان رسد در صف کارزار
فزاید بر این ننگها ننگ نیز
ازین افسر و کشتن ریو نیز
چنان بد که بشنید آواز گیو
سپهبد سرافراز پیران نیو
برامد بنوی یکی کارزار
ز لشکر بران افسر نامدار
فراوان ز هر سو سپه کشته شد
سربخت گردنکشان گشته شد
برآویخت چون شیر بهرام گرد
بنیزه بریشان یکی حمله برد
بنوک سنان تاج را برگرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
همی بود زان گونه تا تیره گشت
همی دیده از تیرگی خیره گشت
چنین هر زمانی برآشوفتند
همی بر سر یکدگر کوفتند
ز گودرزیان هشت تن زنده بود
بران رزمگه دیگر افگنده بود
هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج
که بودند زیبای دیهیم و گنج
هم از تخم کاوس هفتاد مرد
سواران و شیران روز نبرد
جز از ریونیز آن سر تاجدار
سزد گر نیاید کسی در شمار
چو سیصد تن از تخم افراسیاب
کجا بختشان اندر آمد بخواب
ز خویشان پیران چو نهصد سوار
کم آمد برین روز در کارزار
همان دست پیران بد و روز اوی
ازان اختر گیتی‌افروز اوی
نبد روز پیکار ایرانیان
ازان جنگ جستن سرآمد زمان
از آوردگه روی برگاشتند
همی خستگان خوار بگذاشتند
بدانگه کجا بخت برگشته بود
دمان بارهٔ گستهم کشته بود
پیاده همی رفت نیزه بدست
ابا جوشن و خود برسان مست
چو بیژن بگستهم نزدیک شد
شب آمد همی روز تاریک شد
بدو گفت هین برنشین از پسم
گرامی‌تر از تو نباشد کسم
نشستند هر دو بران بارگی
چو خورشید شد تیره یکبارگی
همه سوی آن دامن کوهسار
گریزان برفتند برگشته کار
سواران ترکان همه شاددل
ز رنج و ز غم گشته آزاددل
بلشکرگه خویش بازآمدند
گرازنده و بزم ساز آمدند
ز گردان ایران برآمد خروش
همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
دوان رفت بهرام پیش پدر
که ای پهلوان یلان سربسر
بدانگه که آن تاج برداشتم
بنیزه بابراندر افراشتم
یکی تازیانه ز من گم شدست
چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست
ببهرام بر چند باشد فسوس
جهان پیش چشمم شود آبنوس
نبشته بران چرم نام منست
سپهدار پیران بگیرد بدست
شوم تیز و تازانه بازآورم
اگر چند رنج دراز آورم
مرا این ز اختر بد آید همی
که نامم بخاک اندر آید همی
بدو گفت گودرز پیر ای پسر
همی بخت خویش اندر آری بسر
ز بهر یکی چوب بسته دوال
شوی در دم اختر شوم فال
چنین گفت بهرام جنگی که من
نیم بهتر از دوده و انجمن
بجایی توان مرد کاید زمان
بکژی چرا برد باید گمان
بدو گفت گیو ای برادر مشو
فراوان مرا تازیانه‌ست نو
یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است
دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست
فرنگیس چون گنج بگشاد سر
مرا داد چندان سلیح و کمر
من آن درع و تازانه برداشتم
بتوران دگر خوار بگذاشتم
یکی نیز بخشید کاوس شاه
ز زر وز گوهر چو تابنده ماه
دگر پنج دارم همه زرنگار
برو بافته گوهر شاهوار
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو
یکی جنگ خیره میارای نو
چنین گفت با گیو بهرام گرد
که این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفت
مرا آنک شد نام با ننگ جفت
گر ایدونک تازانه بازآورم
وگر سر ز گوشش بگاز آورم
بر او رای یزدان دگرگونه بود
همان گردش بخت وارونه بود
هرانگه که بخت اندر آید بخواب
ترا گفت دانا نیاید صواب
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه
درخشان شده روی گیتی ز ماه
همی زار بگریست بر کشتگان
بران داغ دل بخت‌برگشتگان
تن ریونیز اندران خون و خاک
شده غرق و خفتان برو چاک چاک
همی زار بگریست بهرام شیر
که زار ای جوان سوار دلیر
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک
بزرگان بایوان تو اندر مغاک
بران کشتگان بر یکایک بگشت
که بودند افگنده بر پهن‌دشت
ازان نامداران یکی خسته بود
بشمشیر ازیشان بجان رسته بود
همی بازدانست بهرام را
بنالید و پرسید زو نام را
بدو گفت کای شیر من زنده‌ام
بر کشتگان خوار افگنده‌ام
سه روزست تا نان و آب آرزوست
مرا بر یکی جامه خواب آرزوست
بشد تیز بهرام تا پیش اوی
بدل مهربان و بتن خویش اوی
برو گشت گریان و رخ را بخست
بدرید پیراهن او را ببست
بدو گفت مندیش کز خستگیست
تبه بودن این ز نابستگیست
چو بستم کنون سوی لشکر شوی
وزین خستگی زود بهتر شوی
یکی تازیانه بدین رزمگاه
ز من گم شدست از پی تاج شاه
چو آن بازیابم بیایم برت
رسانم بزودی سوی لشکرت
وزانجا سوی قلب لشکر شتافت
همی جست تا تازیانه بیافت
میان تل کشتگان اندرون
برآمیخته خاک بسیار و خون
فرود آمد از باره آن برگرفت
وزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپ
بجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفت
غمی گشت بهرام و از پس برفت
همی شد دمان تا رسید اندروی
ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی
چو بگرفت هم در زمان برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست
چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی
سوار و تن باره پرخاک و خوی
چنان تنگدل شد بیکبارگی
که شمشیر زد بر پی بارگی
وزان جایگه تا بدین رزمگاه
پیاده بپیمود چون باد راه
سراسر همه دشت پرکشته دید
زمین چون گل و ارغوان کشته دید
همی گفت کاکنون چه سازیم روی
بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی
ازو سرکشان آگهی یافتند
سواری صد از قلب بشتافتند
که او را بگیرند زان رزمگاه
برندش بر پهلوان سپاه
کمان را بزه کرد بهرام شیر
ببارید تیر از کمان دلیر
چو تیری یکی در کمان راندی
بپیرامنش کس کجا ماندی
ازیشان فراوان بخست و بکشت
پیاده نپیچید و ننمود پشت
سواران همه بازگشتند ازوی
بنزدیک پیران نهادند روی
چو لشکر ز بهرام شد ناپدید
ز هر سو بسی تیر گرد آورید
چو لشکر بیامد بر پهلوان
بگفتند با او سراسر گوان
فراوان سخن رفت زان رزمساز
ز پیکار او آشکارا و راز
بگفتند کاینت هژبر دلیر
پیاده نگردد خود از جنگ سیر
بپرسید پیران که این مرد کیست
ازان نامداران ورانام چیست
یکی گفت بهرام شیراوژن است
که لشکر سراسر بدو روشن است
برویین چنین گفت پیران که خیز
که بهرام را نیست جای گریز
مگر زنده او را بچنگ آوری
زمانه براساید از داوری
ز لشکر کسی را که باید ببر
کجا نامدارست و پرخاشخر
چو بشنید رویین بیامد دمان
نبودش بس اندیشهٔ بدگمان
بر تیر بنشست بهرام شیر
نهاده سپر بر سر و چرخ زیر
یکی تیرباران برویین بکرد
که شد ماه تابنده چون لاژورد
چو رویین پیران ز تیرش بخست
یلان را همه کند شد پای و دست
بسستی بر پهلوان آمدند
پر از درد و تیره‌روان آمدند
که هرگز چنین یک پیاده بجنگ
ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر بارهٔ تند تاز
همی رفت با او بسی رزمساز
بیامد بدو گفت کای نامدار
پیاده چرا ساختی کارزار
نه تو با سیاوش بتوران بدی
همانا بپرخاش و سوران بدی
مرا با تو نان و نمک خوردن است
نشستن همان مهر پروردن است
نباید که با این نژاد و گهر
بدین شیرمردی و چندین هنر
ز بالا بخاک اندر آید سرت
بسوزد دل مهربان مادرت
بیا تا بسازیم سوگند و بند
براهی که آید دلت را پسند
ازان پس یکی با تو خویشی کنیم
چو خویشی بود رای بیشی کنیم
پیاده تو با لشکری نامدار
نتابی مخور باتنت زینهار
بدو گفت بهرام کای پهلوان
خردمند و بیناو روشن‌روان
مرا حاجت از تو یکی بارگیست
وگر نه مرا جنگ یکبارگیست
بدو گفت پیران که ای نامجوی
ندانی که این رای را نیست روی
ترا این به آید که گفتم سخن
دلیری و بر خیره تندی مکن
ببین تا سواران آن انجمن
نهند این چنین ننگ بر خویشتن
که چندین تن از تخمهٔ مهتران
ز دیهیم داران و کنداوران
ز پیکار تو کشته و خسته شد
چنین رزم ناگاه پیوسته شد
که جوید گذر سوی ایران کنون
مگر آنک جوشد ورا مغز و خون
اگر نیستی رنج افراسیاب
که گردد سرش زین سخن پرشتاب
ترا بارگی دادمی ای جوان
بدان تات بردی بر پهلوان
برفت او و آمد ز لشکر تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو
ز پیران بپرسید و پیران بگفت
که بهرام را از یلان نیست جفت
بمهرش بدادم بسی پند خوب
نمودم بدو راه و پیوند خوب
سخن را نبد بر دلش هیچ راه
همی راه جوید بایران سپاه
بپیران چنین گفت جنگی تژاو
که با مهر جان ترا نیست تاو
شوم گر پیاده بچنگ آرمش
سر اندر زمان زیر سنگ آرمش
بیامد شتابان بدان رزمگاه
کجا بود بهرام یل بی‌سپاه
چو بهرام را دید نیزه بدست
یکی برخروشید چون پیل مست
بدو گفت ازین لشکر نامدار
پیاده یکی مرد و چندین سوار
بایران گرازید خواهی همی
سرت برفرازید خواهی همی
سران را سپردی سر اندر زمان
گه آمد که بر تو سرآید زمان
پس آنگه بفرمود کاندر نهید
بتیر و بگرز و بژوپین دهید
برو انجمن شد یکی لشکری
هرانکس که بد از دلیران سری
کمان را بزه کرد بهرام گرد
بتیر از هوا روشنایی ببرد
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت
چو دریای خون شد همه کوه و دشت
چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ
همی خون چکانید بر تیره میغ
چو رزمش برین گونه پیوسته شد
بتیرش دلاور بسی خسته شد
چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو
پس پشت او اندر آمد تژاو
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
که شیر اندر آمد ز بالا بروی
جدا شد ز تن دست خنجرگزار
فروماند از رزم و برگشت کار
تژاو ستمگاره را دل بسوخت
بکردار آتش رخش برفروخت
بپیچید ازو روی پر درد و شرم
بجوش آمدش در جگر خون گرم
چو خورشید تابنده بنمود پشت
دل گیو گشت از برادر درشت
ببیژن چنین گفت کای رهنمای
برادر نیامد همی باز جای
بباید شدن تا وراکار چیست
نباید که بر رفته باید گریست
دلیران برفتند هر دو چو گرد
بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد
بدیدار بهرامشان بد نیاز
همی خسته و کشته جستند باز
همه دشت پرخسته و کشته بود
جهانی بخون اندر آغشته بود
دلیران چو بهرام را یافتند
پر از آب و خون دیده بشتافتند
بخاک و بخون اندر افگنده خوار
فتاده ازو دست و برگشته کار
همی ریخت آب از بر چهراوی
پر از خون دو تن دیده از مهر اوی
چو بازآمدش هوش بگشاد چشم
تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم
چنین گفت با گیو کای نامجوی
مرا چون بپوشی بتابوت روی
تو کین برادر بخواه از تژاو
ندارد مگر گاو با شیر تاو
مرا دید پیران ویسه نخست
که با من بدش روزگاری نشست
همه نامداران و گردان چین
بجستند با من بغاز کین
تن من تژاو جفاپیشه خست
نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست
چو بهرام گرد این سخن یاد کرد
ببارید گیو از مژه آب زرد
بدادار دارنده سوگند خورد
بروز سپید و شب لاژورد
که جز ترگ رومی نبیند سرم
مگر کین بهرام بازآورم
پر از درد و پر کین بزین برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست
بدانگه که شد روی گیتی سیاه
تژاو از طلایه برآمد براه
چو از دور گیو دلیرش بدید
عنان را بپیچید و دم درکشید
چو دانست کز لشکر اندر گذشت
ز گردان و گردنکشان دور گشت
سوی او بیفکند پیچان کمند
میان تژاو اندر آمد به بند
بران اندر آورد و برگشت زود
پس آسانش از پشت زین در ربود
بخاک اندر افگند خوار و نژند
فرود آمد و دست کردش به بند
نشست از بر اسپ و او را کشان
پس اندر همی برد چون بیهشان
چنین گفت با او بخواهش تژاو
که با من نماند ای دلیر ایچ تاو
چه کردم کزین بی‌شمار انجمن
شب تیره دوزخ نمودی بمن
بزد بر سرش تازیانه دویست
بدو گفت کین جای گفتار نیست
ندانی همی ای بد شور بخت
که در باغ کین تازه کشتی درخت
که بالاش با چرخ همبر بود
تنش خون خورد بار او سر بود
شکار تو بهرام باید بجنگ
ببینی کنون زخم کام نهنگ
چنین گفت با گیو جنگی تژاو
که تو چون عقابی و من چون چکاو
ز بهرام بر بد نبردم گمان
نه او را بدست من آمد زمان
که من چون رسیدم سواران چین
ورا کشته بودند بر دشت کین
بران بد که بهرام بیجان شدست
ز دردش دل گیو پیچان شدست
کشانش بیارد گیو دلیر
بپیش جگر خسته بهرام شیر
بدو گفت کاینک سر بی‌وفا
مکافات سازم جفا را جفا
سپاس از جهان‌آفرین کردگار
که چندان زمان دیدم از روزگار
که تیره‌روان بداندیش تو
بپردازم اکنون من از پیش تو
همی کرد خواهش بریشان تژاو
همی خواست از کشتن خویش تاو
همی گفت ار ایدونک این کار بود
سر من بخنجر بریدن چه سود
یکی بنده باشم روان ترا
پرستش کنم گوربان ترا
چنین گفت با گیو بهرام شیر
که ای نامور نامدار دلیر
گر ایدونک از وی بمن بد رسید
همان روز مرگش نباید چشید
سر پر گناهش روان داد من
بمان تا کند در جهان یاد من
برادر چو بهرام را خسته دید
تژاو جفا پیشه را بسته دید
خروشید و بگرفت ریش تژاو
بریدش سر از تن بسان چکاو
دل گیو زان پس بریشان بسوخت
روانش ز غم آتشی برفروخت
خروشی برآورد کاندر جهان
که دید این شگفت آشکار و نهان
که گر من کشم ور کشی پیش من
برادر بود گر کسی خویش من
بگفت این و بهرام یل جان بداد
جهان را چنین است ساز ونهاد
عنان بزرگی هرآنکو بجست
نخستین بباید بخون دست شست
اگر خود کشد گر کشندش بدرد
بگرد جهان تا توانی مگرد
خروشان بر اسپ تژاوش ببست
به بیژن سپرد آنگهی برنشست
بیاوردش از جایگاه تژاو
بنزدیک ایران دلش پر ز تاو
چو شد دور زان جایگاه نبرد
بکردار ایوان یکی دخمه کرد
بیاگند مغزش بمشک و عبیر
تنش را بپوشید چینی حریر
برآیین شاهانش بر تخت عاج
بخوابید و آویخت بر سرش تاج
سر دخمه کردند سرخ و کبود
تو گفتی که بهرام هرگز نبود
شد آن لشکر نامور سوگوار
ز بهرام وز گردش روزگار
چو برزد سر از کوه تابنده شید
برآمد سر تاج روز سپید
سپاه پراگنده گردآمدند
همی هر کسی داستانها زدند
که چندین ز ایرانیان کشته شد
سربخت سالار برگشته شد
چنین چیره دست ترکان بجنگ
سپه را کنون نیست جای درنگ
بر شاه باید شدن بی‌گمان
ببینیم تا بر چه گردد زمان
اگر شاه را دل پر از جنگ نیست
مرا و تو را جای آهنگ نیست
پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر
بشد کشته و زنده خسته جگر
اگر جنگ فرمان دهد شهریار
بسازد یکی لشکر نامدار
بیاییم و دلها پر از کین و جنگ
کنیم این جهان بر بداندیش تنگ
برین رای زان مرز گشتند باز
همه دل پر از خون و جان پر گداز
برادر ز خون برادر به درد
زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد
برفتند یکسر سوی کاسه رود
روانشان ازان کشتگان پر درود
طلایه بیامد بپیش سپاه
کسی را ندید اندران جایگاه
بپیران فرستاد زود آگهی
کز ایرانیان گشت گیتی تهی
چو بشنید پیران هم اندر زمان
بهر سو فرستاد کارآگهان
چو برگشتن مهتران شد درست
سپهبد روان را ز انده بشست
بیامد بشبگیر خود با سپاه
همی گشت بر گرد آن رزمگاه
همه کوه و هم دشت و هامون و راغ
سراپرده و خیمه بد همچو باغ
بلشکر ببخشید خود برگرفت
ز کار جهان مانده اندر شگفت
که روزی فرازست و روزی نشیب
گهی شاد دارد گهی با نهیب
همان به که با جام مانیم روز
همی بگذرانیم روزی بروز
بدان آگهی نزد افراسیاب
هیونی برافگند هنگام خواب
سپهبد بدان آگهی شاد شد
ز تیمار و درددل آزاد شد
همه لشکرش گشته روشن‌روان
ببستند آیین ره پهلوان
همه جامهٔ زینت آویختند
درم بر سر او همی ریختند
چو آمد بنزدیکی شهر شاه
سپهبد پذیره شدش با سپاه
برو آفرین کرد و بسیار گفت
که از پهلوانان ترا نیست جفت
دو هفته ز ایوان افراسیاب
همی بر شد آواز چنگ و رباب
سیم هفته پیران چنان کرد رای
که با شادمانی شود باز جای
یکی خلعت آراست افراسیاب
که گر برشماری بگیرد شتاب
ز دینار وز گوهر شاهوار
ز زرین کمرهای گوهرنگار
از اسپان تازی بزرین ستام
ز شمشیر هندی بزرین نیام
یکی تخت پرمایه از عاج و ساج
ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج
پرستار چینی و رومی غلام
پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام
بنزدیک پیران فرستاد چیز
ازان پس بسی پندها داد نیز
که با موبدان باش و بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
نگه کن خردمند کارآگهان
بهرجای بفرست گرد جهان
که کیخسرو امروز با خواستست
بداد و دهش گیتی آراستست
نژاد و بزرگی و تخت و کلاه
چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه
ز برگشتن دشمن ایمن مشو
زمان تا زمان آگهی خواه نو
بجایی که رستم بود پهلوان
تو ایمن بخسپی بپیچد روان
پذیرفت پیران همه پند اوی
که سالار او بود و پیوند اوی
سپهدار پیران و آن انجمن
نهادند سر سوی راه ختن
بپای آمد این داستان فرود
کنون رزم کاموس باید سرود

[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 16:15 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : شاهنامه فردوسی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد


بنام خداوند خورشید و ماهکه دل را بنامش خرد داد راهخداوند هستی و هم راستینخواهد ز تو کژی و کاستیخداوند بهرام و کیوان و شیدازویم نوید و بدویم امیدستودن مر او را ندانم همیاز اندیشه جان برفشانم همیازو گشت پیدا مکان و زمانپی مور بر هستی او نشانز گردنده خورشید تا تیره خاکدگر باد و آتش همان آب پاکبهستی یزدان گواهی دهندروان ترا آشنایی دهندز هرچ آفریدست او بی‌نیازتو در پادشاهیش گردن فرازز دستور و گنجور و از تاج و تختز کمی و بیشی و از ناز و بختهمه بی‌نیازست و ما بنده‌ایمبفرمان و رایش سرافگنده‌ایمشب و روز و گردان سپهر آفریدخور و خواب و تندی و مهر آفریدجز او را مدان کردگار بلندکزو شادمانی و زو مستمندشگفتی بگیتی ز رستم بس استکزو داستان بر دل هرکس استسر مایهٔ مردی و جنگ ازوستخردمندی و دانش و سنگ ازوستبخشکی چو پیل و بدریا نهنگخردمند و بینادل و مرد سنگکنون رزم کاموس پیش آوریمز دفتر بگفتار خویش آوریمچو لشکر بیامد براه چرمکلات از بر و زیر آب میمهمی یاد کردند رزم فرودپشیمانی و درد و تیمار بودهمه دل پر از درد و از بیم شاهدو دیده پر از خون و تن پر گناهچنان شرمگین نزد شاه آمدندجگر خسته و پر گناه آمدندبرادرش را کشته بر بی‌گناهبدشمن سپرده نگین و کلاههمه یکسره دست کرده بکشبرفتند پیشش پرستار فشبدیشان نگه کرد خسرو بخشمدلش پر ز درد و پر از خون دو چشمبیزدان چنین گفت کای دادگرتو دادی مرا هوش و رای و هنرهمی شرم دارم من از تو کنونتو آگه‌تری بی‌شک از چند و چونوگرنه بفرمودمی تا هزارزدندی بمیدان پیکار دارتن طوس را دار بودی نشستهرانکس که با او میان را ببستز کین پدر بودم اندر خروشدلش داشتم پر غم و درد و جوشکنون کینه نو شد ز کین فرودسر طوس نوذر بباید درودبگفتم که سوی کلات و چرممرو گر فشانند بر سر درمکزان ره فرودست و با مادرستسپهبد نژادست و کنداور استدمان طوس نامدار ناهوشیارچرا برد لشکر بسوی حصارکنون لاجرم کردگار سپهرز طوس و ز لشکر ببرید مهربد آمد بگودرزیان بر ز طوسکه نفرین برو باد و بر پیل و کوسهمی خلعت و پندها دادمشبجنگ برادر فرستادمشجهانگیر چون طوس نوذر مبادچنو پهلوان پیش لشکر مباددریغ آن فرود سیاوش دریغکه با زور و دل بود و با گرز و تیغبسان پدر کشته شد بی‌گناهبدست سپهدار من با سپاهبگیتی نباشد کم از طوس کسکه او از در بند چاهست و بسنه در سرش مغز و نه در تنش رگچه طوس فرومایه پیشم چه سگز خون برادر بکین پدرهمی گشت پیچان و خسته جگرسپه را همه خوار کرد و براندز مژگان همی خون برخ برفشانددر بار دادن بریشان ببستروانش بمرگ برادر بخستبزرگان ایران بماتم شدنددلیران بدرگاه رستم شدندبپوزش که این بودنی کار بودکرا بود آهنگ رزم فرودبدانگه کجا کشته شد پور طوسسر سرکشان خیره گشت از فسوسهمان نیز داماد او ریونیزنبود از بد بخت مانند چیزکه دانست نام و نژاد فرودکجا شاه را دل بخواهد شخودتو خواهشگری کن که برناست شاهمگر سر بپیچد ز کین سپاهنه فرزند کاوس‌کی ریونیزبجنگ اندرون کشته شد زار نیزکه کهتر پسر بود و پرخاشجویدریغ آنچنان خسرو ماهرویچنین است انجام و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگچو شد روی گیتی ز خورشید زردبخم اندر آمد شب لاژوردتهمتن بیامد بنزدیک شاهببوسید خاک از در پیشگاهچنین گفت مر شاه را پیلتنکه بادا سرت برتر از انجمنبخواهشگری آمدم نزد شاههمان از پی طوس و بهر سپاهچنان دان که کس بی‌بهانه نمردازین در سخنها بباید شمردو دیگر کزان بدگمان بدسپاهکه فرخ برادر نبد نزد شاههمان طوس تندست و هشیار نیستو دیگر که جان پسر خوار نیستچو در پیش او کشته شد ریونیززرسپ آن جوان سرافراز نیزگر او برفروزد نباشد شگفتجهانجوی را کین نباید گرفتبدو گفت خسرو که ای پهلواندلم پر ز تیمار شد زان جوانکنون پند تو داروی جان بودوگر چه دل از درد پیچان بودبپوزش بیامد سپهدار طوسبپیش سپهبد زمین داد بوسهمی آفرین کرد بر شهریارکه نوشه بدی تا بود روزگارزمین بندهٔ تاج و تخت تو بادفلک مایهٔ فر و بخت تو بادمنم دل پر از غم ز کردار خویشبغم بسته جان را ز تیمار خویشهمان نیز جانم پر از شرم شاهزبان پر ز پوزش روان پر گناهز پاکیزه جان و فرود و زرسپهمی برفروزم چو آذرگشسپاگر من گنهکارم از انجمنهمی پیچم از کردهٔ خویشتنبویژه ز بهرام وز ریونیزهمی جان خویشم نیاید بچیزاگر شاه خشنود گردد ز منوزین نامور بی‌گناه انجمنشوم کین این ننگ بازآورمسر شیب را برفراز آورمهمه رنج لشکر بتن برنهماگر جان ستانم اگر جان دهمازین پس بتخت و کله ننگرمجز از ترک رومی نبیند سرمز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهارچو تاج خور روشن آمد پدیدسپیده ز خم کمان بردمیدسپهبد بیامد بنزدیک شاهابا او بزرگان ایران سپاهبدیشان چنین گفت شاه جهانکه هرگز پی کین نگردد نهانز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان کین پیشین و رزم کهنچنین ننگ بر شاه ایران نبودزمین پر ز خون دلیران نبودهمه کوه پر خون گودرزیانبزنار خونین ببسته میانهمان مرغ و ماهی بریشان بزاربگرید بدریا و بر کوهساراز ایران همه دشت تورانیانسر و دست و پایست و پشت و میانشما را همه شادمانیست رایبکینه نجنبد همی دل ز جایدلیران همه دست کرده بکشبپیش خداوند خورشیدفشهمه همگنان خاک دادند بوسچو رهام و گرگین، چو گودرز و طوسچو خراد با زنگهٔ شاوراندگر بیژن و گیو و کنداورانکه ای شاه نیک‌اختر و شیردلببرده ز شیران بشمشیر دلهمه یک بیک پیش تو بنده‌ایمز تشویر خسرو سرافگنده‌ایماگر جنگ فرمان دهد شهریارهمه سرفشانیم در کارزارسپهدار پس گیو را پیش خواندبتخت گرانمایگان برنشاندفراوانش بستود و بنواختشبسی خلعت و نیکوی ساختشبدو گفت کاندر جهان رنج منتو بردی و بی‌بهری از گنج مننباید که بی رای تو پیل و کوسسوی جنگ راند سپهدار طوسبتندی مکن سهمگین کار خردکه روشن‌روان باد بهرام گردز گفتار بدگوی وز نام و ننگجهان کرد بر خویشتن تار و تنگدرم داد و روزی‌دهان را بخواندبسی با سپهبد سخنها براندهمان رای زد با تهمتن برانچنین تا رخ روز شد در نهانچو خورشید بر زد سنان از نشیبشتاب آمد از رفتن با نهیبسپهبد بیامد بنزدیک شاهابا گیو گودرز و چندی سپاهبدو داد شاه اختر کاویانبران سان که بودی برسم کیانز اختر یکی روز فرخ بجستکه بیرون شدن را کی آید درستهمی رفت با کوس خسرو بدشتبدان تا سپهبد بدو برگذشتیکی لشکری همچو کوه سیاهگذشتند بر پیش بیدار شاهپس لشکر اندر سپهدار طوسبیامد بر شه زمین داد بوسبرو آفرین کرد و بر شد خروشجهان آمد از بانگ اسپان بجوشیکی ابر بست از بر گرد سمبرآمد خروشیدن گاو دمز بس جوشن و کاویانی درفششده روی گیتی سراسر بنفشتو خورشید گفتی به آب اندر استسپهر و ستاره بخواب اندر استنهاد از بر پیل پیروزه مهدهمی رفت زین گونه تا رود شهدهیونی بکردار باد دمانبدش نزد پیران هم اندر زمانکه من جنگ را گردن افراختهسوی رود شهد آمدم ساختهچو بشنید پیران غمی گشت سختفروبست بر پیل ناکام رختبرون رفت با نامداران خویشگزیده دلاور سواران خویشکه ایران سپه را ببیند که چیستسرافراز چندست و با طوس کیسترده برکشیدند زان سوی رودفرستاد نزد سپهبد درودوزین روی لشکر بیاورد طوسدرفش همایون و پیلان و کوسسپهدار پیران یکی چرپ گویز ترکان فرستاد نزدیک اویبگفت آنک من با فرنگیس و شاهچه کردم ز خوبی بهر جایگاهز درد سیاوش خروشان بدمچو بر آتش تیز جوشان بدمکنون بار تریاک زهر آمدستمرا زو همه رنج بهر آمدستدل طوس غمگین شد از کار اویبپیچید زان درد و پیکار اویچنین داد پاسخ که از مهر توفراوان نشانست بر چهر توسر آزاد کن دور شو زین میانببند این در بیم و راه زیانبر شاه ایران شوی با سپاهمکافات یابی به نیکی ز شاهبایران ترا پهلوانی دهدهمان افسر خسروانی دهدچو یاد آیدش خوب کردار تودلش رنجه گردد ز تیمار توچنین گفت گودرز و گیو و سرانبزرگان و تیمارکش مهترانسرایندهٔ پاسخ آمد چو بادبنزدیک پیران ویسه نژادبگفت آنچ بشنید با پهلوانز طوس و ز گودرز روشن‌روانچنین داد پاسخ که من روز و شببیاد سپهبد گشایم دو لبشوم هرچ هستند پیوند منخردمند کو بشنود پند منبایران گذارم بر و بوم و رختسر نامور بهتر از تاج و تختوزین گفتتها بود مغزش تهیهمی جست نو روزگار بهیهیونی برافگند هنگام خوابفرستاد نزدیک افراسیابکزایران سپاه آمد و پیل و کوسهمان گیو و گودرز و رهام و طوسفراوان فریبش فرستاده‌امز هر گونه‌ای بندها داده‌امسپاهی ز جنگاوران برگزینکه بر زین شتابش بیاید ز کینمگر بومشان از بنه برکنیمبتخت و بگنج آتش اندر زنیموگر نه ز کین سیاوش سپاهنیاساید از جنگ هرگز نه شاهچو بشنید افراسیاب این سخنسران را بخواند از همه انجمنیکی لشکری ساخت افراسیابکه تاریک شد چشمهٔ آفتابدهم روز لشکر بپیران رسیدسپاهی کزو شد زمین ناپدیدچو لشکر بیاسود روزی بدادسپه برگرفت و بنه برنهادز پیمان بگردید وز یاد عهدبیامد دمان تا لب رود شهدطلایه بیامد بنزدیک طوسکه بربند بر کوههٔ پیل کوسکه پیران نداند سخن جز فریبچو داند که تنگ اندر آمد نهیبدرفش جفا پیشه آمد پدیدسپه بر لب رود صف برکشیدبیاراست لشکر سپهدار طوسبهامون کشیدند پیلان و کوسدو رویه سپاه اندر آمد چو کوهسواران ترکان و ایران گروهچنان شد ز گرد سپاه آفتابکه آتش برآمد ز دریای آبدرخشیدن تیغ و ژوپین و خشتتو گفتی شب اندر هوا لاله کشتز بس ترگ زرین و زرین سپرز جوشن سواران زرین کمربرآمد یکی ابر چون سندروسزمین گشت از گرد چون آبنوسسر سروران زیر گرز گرانچو سندان شد و پتک آهنگرانز خون رود گفتی میستان شدستز نیزه هوا چون نیستان شدستبسی سر گرفتار دام کمندبسی خوار گشته تن ارجمندکفن جوشن و بستر از خون و خاکتن نازدیده بشمشیر چاکزمین ارغوان و زمان سندروسسپهر و ستاره پرآوای کوساگر تاج جوید جهانجوی مردوگر خاک گردد بروز نبردبناکام می‌رفت باید ز دهرچه زو بهر تریاک یابی چه زهرندانم سرانجام و فرجام چیستبرین رفتن اکنون بباید گریستیکی نامداری بد ارژنگ نامبابر اندر آورده از جنگ نامبرآورد از دشت آورد گرداز ایرانیان جست چندی نبردچو از دور طوس سپهبد بدیدبغرید و تیغ از میان برکشیدبپور زره گفت نام تو چیستز ترکان جنگی ترا یار کیستبدو گفت ارژنگ جنگی منمسرافراز و شیر درنگی منمکنون خاک را از تو رخشان کنمبوردگه برسرافشان کنمچو گفتار پور زره شد ببنسپهدار ایران شنید این سخنبپاسخ ندید ایچ رای درنگهمان آبداری که بودش بچنگبزد بر سر و ترگ آن نامدارتو گفتی تنش سر نیاورد باربرآمد ز ایران سپه بوق و کوسکه پیروز بادا سرافراز طوسغمی گشت پیران ز توران سپاهز ترکان تهی ماند آوردگاهدلیران توران و کنداورانکشیدند شمشیر و گرز گرانکه یکسر بکوشیم و جنگ آوریمجهان بر دل طوس تنگ آوریمچنین گفت هومان که امروز جنگبسازید و دل را مدارید تنگگر ایدونک زیشان یکی نامورز لشکر برارد به پیکار سرپذیره فرستیم گردی دمانببینیم تا بر که گردد زمانوزیشان بتندی نجویید جنگبباید یک امروز کردن درنگبدانگه که لشکر بجنبد ز جایتبیره برآید ز پرده‌سرایهمه یکسره گرزها برکشیمیکی از لب رود برتر کشیمبانبوه رزمی بسازیم سختاگر یار باشد جهاندار و بختباسپ عقاب اندر آورد پایبرانگیخت آن بارگی را ز جایتو گفتی یکی بارهٔ آهنستوگر کوه البرز در جوشنستبه پیش سپاه اندر آمد بجنگیکی خشت رخشان گرفته بچنگبجنبید طوس سپهبد ز جایجهان پر شد از نالهٔ کر نایبهومان چنین گفت کای شوربختز پالیز کین برنیامد درختنمودم بارژنگ یک دست بردکه بود از شما نامبردار و گردتو اکنون همانا بکین آمدیکه با خشت بر پشت زین آمدیبجان و سر شاه ایران سپاهکه بی‌جوشن و گرز و رومی کلاهبجنگ تو آیم بسان پلنگکه از کوه یازد بنخچیر چنگببینی تو پیکار مردان مردچو آورد گیرم بدشت نبردچنین پاسخ آورد هومان بدویکه بیشی نه خوبست بیشی مجویگر ایدونک بیچاره‌ای را زمانبدست تو آمد مشو در گمانبجنگ من ارژنگ روز نبردکجا داشتی خویشتن را بمرددلیران لشکر ندارند شرمنجوشد یکی را برگ خون گرمکه پیکار ایشان سپهبد کندبرزم اندرون دستشان بد کندکجا بیژن و گیو آزادگانجهانگیر گودرز کشوادگانتو گر پهلوانی ز قلب سپاهچرا آمدستی بدین رزمگاهخردمند بیگانه خواند تراهشیوار دیوانه خواند تراتو شو اختر کاویانی بدارسپهبد نیاید سوی کارزارنگه کن که خلعت کرا داد شاهز گردان که جوید نگین و کلاهبفرمای تا جنگ شیر آورندزبردست را دست زیر آورنداگر تو شوی کشته بر دست منبد آید بدان نامدار انجمنسپاه تو بی‌یار و بیجان شونداگر زنده مانند پیچان شوندو دیگر که گر بشنوی گفت راستروان و دلم بر زبانم گواستکه پر درد باشم ز مردان مردکه پیش من آیند روز نبردپس از رستم زال سام سوارندیدم چو تو نیز یک نامدارپدر بر پدر نامبردار و شاهچو تو جنگجویی نیاید سپاهتو شو تا ز لشکر یکی نامجویبیاید بروی اندر آریم رویبدو گفت طوس ای سرافراز مردسپهبد منم هم سوار نبردتو هم نامداری ز توران سپاهچرا رای کردی بوردگاهدلت گر پذیرد یکی پند منبجویی بدین کار پیوند منکزین کینه تا زنده ماند یکینیاسود خواهد سپاه اندکیتو با خویش وپیوند و چندین سوارهمه پهلوان و همه نامداربخیره مده خویشتن را ببادبباید که پند من آیدت یادسزاوار کشتن هرآنکس که هستبمان تا بیازند بر کینه دستکزین کینه مرد گنهکار هیچرهایی نیابد خرد را مپیچمرا شاه ایران چنین داد پندکه پیران نباید که یابد گزندکه او ویژه پروردگار منستجهاندیده و دوستدار منستبه بیداد بر خیره با او مکوشنگه کن که دارد بپند تو گوشچنین گفت هومان به بیداد و دادچو فرمان دهد شاه فرخ نژادبران رفت باید ببیچارگیسپردن بدو دل بیکبارگیهمان رزم پیران نه بر آرزوستکه او راد و آزاده و نیک خوستبدین گفت و گوی اندرون بود طوسکه شد گیو را روی چون سندروسز لشکر بیامد بکردار بادچنین گفت کای طوس فرخ نژادفریبنده هومان میان دو صفبیامد دمان بر لب آورده کفکنون با تو چندین چه گوید برازمیان دو صف گفت و گوی درازسخن جز بشمشیر با او مگویمجوی از در آشتی هیچ رویچو بشنید هومان برآشفت سختچنین گفت با گیو بیدار بختایا گم شده بخت آزادگانکه گم باد گودرز کشوادگانفراوان مرا دیده‌ای روز جنگبوردگه تیغ هندی بچنگکس از تخم کشواد جنگی نماندکه منشور تیغ مرا برنخواندترا بخت چون روی آهرمنستبخان تو تا جاودان شیونستاگر من شوم کشته بر دست طوسنه برخیزد آیین گوپال و کوسبجایست پیران و افراسیاببخواهد شدن خون من رود آبنه گیتی شود پاک ویران ز منسخن راند باید بدین انجمنوگر طوس گردد بدستم تباهیکی ره نیابند ز ایران سپاهتو اکنون بمرگ برادر گریچه با طوس نوذر کنی داوریبدو گفت طوس این چه آشفتنستبدین دشت پیکار تو با منستبیا تا بگردیم و کین آوریمبجنگ ابروان پر ز چین آوریمبدو گفت هومان که دادست مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگاگر مرگ باشد مرا بی‌گمانبوردگه به که آید زمانبدست سواری که دارد هنرسپهبدسر و گرد و پرخاشخرگرفتند هر دو عمود گرانهمی حمله برد آن برین این برانز می گشت گردان و شد روز تاریکی ابر بست از بر کارزارتو گفتی شب آمد بریشان بروزنهان گشت خورشید گیتی فروزازان چاک چاک عمود گرانسرانشان چو سندان آهنگرانبابر اندرون بانگ پولاد خاستبدریای شهد اندرون باد خاستز خون بر کف شیر کفشیر بودهمه دشت پر بانگ شمشیر بودخم آورد رویین عمود گرانشد آهن به کردار چاچی کمانتو گفتی که سنگ است سر زیر ترگسیه شد ز خم یلان روی مرگگرفتند شمشیر هندی بچنگفرو ریخت آتش ز پولاد و سنگز نیروی گردنکشان تیغ تیزخم آورد و در زخم شد ریز ریزهمه کام پرخاک و پر خاک سرگرفتند هر دو دوال کمرز نیروی گردان گران شد رکیبیکی را نیامد سر اندر نشیبسپهبد ترکش آورد چنگکمان را بزه کرد و تیغ خدنگبران نامور تیرباران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفتز پولاد پیکان و پر عقابسپر کرد بر پیش روی آفتابجهان چون ز شب رفته دو پاس گشتهمه روی کشور پر الماس گشتز تیر خدنگ اسپ هومان بخستتن بارگی گشت با خاک پستسپر بر سر آورد و ننمود روینگه داشت هومان سر از تیر اویچو او را پیاده بران رزمگاهبدیدند گفتند توران سپاهکه پردخت ماند کنون جای اویببردند پرمایه بالای اویچو هومان بران زین توزی نشستیکی تیغ بگرفت هندی بدستکه آید دگر باره بر جنگ طوسشد از شب جهان تیره چون آبنوسهمه نامداران پرخاشجوییکایک بدو در نهادند رویچو شد روز تاریک و بیگاه گشتز جنگ یلان دست کوتاه گشتبپیچید هومان جنگی عنانسپهبد بدو راست کرده سنانبنزدیک پیران شد از رزمگاهخروشی برآمد ز توران سپاهز تو خشم گردنکشان دور باددرین جنگ فرجام ما سور بادکه چون بود رزم تو ای نامجویچو با طوس روی اندر آمد برویهمه پاک ما دل پر از خون بدیمجز ایزد نداند که ما چون بدیمبلشکر چنین گفت هومان شیرکه ای رزم دیده سران دلیرچو روشن شود تیره شب روز ماستکه این اختر گیتی افروز ماستشما را همه شادکامی بودمرا خوبی و نیکنامی بودز لشکر همی برخروشید طوسشب تیره تا گاه بانگ خروسهمی گفت هومان چه مرد منستکه پیل ژیان هم نبرد منستچو چرخ بلند از شبه تاج کردشمامه پراگند بر لاژوردطلایه ز هر سو برون تاختندبهر پرده‌ای پاسبان ساختندچو برزد سر از برج خرچنگ شیدجهان گشت چون روی رومی سپیدتبیره برآمد ز هر دو سرایجهان شد پر از نالهٔ کر نایهوا تیره گشت از فروغ درفشطبر خون و شبگون و زرد و بنفشکشیده همه تیغ و گرز و سنانهمه جنگ را گرد کرده عنانتو گفتی سپهر و زمان و زمینبپوشد همی چادر آهنینبپرده درون شد خور تابناکز جوش سواران و از گرد و خاکز هرای اسپان و آوای کوسهمی آسمان بر زمین داد بوسسپهدار هومان دمان پیش صفیکی خشت رخشان گرفته بکفهمی گفت چون من برایم بجوشبرانگیزم اسپ و برارم خروششما یک بیک تیغها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشیدمبینید جز یال اسپ و عناننشاید کمان و نباید سنانعنان پاک بر یال اسپان نهیدبدانسان که آید خورید و دهیدبپیران چنین گفت کای پهلوانتو بگشای بند سلیح گوانابا گنج دینار جفتی مکنز بهر سلیح ایچ زفتی مکنکه امروز گردیم پیروزگربیابد دل از اختر نیک بروزین روی لشکر سپهدار طوسبیاراست برسان چشم خروشبروبر یلان آفرین خواندندورا پهلوان زمین خواندندکه پیروزگر بود روز نبردز هومان ویسه برآورد گردسپهبد بگودرز کشواد گفتکه این راز بر کس نباید نهفتاگر لشکر ما پذیره شوندسواران بدخواه چیره شوندهمه دست یکسر بیزدان زنیممنی از تن خویش بفگنیممگر دست گیرد جهاندار ماوگر نه بد است اختر کار ماکنون نامداران زرینه کفشبباشید با کاویانی درفشازین کوه پایه مجنبید هیچنه روز نبرد است و گاه بسیچهمانا که از ما بهر یک دویستفزونست بدخواه اگر بیش نیستبدو گفت گودرز اگر کردگاربگرداند از ما بد روزگاربه بیشی و کمی نباشد سخندل و مغز ایرانیان بد مکناگر بد بود بخشش آسمانبپرهیز و بیشی نگردد زمانتو لشکر بیارای و از بودنیروان را مکن هیچ بشخودنیبیاراست لشکر سپهدار طوسبپیلان جنگی و مردان و کوسپیاده سوی کوه شد با بنهسپهدار گودرز بر میمنهرده برکشیده همه یکسرهچو رهام گودرز بر میسرهز نالیدن کوس با کرنایهمی آسمان اندر آمد ز جایدل چرخ گردان بدو چاک شدهمه کام خورشید پرخاک شدچنان شد که کس روی هامون ندیدز بس گرد کز رزمگه بردمیدببارید الماس از تیره میغهمی آتش افروخت از گرز و تیغسنانهای رخشان و تیغ سراندرفش از بر و زیر گرز گرانهوا گفتی از گرز و از آهنستزمین یکسر از نعل در جوشنستچو دریای خون شد همه دشت و راغجهان چون شب و تیغها چون چراغز بس نالهٔ کوس با کرنایهمی کس ندانست سر را ز پایسپهبد به گودرز گفت آن زمانکه تاریک شد گردش آسمانمرا گفته بود این ستاره‌شناسکه امروز تا شب گذشته سه پاسز شمشیر گردان چو ابر سیاههمی خون فشاند بوردگاهسرانجام ترسم که پیروزگرنباشد مگر دشمن کینه ورچو شیدوش و رهام و گستهم و گیوزره‌دار خراد و برزین نیوز صف در میان سپاه آمدندجگر خسته و کینه‌خواه آمدندبابر اندر آمد ز هر سو غریوبسان شب تار و انبوه دیووزان روی هومان بکردار کوهبیاورد لشکر همه همگروهوزان پس گزیدند مردان مردکه بردشت سازند جای نبردگرازه سر گیوگان با نهلدو گرد گرانمایهٔ شیردلچو رهام گودرز و فرشیدوردچو شیدوش و لهاک شد هم نبردابا بیژن گیو کلباد راکه بر هم زدی آتش و باد راابا شطرخ نامور گیو رادو گرد گرانمایهٔ نیو راچو گودرز و پیران و هومان و طوسنبد هیچ پیدا درنگ و فسوسچنین گفت هومان که امروز کارنباید که چون دی بود کارزارهمه جان شیرین بکف برنهیدچو من برخروشم دمید و دهیدتهی کرد باید ازیشان زمیننباید که آیند زین پس بکینبپیش اندر آمد سپهدار طوسپیاده بیاورد و پیلان و کوسصفی برکشیدند پیش سوارسپردار و ژوپین‌ور و نیزه‌دارمجنبید گفت ایچ از جای خویشسپر با سنان اندرارید پیشببینیم تا این نبرده سرانچگونه گزارند گرز گرانز ترکان یکی بود بازور نامبافسوس بهر جای گسترده کامبیاموخته کژی و جادویبدانسته چینی و هم پهلویچنین گفت پیران بافسون پژوهکز ایدر برو تا سر تیغ کوهیکی برف و سرما و باد دمانبریشان بیاور هم اندر زمانهوا تیره‌گون بود از تیر ماههمی گشت بر کوه ابر سیاهچو بازور در کوه شد در زمانبرآمد یکی برف و باد دمانهمه دست آن نیزه‌داران ز کارفروماند از برف در کارزارازان رستخیز و دم زمهریرخروش یلان بود و باران تیربفرمود پیران که یکسر سپاهیکی حمله سازید زین رزمگاهچو بر نیزه بر دستهاشان فسردنیاراست بنمود کس دست بردوزان پس برآورد هومان غریویکی حمله آورد برسان دیوبکشتند چندان ز ایران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاهدر و دشت گشته پر از برف و خونسواران ایران فتاده نگونز کشته نبد جای رفتن بجنگز برف و ز افگنده شد جای تنگسیه گشت در دشت شمشیر و دستبروی اندر افتاده برسان مستنبد جای گردش دران رزمگاهشده دست لشکر ز سرما تباهسپهدار و گردنکشان آن زمانگرفتند زاری سوی آسمانکه ای برتر از دانش و هوش و راینه در جای و بر جای و نه زیر جایهمه بندهٔ پرگناه توایمبه بیچارگی دادخواه توایمز افسون و از جادوی برتریجهاندار و بر داوران داوریتو باشی به بیچارگی دستگیرتواناتر از آتش و زمهریرازین برف و سرما تو فریادرسنداریم فریادرس جز تو کسبیامد یکی مرد دانش پژوهبرهام بنمود آن تیغ کوهکجا جای بازور نستوه بودبر افسون و تنبل بران کوه بودبجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاهزره دامنش را بزد بر کمرپیاده برآمد بران کوه سرچو جادو بدیدش بیامد بجنگعمودی ز پولاد چینی بچنگچو رهام نزدیک جادو رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشیدبیفگند دستش بشمشیر تیزیکی باد برخاست چون رستخیزز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گردیکی دست با زور جادو بدستبهامون شد و بارگی برنشستهوا گشت زان سان که از پیش بودفروزنده خورشید را رخ نمودپدر را بگفت آنچ جادو چه کردچه آورد بر ما بروز نبردبدیدند ازان پس دلیران شاهچو دریای خون گشته آوردگاههمه دشت کشته ز ایرانیانتن بی‌سران سر بی‌تنانچنین گفت گودز آنگه بطوسکه نه پیل ماند و نه آوای کوسهمه یکسره تیغها برکشیمبراریم جوش ار کشند ار کشیمهمانا که ما را سر آمد زماننه روز نبردست و تیر و کمانبدو گفت طوس ای جهاندیده مردهوا گشت پاک و بشد باد سردچرا سر همی داد باید ببادچو فریادرس فره و زور دادمکن پیشدستی تو در جنگ ماکنند این دلیران خود اهنگ مابپیش زمانه پذیره مشوبنزدیک بدخواه خیره مشوتو در قلب با کاویانی درفشهمی دار در چنگ تیغ بنفشسوی میمنه گیو و بیژن بهمنگهبانش بر میسره گستهمچو رهام و شیدوش بر پیش صفگرازه بکین برلب آورده کفشوم برکشم گرز کین از میانکنم تن فدی پیش ایرانیانازین رزمگه برنگردانم اسپمگر خاک جایم بود چون زرسپاگر من شوم کشته زین رزمگاهتو برکش سوی شاه ایران سپاهمرا مرگ نامی‌تر از سرزنشبهر جای بیغارهٔ بدکنشچنین است گیتی پرآزار و دردازو تا توان گرد بیشی مگردفزونیش یک روز بگزایدتببودن زمانی نیفزایدتدگر باره بر شد دم کرنایخروشیدن زنگ و هندی درایز بانگ سواران پرخاشخردرخشیدن تیغ و زخم تبرز پیکان و از گرز و ژوپین و تیرزمین شد بکردار دریای قیرهمه دشت بی‌تن سر و یال بودهمه گوش پر زخم گوپال بودچو شد رزم ترکان برین گونه سختندیدند ایرانیان روی بختهمی تیره شد روی اختر درشتدلیران بدشمن نمودند پشتچو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو شیدوش و بیژن چو رهام شیرهمه برنهادند جان را بکفهمه رزم جستند بر پیش صفهرآنکس که با طوس در جنگ بودهمه نامدار و کنارنگ بودبپیش اندرون خون همی ریختندیلان از پس پشت بگریختندیکی موبدی طوس یل را بخواندپس پشت تو گفت جنگی نماندنباید کت اندر میان آورندبجان سپهبد زیان آورندبه گیو دلیر آن زمان طوس گفتکه با مغز لشکر خرد نیست جفتکه ما را بدین گونه بگذاشتندچنین روی از جنگ برگاشتندبرو بازگردان سپه را ز راهز بیغارهٔ دشمن و شرم شاهبشد گیو و لشکر همه بازگشتپر از کشته دیدند هامون و دشتسپهبد چنین گفت با مهترانکه اینست پیکار جنگ‌آورانکنون چون رخ روز شد تیره‌گونهمه روی کشور چو دریای خونیکی جای آرام باید گزیداگر تیره شب خود توان آرمیدمگر کشته یابد بجای مغاکیکی بستر از ریگ و چادر ز خاکهمه بازگشتند یکسر ز جنگز خویشان روان خسته و سر ز ننگسر از کوه برزد همانگاه ماهچو بر تخت پیروزه، پیروز شاهسپهدار پیران سپه را بخواندهمی گفت زیشان فراوان نماندبدانگه که دریای یاقوت زردزند موج بر کشور لاژوردکسی را که زنده‌ست بیجان کنیمبریشان دل شاه پیچان کنیمبرفتند با شادمانی زجاینشستند بر پیش پرده‌سرایهمه شب ز آوای چنگ و ربابسپه را نیامد بران دشت خوابوزین روی لشکر همه مستمندپدر بر پسر سوگوار و نژندهمه دشت پر کشته و خسته بودبخون بزرگان زمین شسته بودچپ و راست آوردگه دست و پاینهادن ندانست کس پا بجایهمه شب همی خسته برداشتندچو بیگانه بد خوار بگذاشتندبر خسته آتش همی سوختندگسسته ببستند و بردوختندفراوان ز گودرزیان خسته بودبسی کشته بود و بسی بسته بودچو بشنید گودرز برزد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوشهمه مهتران جامه کردند چاکبسربر پراگند گودرز خاکهمی گفت کاندر جهان کس ندیدبه پیران سر این بد که بر من رسیدچرا بایدم زنده با پیر سربخاک اندر افگنده چندین پسرازان روزگاری کجا زاده‌امز خفتان میان هیچ نگشاده‌امبفرجام چندین پسر ز انجمنببینم چنین کشته در پیش منجدا گشته از من چو بهرام پورچنان نامور شیر خودکام پورز گودرز چون آگهی شد بطوسمژه کرد پر خون و رخ سندروسخروشی براورد آنگه بزارفراوان ببارید خون در کنارهمی گفت اگر نوذر پاک‌تننکشتی بن و بیخ من بر چمننبودی مرا رنج و تیمار و دردغم کشته و گرم دشت نبردکه تا من کمر بر میان بسته‌امبدل خسته‌ام گر بجان رسته‌امهم‌اکنون تن کشتگان را بخاکبپوشید جایی که باشد مغاکسران بریده سوی تن بریدبنه سوی کوه هماون بریدبرانیم لشکر همه همگروهسراپرده و خیمه بر سوی کوههیونی فرستیم نزدیک شاهدلش برفروزد فرستد سپاهبدین من سواری فرستاده‌امورا پیش ازین آگهی داده‌اممگر رستم زال را با سپاهسوی ما فرستد بدین رزمگاهوگرنه ز ما نامداری دلیرنماند بوردگه بر چو شیرسپه برنشاند و بنه برنهادوزان کشتنگان کرد بسیار یادازین سان همی رفت روز و شبانپر از غم دل و ناچریده لبانهمه دیده پر خون و دل پر ز داغز رنج روان گشته چون پر زاغچو نزدیک کوه هماون رسیدبران دامن کوه لشکر کشیدچنین گفت طوس سپهبد بگیوکه ای پر خرد نامبردار نیوسه روزست تا زین نشان تاختیبخواب و بخوردن نپرداختیبیا و بیاسا و چیزی بخوربرامش و جامه بنمای سرکه من بی‌گمانم که پیران بجنگپس ما بیاید کنون بی‌درنگکسی را که آسوده‌تر زین گروهبه بیژن بمان و تو برشو بکوههمه خستگان را سوی که کشیدز آسودگان لشکری برگزیدچنین گفت کین کوه سر جای ماستبباید کنون خویشتن کرد راستطلایه ز کوه اندر آمد بدشتبدان تا بریشان نشاید گذشتخروش نگهبان و آوای زنگتو گفتی بجوش آمد از کوه سنگهم‌آنگه برآمد ز چرخ آفتابجهان گشت برسان دریای آبز درگاه پیران برآمد خروشچنان شد که برخیزد از خاک جوشبهومان چنین گفت کاکنون بجنگنباید همانا فراوان درنگسواران دشمن همه کشته‌اندوگر خسته از جنگ برگشته‌اندبزد کوس و از دشت برخاست غوهمی رفت پیش سپه پیشرورسیدند ترکان بدان رزمگاههمه رزمگه خیمه بد بی‌سپاهبشد نزد پیران یکی مژده‌خواهکه کس نیست ایدر ز ایران سپاهز لشکر بشادی برآمد خروشبفرمان پیران نهادند گوشسپهبد چنین گفت با بخردانکه ای نامور پرهنر موبدانچه سازیم و این را چه دانید رایکه اکنون ز دشمن تهی ماند جایسواران لشکر ز پیر و جوانهمه تیز گفتند با پهلوانکه لشکر گریزان شد از پیش ماشکست آمد اندر بداندیش مایکی رزمگاهست پر خون و خاکازیشان نه هنگام بیم است و باکبباید پی دشمن اندر گرفتز مولش سزد گر بمانی شگفتگریزان ز باد اندرآید بببه آید ز مولیدن ایدر شتابچنین گفت پیران که هنگام جنگشود سست پای شتاب از درنگسپاهی بکردار دریای آبشدست انجمن پیش افراسیاببمانیم تا آن سپاه گرانبیایند گردان و جنگ‌آورانازان پس بایران نمانیم کسچنین است رای خردمند و بسبدو گفت هومان که ای پهلوانمرنجان بدین کار چندین روانسپاهی بدان زور و آن جوش و دمشدی روی دریا ازیشان دژمکنون خیمه و گاه و پرده‌سرایهمه مانده برجای و رفته ز جایچنان دان که رفتن ز بیچارگیستنمودن بما پشت یکبارگیستنمانیم تا نزد خسرو شوندبدرگاه او لشکری نو شوندز زابلستان رستم آید بجنگزیانی بود سهمگین زین درنگکنون ساختن باید و تاختنفسونها و نیرنگها ساختنچو گودرز را با سپهدار طوسدرفش همایون و پیلان و کوسهمه بی‌گمانی بچنگ آوریمبد آید چو ایدر درنگ آوریمچنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بیداردل باش و روشن‌روانچنان کن که نیک‌اختر و رای تستکه چرخ فلک زیر بالای تستپس لشکر اندر گرفتند راهسپهدار پیران و توران سپاهبه لهاک فرمود کاکنون مایستبگردان عنان با سواری دویستبدو گفت مگشای بند از میانببین تا کجایند ایرانیانهمی رفت لهاک برسان بادز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یادچو نیمی ز تیره شب اندر گذشتطلایه بدیدش بتاریک دشتخروش آمد از کوه و آوای زنگندید ایچ لهاک جای درنگبنزدیک پیران بیامد ز راهبدو آگهی داد ز ایران سپاهکه ایشان بکوه هماون درندهمه بسته بر پیش راه گزندبهومان بفرمود پیران که زودعنان و رکیبت بباید بسودببر چند باید ز لشکر سوارز گردان گردنکش نامدارکه ایرانیان با درفش و سپاهگرفتند کوه هماون پناهازین رزم رنج آید اکنون برویخرد تیز کن چارهٔ کار جویگر آن مرد با کاویانی درفشبیاری، شود روی ایشان بنفشاگر دستیابی بشمشیر تیزدرفش و همه نیزه کن ریزریزمن اینک پس‌اندر چو باد دمانبیایم نسازم درنگ و زمانگزین کرد هومان ز لشکر سوارسپردار و شمشیرزن سی‌هزارچو خورشید تابنده بنمود تاجبگسترد کافور بر تخت عاجپدید آمد از دور گرد سپاهغو دیده‌بان آمد از دیده‌گاهکه آمد ز ترکان سپاهی پدیدبابر سیه گردشان برکشیدچو بشنید جوشن بپوشید طوسبرآمد دم بوق و آوای کوسسواران ایران همه همگروهرده برکشیدند بر پیش کوهچو هومان بدید آن سپاه گرانگراییدن گرز و تیغ سرانچنین گفت هومان بگودرز و طوسکز ایران برفتید با پیل و کوسسوس شهر ترکان بکین آختنبدان روی لشکر برون تاختنکنون برگزیدی چو نخچیر کوهشدستی ز گردان توران ستوهنیایدت زین کار خود شرم و ننگخور و خواب و آرام بر کوه و سنگچو فردا برآید ز کوه آفتابکنم زین حصار تو دریای آببدانی که این جای بیچارگیستبرین کوه خارا بباید گریستهیونی بپیران فرستاد زودکه اندیشهٔ ما دگرگونه بوددگرگونه بود آنچ انداختیمبریشان همی تاختن ساختیمهمه کوه یکسر سپاهست و کوسدرفش از پس پشت گودرز و طوسچنان کن که چون بردمد چاک روزپدید آید از چرخ گیتی فروزتو ایدر بوی ساخته با سپاهشده روی هامون ز لشکر سیاهفرستاده نزدیک پیران رسیدبجوشید چون گفت هومان شنیدبیامد شب تیره هنگام خوابهمی راند لشکر بکردار آبچو خورشید زان چادر قیرگونغمی شد بدرید و آمد برونسپهبد بکوه هماون رسیدز گرد سپه کوه شد ناپدیدبهومان چنین گفت کز رزمگاهمجنب و مجنبان از ایدر سپاهشوم تا سپهدار ایرانیانچه دارد بپا اختر کاویانبکوه هماون که دادش نویدبدین بودن اکنون چه دارد امیدبیامد بنزدیک ایران سپاهسری پر ز کینه دلی پرگناهخروشید کای نامبردار طوسخداوند پیلان و گوپال و کوسکنون ماهیان اندر آمد به پنجکه تا تو همی رزم جویی برنجز گودرزیان آن کجا مهترندبدان رزمگاهت همه بی‌سرندتو چون غرم رفتستی اندر کمرپر از داوری دل پر از کینه سرگریزان و لشکر پس اندر دمانبدام اندر آیی همی بی‌گمانچنین داد پاسخ سرافراز طوسکه من بر دروغ تو دارم فسوسپی کین تو افگندی اندر جهانز بهر سیاوش میان مهانبرین گونه تا چند گویی دروغدروغت بر ما نگیرد فروغعلف تنگ بود اندران رزمگاهازان بر هماون کشیدم سپاهکنون آگهی شد بشاه جهانبیاید زمان تا زمان ناگهانبزرگان لشکر شدند انجمنچو دستان و چون رستم پیلتنچو جنبیدن شاه کردم درستنمانم بتوران بر و بوم و رستکنون کامدی کار مردان ببیننه گاه فریبست و روز کمینچو بشنید پیران ز هر سو سپاهفرستاد و بگرفت بر کوه راهبهر سو ز توران بیامد گروهسپاه انجمن کرد بر گرد کوهبریشان چو راه علف تنگ شدسپهبد سوی چارهٔ جنگ شدچنین گفت هومان بپیران گردکه ما را پی کوه باید سپردیکی جنگ سازیم کایرانیاننبندند ازین پس بکینه میانبدو گفت پیران که بر ماست بادنکردست با باد کس رزم یادز جنگ پیاده بپیچید سرشود تیره دیدار پرخاشخرچو راه علف تنگ شد بر سپاهکسی کوه خارا ندارد نگاههمه لشکر آید بزنهار ماازین پس نجویند پیکار مابریشان کنون جای بخشایش استنه هنگام پیکار و آرایش استرسید این سگالش بگودرز و طوسسر سرکشان خیره گشت از فسوسچنین گفت با طوس گودرز پیرکه ما را کنون جنگ شد ناگزیرسه روز ار بود خوردنی بیش نیستز یکسو گشاده رهی پیش نیستنه خورد و نه چیز و نه بار و بنهچنین چند باشد سپه گرسنهکنون چون شود روی خورشید زردپدید آید آن چادر لاژوردبباید گزیدن سواران مردز بالا شدن سوی دشت نبردبسان شبیخون یکی رزم سختبسازیم تا چون بود یار بختاگر یک بیک تن بکشتن دهیموگر تاج گردنکشان برنهیمچنین است فرجام آوردگاهیکی خاک یابد یکی تاج و گاهز گودرز بشنید طوس این سخنسرش گشت پردرد و کین کهنز یک سوی لشکر به بیژن سپرددگر سو بشیدوش و خراد گرددرفش خجسته بگستهم دادبسی پند و اندرزها کرد یادخود و گیو و گودرز و چندی سراننهادند بر یال گرزگرانبسوی سپهدار پیران شدندچو آتش بقلب سپه بر زدندچو دریای خون شد همه رزمگاهخروشی برآمد بلند از سپاهدرفش سپهبد بدو نیم شددل رزمجویان پر از بیم شدچو بشنید هومان خروش سپاهنشست از بر تازی اسپی سیاهبیامد ز لشکر بسی کشته دیدبسی بیهش از رزم برگشته دیدفرو ریخت از دیده خون بر برشیکی بانگ زد تند بر لشکرشچنین گفت کایدر طلایه نبودشما را ز کین ایچ مایه نبودبهر یک ازیشان ز ما سیصدستبوردگه خواب و خفتن بدستهلا تیغ و گوپالها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشیدز هر سو بریشان بگیرید راهکنون کز بره بر کشد تیغ ماهرهایی نباید که یابند هیچبدین سان چه باید درنگ و بسیچبرآمد خروشیدن کرنایبهر سو برفتند گردان ز جایگرفتندشان یکسر اندر میانسواران ایران چو شیر ژیانچنان آتش افروخت از ترگ و تیغکه گفتی همی گرز بارد ز میغشب تار و شمشیر و گرد سپاهستاره نه پیدا نه تابنده ماهز جوشن تو گفتی ببار اندرندز تاری بدریای قار اندرندبلشکر چنین گفت هومان که بسازین مهتران مفگنید ایچ کسهمه پیش من دستگیر آوریدنباید که خسته بتیر آوریدچنین گفت لشکر ببانگ بلندکه اکنون به بیچارگی دست بنددهید ار بگرز و بژوپین دهیدسران را ز خون تاج بر سر نهیدچنین گفت با گیو و رهام طوسکه شد جان ما بی‌گمان بر فسوسمگر کردگار سپهر بلندرهاند تن و جان ما زین گزنداگر نه بچنگ عقاب اندریموگر زیر دریای آب اندریمیکی حمله بردند هر سه به همچو برخیزد از جای شیر دژمندیدند کس یال اسپ و عنانز تنگی بچشم اندر آمد سنانچنین گفت هومان بواز تیزکه نه جای جنگست و راه گریزبرانگیخت از جایتان بخت بدکه تا بر تن بدکنش بد رسدسه جنگ آور و خوار مایه سپاهبماندند یکسر بدین رزمگاهفراوان ز رستم گرفتند یادکجا داد در جنگ هر جای دادز شیدوش، وز بیژن گستهمبسی یاد کردند بر بیش و کمکه باری کسی را ز ایران سپاهبدی یارمان اندرین رزمگاهنه ایدر به پیکار و جنگ آمدیمکه خیره بکام نهنگ آمدیمدریغ آن در و گاه شاه جهانکه گیرند ما را کنون ناگهانتهمتن به زاولستانست و زالشود کار ایران کنون تال و مالهمی آمد آوای گوپال و کوسبلشکر همی دیر شد گیو و طوسچنین گفت شیدوش و گستهم شیرکه شد کار پیکار سالار دیربه بیژن گرازه همی گفت بازکه شد کار سالار لشکر درازهوا قیر گون و زمین آبنوسهمی آمد از دشت آوای کوسبرفتند گردان بر آوای اویز خون بود بر دشت هر جای جویز گردان نیو و ز نیروی چنگتو گفتی برآمد ز دریا نهنگبدانست هومان که آمد سوارهمه گرزور بود و شمشیردارچو دانست کامد ورا یار طوسهمی برخروشید برسان کوسسبک شد عنان و گران شد رکیببلندی که دانست باز از نشیبیکی رزم کردند تا چاک روزچو پیدا شد از چرخ گیتی فروزسپه بازگشتند یکسر ز جنگکشیدند لشکر سوی کوه تنگبگردان چنین گفت سالار طوسکه از گردش مهر تا زخم کوسسواری چنین کز شما دیده‌امز کنداوران هیچ نشنیده‌امیکی نامه باید که زی شه کنیمز کارش همه جمله آگه کنیمچو نامه بنزدیک خسرو رسدبدلش اندرون آتشی نو رسدبیاری بیاید گو پیلتنز شیران یکی نامدار انجمنبپیروزی از رزم گردیم بازبدیدار کیخسرو آید نیازسخن هرچ رفت آشکار و نهانبگویم بپیروز شاه جهانبخوبی و خشنودی شهریاربباشد بکام شما روزگارچنانچون که گفتند برساختندنوندی بنزدیک شه تاختنددو لشکر بخیمه فرود آمدندز پیکار یکباره دم برزدندطلایه برون آمد از هر دو رویبدشت از دلیران پرخاشجویچو هومان رسید اندران رزمگاهز کشته ندید ایچ بر دشت راهبه پیران چنین گفت کامروز گردنه بر آرزو گشت گاه نبردچو آسوده گردند گردان ماستوده سواران و مردان مایکی رزم سازم که خورشید و ماهندیدست هرگز چنان رزمگاهازان پس چو آمد بخسرو خبرکه پیران شد از رزم پیروزگرسپهبد بکوه هماون کشیدز لشکر بسی گرد شد ناپدیددر کاخ گودرز کشوادگانتهی شد ز گردان و آزادگانستاره بر ایشان بنالد همیببالینشان خون بپالد همیازیشان جهان پر ز خاک است و خونبلند اختر طوس گشته نگونبفرمود تا رستم پیلتنخرامد بدرگاه با انجمنبرفتند ز ایران همه بخردانجهاندیده و نامور موبدانسر نامداران زبان برگشادز پیکار لشکر بسی کرد یادبرستم چنین گفت کای سرفرازبترسم که این دولت دیریازهمی برگراید بسوی نشیبدلم شد ز کردار او پرنهیبتوی پروارنندهٔ تاج و تختفروغ از تو گیرد جهاندار بختدل چرخ در نوک شمشیر تستسپهر و زمان و زمین زیر تستتو کندی دل و مغز دیو سپیدزمانه بمهر تو دارد امیدزمین گرد رخش ترا چاکرستزمان بر تو چون مهربان مادرستز تیغ تو خورشید بریان شودز گرز تو ناهید گریان شودز نیروی پیکان کلک تو شیربروز بلا گردد از جنگ سیرتو تا برنهادی بمردی کلاهنکرد ایچ دشمن بایران نگاهکنون گیو و گودرز و طوس و سرانفراوان ازین مرز کنداورانهمه دل پر از خون و دیده پرآبگریزان ز ترکان افراسیابفراوان ز گودرزیان کشته مردشده خاک بستر بدشت نبردهرانکس کزیشان بجان رسته‌اندبکوه هماون همه خسته‌اندهمه سر نهاده سوی آسمانسوی کردگار مکان و زمانکه ایدر بباید گو پیلتنبنیروی یزدان و فرمان منشب تیره کین نامه بر خواندمبسی از جگر خون برافشاندمنگفتم سه روز این سخن را بکسمگر پیش دادار فریاد رسکنون کار ز اندازه اندر گذشتدلم زین سخن پر ز تیمار گشتامید سپاه و سپهبد بتستکه روشن روان بادی و تن درستسرت سبز باد و دلت شادمانتن زال دور از بد بدگمانز من هرچ باید فزونی بخواهز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاهبرو با دلی شاد و رایی درستنشاید گرفت این چنین کار سستبپاسخ چنین گفت رستم بشاهکه بی تو مبادا نگین و کلاهکه با فر و برزی و بارای و دادندارد چو تو شاه گردون بیادشنیدست خسرو که تا کیقبادکلاه بزرگی بسر بر نهادبایران بکین من کمر بسته‌امبرام یک روز ننشسته‌امبیابان و تاریکی و دیو و شیرچه جادو چه از اژدهای دلیرهمان رزم توران و مازندرانشب تیره و گرزهای گرانهم از تشنگی هم ز راه درازگزیدن در رنج بر جای نازچنین درد و سختی بسی دیده‌امکه روزی ز شادی نپرسیده‌امتو شاه نو آیین و من چون رهیمیان بسته‌ام چون تو فرمان دهیشوم با سپاهی کمر بر میانبگردانم این بد ز ایرانیانازان کشتگان شاه بی‌درد بادرخ بدسگالان او زرد بادز گودرزیان خود جگر خسته‌امکمر بر میان سوگ را بسته‌امچو بشنید کیخسرو آواز اویبرخ برنهاد از دو دیده دو جویبدو گفت بی‌تو نخواهم زماننه اورنگ و تاج و نه گرز و کمانفلک زیر خم کمند تو بادسر تاجداران به بند تو بادز دینار و گنج و ز تاج و گهرکلاه و کمان و کمند و کمربیاورد گنجور خسرو کلیدسر بدره‌های درم بردیدهمه شاه ایران به رستم سپردچنین گفت کای نامدار گردجهان گنج و گنجور شمشیر تستسر سروران جهان زیر تستتو با گرزداران زاولستاندلیران و شیران کابلستانهمی رو بکردار باد دمانمجوی و مفرمای جستن زمانز گردان شمشیر زن سی هزارز لشکر گزین از در کارزارفریبرز کاوس را ده سپاهکه او پیش رو باشد و کینه خواهتهمتن زمین را ببوسید و گفتکه با من عنان و رکیبست جفتسران را سر اندر شتاب آوریممبادا که آرام و خواب آوریمسپه را درم دادن آغاز کردبدشت آمد و رزم را ساز کردفریبرز را گفت برکش پگاهسپاه اندرآور به پیش سپاهنباید که روز و شبان بغنویمگر نزد طوس سپهبد شویبگویی که در جنگ تندی مکنفریب زمان جوی و کندی مکنمن اینک بکردار باد دمانبیایم نجویم بره بر زمانچو گرگین میلاد کار آزمایسپه را زند بر بد و نیک رایچو خورشید تابنده بنمود چهربسان بتی با دلی پر زمهربر آمد خروشیدن کرنایتهمتن بیاورد لشکر زجایپر اندیشه جان جهاندار شاهدو فرسنگ با او بیامد براهدو منزل همی کرد رستم یکینیاسود روز و شبان اندکیشبی داغ دل پر ز تیمار طوسبخواب اندر آمد گه زخم کوسچنان دید روشن روانش بخوابکه رخشنده شمعی برآمد ز آببر شمع رخشان یکی تخت عاجسیاوش بران تخت با فر و تاجلبان پر ز خنده زبان چرب‌گویسوی طوس کردی چو خورشید رویکه ایرانیان را هم ایدر بدارکه پیروزگر باشی از کارزاربگو در زیان هیچ غمگین مشوکه ایدر یکی گلستانست نوبزیر گل اندر همی می‌خوریمچه دانیم کین باده تا کی خوریمز خواب اندر آمد شده شاد دلز درد و غمان گشته آزاد دلبگودرز گفت ای جهان پهلوانیکی خواب دیدم بروشن رواننگه کن که رستم چو باد دمانبیاید بر ما زمان تا زمانبفرمود تا برکشیدند نایبجنبید بر کوه لشکر ز جایببستند گردان ایران میانبرافراختند اختر کاویانبیاورد زان روی پیران سپاهشد از گرد خورشید تابان سیاهاز آواز گردان و باران تیرهمی چشم خورشید شد خیره خیردو لشکر بروی اندر آورده رویز گردان نشد هیچ کس جنگجویچنین گفت هومان بپیران که جنگهمی جست باید چه جویی درنگنه لشکر بدشت شکار اندرندکه اسپان ما زیر بار اندرندبدو گفت پیران که تندی مکننه روز شتابست و گاه سخنسه تن دوش با خوار مایه سپاهبرفتند بیگاه زین رزمگاهچو شیران جنگی و ما چون رمهکه از کوهسار اندر آید دمههمه دشت پر جوی خون یافتیمسر نامداران نگون یافتیمیکی کوه دارند خارا و خشکهمی خار بویند اسپان چو مشکبمان تا بران سنگ پیچان شوندچو بیچاره گردند بیجان شوندگشاده نباید که دارید راهدو رویه پس و پیش این رزمگاهچو بی‌رنج دشمن بچنگ آیدتچو بشتابیش کار تنگ آیدتچرا جست باید همی کارزارطلایه برین دشت بس صد سواربباشیم تا دشمن از آب و نانشود تنگ و زنهار خواهد بجانمگر خاک‌گر سنگ خارا خورندچو روزی سرآید خورند و مرندسوی خیمه رفتند زان رزمگاهطلایه بیامد به پیش سپاهگشادند گردان سراسر کمربخوان و بخوردن نهادند سربلشکر گه آمد سپهدار طوسپر از خون دل و روی چون سندروسبگودرز گفت این سخن تیره گشتسر بخت ایرانیان خیره گشتهمه گرد بر گرد ما لشکرستخور بارگی خارگر خاورستسپه را خورش بس فراوان نماندجز از گرز و شمشیر درمان نماندبشبگیر شمشیرها برکشیمهمه دامن کوه لشکر کشیماگر اختر نیک یاری دهدبریشان مرا کامگاری دهدور ایدون کجا داور آسمانبشمشیر بر ما سرآرد زمانز بخش جهان‌آفرین بیش و کمنباشد مپیمای بر خیره دممرا مرگ خوشتر بنام بلندازین زیستن با هراس و گزندبرین برنهادند یکسر سخنکه سالار نیک اختر افگند بنچو خورشید برزد ز خرچنگ چنگبدرید پیراهن مشک رنگبه پیران فرستاده آمد ز شاهکه آمد ز هر جای بی‌مر سپاهسپاهی که دریای چین را ز گردکند چون بیابان بروز نبردنخستین سپهدار خاقان چینکه تختش همی برنتابد زمینتنش زور دارد چو صد نره شیرسر ژنده پیل اندر آرد بزیریکی مهتر از ماورالنهر برکه بگذارد از چرخ گردنده سرببالا چو سرو و بدیدار ماهجهانگیر و نازان بدو تاج و گاهسر سرافرازان و کاموس نامبرآرد ز گودرز و از طوس نامز مرز سپیجاب تا دشت رومسپاهی که بود اندر آباد بومفرستادم اینک سوی کارزاربرآرند از طوس و خسرو دمارچو بشنید پیران بتوران سپاهچنین گفت کای سرفرازان شاهبدین مژدهٔ شاه پیر و جوانهمه شاد باشید و روشن‌روانبباید کنون دل ز تیمار شستبایران نمانم بر و بوم و رستسر از رزم و از رنج و کین خواستنبرآسود وز لشکر آراستنبایران و توران و بر خشک و آبنبینند جز کام افراسیابز لشکر بر پهلوان پیش روبمژده بیامد همی نو بنوبگفتند کای نامور پهلوانهمیشه بزی شاد و روشن‌روانبدیدار شاهان دلت شاددارروانت ز اندیشه آزاد دارز کشمیر تا برتر از رود شهددرفش و سپاهست و پیلان و مهدنخست اندر آیم ز خاقان چینکه تاجش سپهرست و تختش زمینچو منشور جنگی که با تیغ اویبخاک اندر آید سر جنگجویدلاور چو کاموس شمشیرزنکه چشمش ندیدست هرگز شکنهمه کارهای شگرف آوردچو خشم آورد باد و برف آوردچو خشنود باشد بهار آردتگل و سنبل جویبار آردتز سقلاب چون کندر شیر مردچو پیروز کانی سپهر نبردچو سگسار غرچه چو شنگل ز هندهوا پردرفش و زمین پر پرندچغانی چو فرطوس لشکر فروزگهار گهانی گو گردسوزشمیران شگنی و گردوی وهرپراگنده بر نیزه و تیغ زهرتو اکنون سرافراز و رامش پذیرکزین مژده بر نا شود مرد پیرز لشکر توی پهلو و پیش روهمیشه بزی شاد و فرمانت نودل و جان پیران پر از خنده گشتتو گفتی مگر مرده بد زنده گشتبهومان چنین گفت پیران که منپذیره شوم پیش این انجمنکه ایشان ز راه دراز آمدندپراندیشه و رزمساز آمدندازین آمدن بی‌نیازند سختخداوند تاج‌اند و زیبای تختندارند سر کم ز افراسیابکه با تخت و گنج‌اند و با جاه و آبشوم تا ببینم که چند و چیندسپهبد کدامند و گردان کیندکنم آفرین پیش خاقان چینوگر پیش تختش ببوسم زمینببینم سرافراز کاموس رابرابر کنم شنگل و طوس راچو باز آیم ایدر ببندم میانبرآرم دم و دود از ایرانیاناگر خود ندارند پایاب جنگبریشان کنم روز تاریک و تنگهرانکس که هستند زیشان سرانکنم پای و گردن ببندگرانفرستم بنزدیک افراسیابنه آرام جویم بدین بر نه خوابز لشکر هر آنکس که آید بدستسرانشان ببرم بشمشیر پستبسوزم دهم خاک ایشان ببادنگیریم زان بوم و بر نیز یادسه بهره ازان پس برانم سپاهکنم روز بر شاه ایران سیاهیکی بهره زیشان فرستم ببلخبایرانیان بر کنم روز تلخدگر بهره بر سوی کابلستانبکابل کشم خاک زابلستانسوم بهره بر سوی ایران برمز ترکان بزرگان و شیران برمزن و کودک خرد و پیر و جواننمانم که باشد تنی با روانبر و بوم ایران نمانم بجایکه مه دست بادا ازیشان مه پایکنون تا کنم کارها را بسیچشما جنگ ایشان مجویید هیچبفگت این و دل پر ز کینه برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفتبلکشر چنین گفت هومان گردکه دلرا ز کینه نباید سترددو روز این یکی رنج بر تن نهیددو دیده بکوه هماون نهیدنباید که ایشان شبی بی‌درنگگریزان برانند ازین جای تنگکنون کوه و رود و در و دشت و راهجهانی شود پردرفش سپاهچو پیران بنزدیک لشکر رسیددر و دشت از سم اسپان ندیدجهان پر سراپرده و خیمه بودزده سرخ و زرد و بنفش و کبودز دیبای چینی و از پرنیاندرفشی ز هر پرده‌ای در میانفروماند و زان کارش آمد شگفتبسی با دل اندیشه اندر گرفتکه تا این بهشتست یا رزمگاهسپهر برینست گر تاج و گاهبیامد بنزدیک خاقان چینپیاده ببوسید روی زمینچو خاقان بدیدش به بر درگرفتبماند از بر و یال پیران شگفتبپرسید بسیار و بنواختشبر خویش نزدیک بنشاختشبدو گفت بخ بخ که با پهلواننشینم چنین شاد و روشن‌روانبپرسید زان پس کز ایران سپاهکه دارد نگین و درفش و کلاهکدامست جنگی و گردان کیندنشسته برین کوه سر بر چیندچنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بیدار دل باش و روشن‌رواندرود جهان آفرین بر تو بادکه کردی بپرسش دل بنده شادببخت تو شادانم و تن درستروانم همی خاک پای تو جستاز ایرانیان هرچ پرسید شاهنه گنج و سپاهست و نه تاج و گاهبی‌اندازه پیکار جستند و جنگندارند از جنگ جز خاره سنگچو بی‌کام و بی‌نام و بی‌تن شدندگریزان بکوه هماون شدندسپهدار طوس است مردی دلیربهامون نترسد ز پیکار شیربزرگان چو گودرز کشوادگانچو گیو و چو رهام ز آزادگانببخت سرافراز خاقان چینسپهبد نبیند سپه را جزینبدو گفت خاقان که نزدیک منبباش و بیاور یکی انجمنیک امروز با کام دل می خوریمغم روز ناآمده نشمریمبیاراست خیمه چو باغ بهاربهشتست گفتی برنگ و نگارچو بر گنبد چرخ رفت آفتابدل طوس و گودرز شد پر شتابکه امروز ترکان چرا خامش‌اندبرای بداند، ار ز می بیهش‌انداگر مستمندند گر شادمانشدم در گمان از بد بدگماناگرشان به پیکار یار آمدستچنان دان که بد روزگار آمدستتو ایرانیان را همه کشته گیروگر زنده از رزم برگشته گیرمگر رستم آید بدین رزمگاهوگرنه بد آید بما زین سپاهستودان نیابیم یک تن نه گوربکوبندمان سر بنعل ستوربدو گفت گیو ای سپهدار شاهچه بودت که اندیشه کردی تباهاز اندیشهٔ ما سخن دیگرستترا کردگار جهان یاورستبسی تخم نیکی پراگنده‌ایمجهان آفرین را پرستنده‌ایمو دیگر ببخت جهاندار شاهخداوند شمشیر و تخت و کلاهندارد جهان آفرین دست یازکه آید ببدخواه ما را نیازچو رستم بیاید بدین رزمگاهبدیها سرآید همه بر سپاهنباشد ز یزدان کسی ناامیدوگر شب شود روی روز سپیدبیک روز کز ما نجستند جنگمکن دل ز اندیشه بر خیره تنگنبستند بر ما در آسمانبپایان رسد هر بد بدگماناگر بخشش کردگار بلندچنانست کاید بمابر گزندبه پرهیز و اندیشهٔ نابکارنه برگردد از ما بد روزگاریکی کنده سازیم پیش سپاهچنانچون بود رسم و آیین و راههمه جنگ را تیغها برکشیمدو روز دگر ار کشند ار کشیمببینیم تا چیست آغازشانبرهنه شود بی‌گمان رازشاناز ایران بیاید همان آگهیدرخشان شود شاخ سرو سهیسپهدار گودرز بر تیغ کوهبرآمد برفت از میان گروهچو خورشید تابان ز گنبد بگشتز بالا همی سوی خاور گذشتبزاری خروش آمد از دیده‌گاهکه شد کار گردان ایران تباهسوی باختر گشت گیتی ز گردسراسر بسان شب لاژوردشد از خاک خورشید تابان بنفشز بس پیل و بر پشت پیلان درفشغو دیده بشنید گودرز و گفتکه جز خاک تیره نداریم جفترخش گشت ز اندوه برسان قیرچنان شد کجا خسته گردد بتیرچنین گفت کز اختر روزگارمرا بهره کین آمد و کارزارز گیتی مرا شور بختیست بهرپراگنده بر جای تریاک زهرنبیره پسر داشتم لشکریشده نامبردار هر کشوریبکین سیاوش همه کشته شدز من بخت بیدار برگشته شدازین زندگانی شدم ناامیدسیه شد مرا بخت و روز سپیدنزادی مرا کاشکی مادرمنگشتی سپهر بلند از برمچنین گفت با دیده‌بان پهلوانکه ای مرد بینا و روشن‌رواننگه کن بتوران و ایران سپاهکه آرام دارند از آوردگاهدرفش سپهدار ایران کجاستنگه کن چپ لشکر و دست راستبدو دیده‌بان گفت کز هر دو روینه بینم همی جنبش و گفت‌وگویازان کار شد پهلوان پر ز دردفرود ریخت از دیدگان آب زردبنالید و گفت اسپ را زین کنیدازین پس مرا خشت بالین کنیدشوم پر کنم چشم و آغوش رابگیرم ببر گیو و شیدوش راهمان بیژن گیو و رهام راسواران جنگی و خودکام رابه پدرود کردن رخ هر کسیببوسم ببارم ز مژگان بسینهادند زین بر سمند چمانخروش آمد از دیده هم در زمانکه ای پهلوان جهان شادباشز تیمار و درد و غم آزاد باشکه از راه ایران یکی تیره گردپدید آمد و روز شد لاژوردفراوان درفش از میان سپاهبرآمد بکردار تابنده ماهبپیش اندرون گرگ پیکر یکییکی ماه پیکر ز دور اندکیدرفشی بدید اژدها پیکرشپدید آمد و شیر زرین سرشبدو گفت گودرز انوشهٔ بدیز دیدار تو دور چشم بدیچو گفتارهای تو آید بجایبدین سان که گفتی بپاکیزه رایببخشمت چندان گرانمایه چیزکزان پس نیازت نیاید بنیزوزان پس چو روزی بایران شویمبنزدیک شاه دلیران شویمترا پیش تختش برم ناگهانسرت برفرازم بجاه از مهانچو باد دمنده ازان جایگاهبرو سوی سالار ایران سپاههمه هرچ دیدی بدیشان بگویسبک باش و از هر کسی مژده جویبدو دیده‌بان گفت کز دیده‌گاهنشاید شدن پیش ایران سپاهچو بینم که روی زمین تار گشتبرین دیده گه دیده بیکار گشتبکردار سیمرغ ازین دیده‌گاهبرم آگهی سوی ایران سپاهچنین گفت با دیده‌بان پهلوانکه اکنون نگه کن بروشن رواندگر باره بنگر ز کوه بلندکه ایشان بنزدیک ما کی رسندچنین داد پاسخ که فردا پگاهبکوه هماون رسد آن سپاهچنان شاد شد زان سخن پهلوانچو بیجان شده باز یابد روانوزان روی پیران بکردار گردهمی راند لشکر بدشت نبردسواری بمژده بیامد ز پیشبگفت آن کجا رفته بد کم و بیشچو بشنید هومان بخندید و گفتکه شد بی‌گمان بخت بیدار جفتخروشی بشادی ازان رزمگاهبابر اندر آمد ز توران سپاهبزرگان ایران پر از داغ و دردرخان زرد و لبها شده لاژوردباندرز کردن همه همگروهپراگنده گشتند بر گرد کوهبهر جای کرده یکی انجمنهمی مویه کردند بر خویشتنکه زار این دلیران خسرونژادکزیشان بایران نگیرند یادکفنها کنون کام شیران بودزمین پر ز خون دلیران بودسپهدار با بیژن گیو گفتکه برخیز و بگشای راز از نهفتبرو تا سر تیغ کوه بلندببین تا کیند و چه و چون و چندهمی بر کدامین ره آید سپاهکه دارد سراپرده و تخت و گاهبشد بیژن گیو تا تیغ کوهبرآمد بی‌انبوه دور از گروهازان کوه سر کرد هر سو نگاهدرفش سواران و پیل و سپاهبیامد بسوی سپهبد دواندل از غم پر از درد و خسته روانبدو گفت چندان سپاهست و پیلکه روی زمین گشت برسان نیلدرفش و سنان را خود اندازه نیستخور از گرد بر آسمان تازه نیستاگر بشمری نیست انداز و مرهمی از تبیره شود گوش کرسپهبد چو بشنید گفتار اویدلش گشت پر درد و پر آب رویسران سپه را همه گرد کردبسی گرم و تیمار لشکر بخوردچنین گفت کز گردش روزگارنبینم همی جز غم کارزاربسی گشته‌ام بر فراز و نشیببرویم نیامد ازینسان نهیبکنون چارهٔ کار ایدر یکیستاگر چه سلیح و سپاه اندکیستبسازیم و امشب شبیخون کنیمزمین را ازیشان چو جیحون کنیماگر کشته آییم در کارزارنکوهش نیابیم از شهریارنگویند بی نام گردی بمردمگر زیر خاکم بباید سپردبدین رام گشتند یکسر سپاههرانکس که بود اندران رزمگاهچو شد روی گیتی چو دریای قیرنه ناهید پیدا نه بهرام و تیربیامد دمان دیده‌بان پیش طوسدوان و شده روی چون سندروسچنین گفت کای پهلوان سپاهاز ایران سپاه آمد از نزد شاهسپهبد بخندید با مهترانکه ای نامداران و کنداورانچو یار آمد اکنون نسازیم جنگگهی با شتابیم و گه با درنگبنیروی یزدان گو پیلتنبیاری بیاید بدین انجمنازان دیده‌بان گشت روشن‌روانهمه مژده دادند پیر و جوانطلایه فرستاد بر دشت جنگخروش آمد از کوه و آوای زنگچو خورشید بر چرخ گنبد کشیدشب تار شد از جهان ناپدیدیکی انجمن کرد خاقان چینبدیبا بیاراست روی زمینبپیران چنین گفت کامروز جنگبسازیم و روزی نباید درنگیکی با سرافراز گردنکشانخنیده سواران دشمن کشانببینیم کایرانیان برچیندبدین رزمگه اندرون با کیندچنین گفت پیران که خاقان چینخردمند شاهیست با آفرینبران رفت باید که او را هواستکه رای تو بر ما همه پادشاستوزان پس برآمد ز پرده‌سرایخروشیدن کوس با کرنایسنانهای رخشان و جوشان سپاهشده روی کشور ز لشکر سیاهز پیلان نهادند بر پنج زینبیاراست دیگر بدیبای چینزبرجد نشانده بزین اندرونز دیبای زربفت پیروزه‌گونبزرین رکیب و جناغ پلنگبزرین و سیمین جرسها و زنگز افسر سر پیلبان پرنگارهمه پاک با طوق و با گوشوارهوا شد ز بس پرنیانی درفشچو بازار چین سرخ و زرد و بنفشسپاهی برفت اندران دشت رزمکزیشان همی آرزو خواست بزمزمین شد بکردار چشم خروسز بس رنگ و آرایش و پیل و کوسبرفتند شاهان لشکر ز جایهوا پر شد از نالهٔ کرنایچو از دور طوس سپهبد بدیدسپاه آنچ بودش رده برکشیدببستند گردان ایران میانبیاورد گیو اختر کاویاناز آوردگه تا سر تیغ کوهسپه بود از ایران گروها گروهچو کاموس و منشور و خاقان چینچو بیورد و چون شنگل بافریننظاره بکوه هماون شدندنه بر آرزو پیش دشمن شدندچو از دور خاقان چین بنگریدخروش سواران ایران شنیدپسند آمدش گفت کاینت سپاهسوران رزم آور و کینه‌خواهسپهدار پیران دگرگونه گفتهنرهای مردان نشاید نهفتسپهدار کو چاه پوشد بخاربرو اسپ تازد بروز شکارازان به که بر خیره روز نبردهنرهای دشکن کند زیر گردندیدم سواران و گردنکشانبگردی و مردانگی زین نشانبپیران چنین گفت خاقان چینکه اکنون چه سازیم بر دشت کینورا گفت پیران کز اندک سپاهنگیرند یاد اندرین رزمگاهکشیدی چنین رنج و راه درازسپردی و دیدی نشیب و فرازبمان تا سه روز اندرین رزمگاهبباشیم و آسوده گردد سپاهسپه را کنم زان سپس به دو نیمسرآمد کنون روز پیکار و بیمبتازند شبگیر تا نیمروزنبرده سواران گیتی‌فروزبژوپین و خنجر بتیر و کمانهمی رزم جویند با بدگماندگر نیمهٔ روز دیگر گروهبکوشند تا شب برآید ز کوهشب تیره آسودگان را بجنگبرم تا بریشان شود کار تنگنمانم که آرام گیرند هیچسواران من با سپاه و بسیچبدو گفت کاموس کین رای نیستبدین مولش اندر مرا جای نیستبدین مایه مردم بدین گونه جنگچه باید بدین گونه چندین درنگبسازیم یکبار و جنگ‌آوریمبریشان در و کوه تنگ آوریمبایران گذاریم ز ایدر سپاهنمانیم تخت و نه تاج و نه شاهبر و بومشان پاک و یران کنیمنه جنگ یلان جنگ شیران کنیمزن و کودک خرد و پیر و جواننه شاه و کنارنگ و نه پهلوانبایران نمانم بر و بوم و جاینه کاخ و نه ایوان و نه چارپایببد روز چندین چه باید گذاشتغم و درد و تیمار بیهوده داشتیک امشب گشاده مدارید راهکه ایشان برانند زین رزمگاهچو باد سپیده دمان بردمدسپه جمله باید که اندر چمدتلی کشته بینی ببالای کوهتو فردا ز گردان ایران گروهبدانسان که ایرانیان سربسرازین پی نبینند جز مویه گربدو گفت خاقان جزین رای نیستبگیتی چو تو لشکر آرای نیستهمه نامدارن بدین هم سخنکه کاموس شیراوژن افگند بنبرفتند وز جای برخاستندهمه شب همی لشکر آراستندچو خورشید بر گنبد لاژوردسراپرده‌ای زد ز دیبای زردخروشی بلند آمد از دیده‌گاهبگودرز کای پهلوان سپاهسپاه آمد و راه نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شدبجنبید گودرز از جای خویشبیاورد پوینده بالای خویشسوی گرد تاریک بنهاد رویهمی شد خلیده دل و راه‌جویبیامد چو نزدیک ایشان رسیددرفش فریبرز کاوس دیدکه او بد بایران سپه پیش‌روپسندیده و خویش سالار نوپیاده شد از اسپ گودرز پیرهمان لشکر افروز دانش‌پذیرگرفتند مر یکدگر را کنارخروشی برآمد ز هر دو بزارفریبرز گفت ای سپهدار پیرهمیشه بجنگ اندری ناگزیرز کین سیاوش تو داری زیاندریغا سواران گودرزیانازیشان ترا مزد بسیار بادسر بخت دشمن نگونسار بادسپاس از خداوند خورشید و ماهکه دیدم ترا زنده بر جایگاهازیشان ببارید گودرز خونکه بودند کشته بخاک اندرونبدو گفت بنگر که از بخت بدهمی بر سرم هر زمان بد رسددرین جنگ پور و نبیره نماندسپاه و درفش و تبیره نماندفرامش شدم کار آن کارزارکنونست رزم و کنونست کارسپاهست چندان برین دشت و راغکه روی زمین گشت چون پر زاغهمه لشکر طوس با این سپاهچو تیره شبانست با نور ماهز چین و ز سقلاب وز هند و رومز ویران گیتی و آباد بومهمانا نماندست یک جانورمگر بسته بر جنگ ما بر کمرکنون تا نگویی که رستم کجاستز غمها نگردد مرا پشت راستفریبرز گفت از پس من ز جایبیامد نبودش جز از رزم رایشب تیره را تا سپیده دمانبیاید بره بر نجوید زمانکنون من کجا گیرم آرامگاهکجا رانم این خوار مایه سپاهبدو گفت گودرز رستم چه گفتکه گفتار او را نشاید نهفتفریبرز گفت ای جهاندیده مردتهمتن نفرمود ما را نبردبباشید گفت اندران رزمگاهنباید شدن پیش روی سپاهبباید بدان رزمگاه آرمیدیکی تا درفش من آید پدیدبرفت او و گودرز با او برفتبراه هماون خرامید تفتچو لشکر پدید آمد از دیده‌گاهبشد دیده‌بان پیش توران سپاهکز ایران یکی لشکر آمد بدشتازان روی سوی هماون گذشتسپهبد بشد پیش خاقان چینکه آمد سپاهی ز ایران زمینندانیم چندست و سالار کیستچه سازیم و درمان این کار چیستبدو گفت کاموس رزم آزمایبجایی که مهتر تو باشی بپایبزرگان درگاه افراسیابسپاهی بکردار دریای آبتو دانی چه کردی بدین پنج ماهبرین دشت با خوار مایه سپاهکنون چون زمین سربسر لشکرستچو خاقان و منشور کنداورستبمان تا هنرها پدید آوریمتو در بستی و ما کلید آوریمگر از کابل و زابل و مای و هندشود روی گیتی چو رومی پرندهمانا به تنها تن من نیندنگویی که ایرانیان خود کیندتو ترسانی از رستم نامدارنخستین ازو من برآرم دمارگرش یک زمان اندر آرم بدامنمانم که ماند بگیتیش نامتو از لشکر سیستان خسته‌ایدل خویش در جنگشان بسته‌اییکی بار دست من اندر نبردنگه کن که برخیزد از دشت گردبدانی که اندر جهان مرد کیستدلیران کدامند و پیکار چیستبدو گفت پیران کانوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدیبپیران چنین گفت خاقان چینکه کاموس را راه دادی بکینبکردار پیش آورد هرچ گفتکه با کوه یارست و با پیل جفتاز ایرانیان نیست چندین سخندل جنگجویان چنین بد مکنبایران نمانیم یک سرفرازبرآریم گرد از نشیب و فرازهرانکس که هستند با جاه و آبفرستیم نزدیک افراسیابهمه پای کرده به بندگرانوزیشان فگنده فراوان سرانبایران نمانیم برگ درختنه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تختبخندید پیران و کرد آفرینبران نامداران و خاقان چینبلشکر گه آمد دلی شادمانبرفتند ترکان هم اندر زمانچو هومان و لهاک و فرشیدوردبزرگان و شیران روز نبردبگفتند کامد ز ایران سپاهیکی پیش رو با درفشی سیاهز کارآگهان نامداری دمانبرفت و بیامد هم اندر زمانفریبرز کاوس گفتند هستسپاهی سرافراز و خسروپرستچو رستم نباشد ازو باک نیستدم او برین زهر تریاک نیستابا آنک کاموس روز نبردهمی پیلتن را ندارد بمردمبادا که او آید ایدر بجنگوگر چند کاموس گردد نهنگنه رستم نه از سیستان لشکرستفریبرز را خاک و خون ایدرستچنین گفت پیران که از تخت و گاهشدم سیر و بیزارم از هور و ماهکه چون من شنیدم کز ایران سپاهخرامید و آمد بدین رزمگاهبشد جان و مغز سرم پر ز دردبرآمد یکی از دلم باد سردبدو گفت کلباد کین درد چیستچرا باید از طوس و رستم گریستز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاهمیان اندرون باد را نیست راهچه ایرانیان پیش ما در چه خاکز کیخسرو و طوس و رستم چه باکپراگنده گشتند ازان جایگاهسوی خیمهٔ خویش کردند راهازان پس چو آگاهی آمد به طوسکه شد روی کشور پر آوای کوساز ایران بیامد گو پیلتنفریبرز کاوس و آن انجمنبفرمود تا برکشیدند کوسز گرد سپه کوه گشت آبنوسز کوه هماون برآمد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوشسپهبد بریشان زبان برگشادز مازندران کرد بسیار یادکه با دیو در جنگ رستم چه کردبریشان چه آورد روز نبردسپاه آفرین خواند بر پهلوانکه بیدار دل باش و روشن‌روانبدین مژده گر دیده‌خواهی رواستکه این مژده آرایش جان ماستکنون چون تهمتن بیامد بجنگندارند پا این سپه با نهنگیکایک بران گونه رزمی کنیمکه این ننگ از ایرانیان بفگنیمدرفش سرافراز خاقان و تاجسپرهای زرین و آن تخت عاجهمان افسر پیلبانان بزرسنانهای زرین و زرین کمرهمان زنگ زرین و زرین جرسکه اندر جهان آن ندیدست کسهمان چتر کز دم طاوس نربرو بافتستند چندان گهرجزین نیز چندی بچنگ آوریمچو جان را بکوشیم و جنگ آوریمبلشکر چنین گفت بیدار طوسکه هم با هراسیم و هم با فسوسهمه دامن کوه پر لشکرستسر نامداران ببند اندرستچو رستم بیاید نکوهش کندمگر کین سخن را پژوهش کندکه چون مرغ پیچیده بودم بدامهمه کار ناکام و پیکار خامسپهبد همان بود و لشکر همانکسی را ندیدم ز گردان دمانیکی حمله آریم چون شیر نرشوند از بن که مگر زاسترسپه گفت کین برتری خود مجویسخن زین نشان هیچ گونه مگویکزین کوه کس پیشتر نگذردمگر رستم این رزمگه بنگردبباشیم بر پیش یزدان بپایکه اویست بر نیکوی رهنمایبفرمان دارندهٔ هور و ماهتهمتن بیاید بدین رزمگاهچه داری دژم اختر خویش رادرم بخش و دینار درویش رابشادی ز گردان ایران گروهخروشی برآمد ز بالای کوهچو خورشید زد پنجه بر پشت گاوز هامون برآمد خروش چکاوز درگاه کاموس برخاست غوکه او بود اسپ افگن و پیش روسپاه انجمن کرد و جوشن بداددلش پر ز رزم و سرش پر ز بادزره بود در زیر پیراهنشکله ترگ بود و قبا جوشنشبایران خروش آمد از دیده‌گاهکزین روی تنگ اندر آمد سپاهدرفش سپهبد گو پیلتنپدید آمد از دور با انجمنوزین روی دیگر ز توران سپاههوا گشت برسان ابر سیاهسپهبد سورای چو یک لخت کوهزمین گشته از نعل اسپش ستوهیکی گرز همچون سر گاومیشسپاه از پس و نیزه‌دارانش پیشهمی جوشد از گرز آن یال و کفتسزد گر بمانی ازو در شگفتوزین روی ایران سپهدار طوسبابر اندر آورد آوای کوسخروشیدن دیده‌بان پهوانچو بشنید شد شاد و روشن‌روانز نزدیک گودرز کشواد تفتسواری بنزد فریبرز رفتکه توران سپه سوی جنگ آمدندرده برکشیدند و تنگ آمدندتو آن کن که از گوهر تو سزاستکه تو مهتری و پدر پادشاستکه گرد تهمتن برآمد ز راههم اکنون بیاید بدین رزمگاهفریبرز با لشکری گرد نیوبیامد بپیوست با طوس و گیوبر کوه لشکر بیاراستنددرفش خجسته بپیراستندچو با میسره راست شد میمنههمان ساقه و قلب و جای بنهبرآمد خروشیدن کرنایسپه چون سپهر اندر آمد ز جایچو کاموس تنگ اندر آمد بجنگبهامون زمانی نبودش درنگسپه را بکردار دریای آبکه از کوه سیل اندر آید شتاببیاورد و پیش هماون رسیدهوا نیلگون شد زمین ناپدیدچو نزدیک شد سر سوی کوه کردپر از خنده رخ سوی انبوه کردکه این لشکری گشن و کنداورستنه پیران و هومان و آن لشکرستکه دارید ز ایرانیان جنگجویکه با من بروی اندر آرند رویببینید بالا و برز مرابرو بازوی و تیغ و گرز مراچو بشنید گیو این سخن بردمیدبرآشفت و تیغ از میان برکشیدچو نزدیک‌تر شد بکاموس گفتکه این را مگر ژنده پیلست جفتکمان برکشید و بزه بر نهادز دادار نیکی دهش کرد یادبکاموس بر تیرباران گرفتکمان را چو ابر بهاران گرفتچو کاموس دست و گشادش بدیدبزیر سپر کرد سر ناپدیدبنیزه درآمد بکردار گرگچو شیری برافراز پیلی سترگچو آمد بنزدیک بدخواه اوییکی نیزه زد بر کمرگاه اویچو شد گیو جنبان بزین اندرونازو دور شد نیزهٔ آبگونسبک تیغ را برکشید از نیامخروشید و جوشید و برگفت نامبه پیش سوار اندر آمد دژمبزد تیغ و شد نیزهٔ او قلمز قلب سپه طوس چون بنگریدنگه کرد و جنگ دلیران بدیدبدانست کو مرد کاموس نیستچنو نیزه‌ور نیز جز طوس نیستخروشان بیامد ز قلب سپاهبیاری بر گیو شد کینه‌خواهعنان را بپیچید کاموس تنگمیان دو گرد اندر آمد بجنگز تگ اسپ طوس دلاور بماندسپهبد برو نام یزدان بخواندبه نیزه پیاده به آوردگاههمی گشت با او بپیش سپاهدو گرد گرانمایه و یک سوارکشانی نشد سیر زان کارزاربرین گونه تا تیره شد جای هورهمی بود بر دشت هر گونه شورچو شد دشت بر گونهٔ آبنوسپراگنده گشتند کاموس و طوسسوی خیمه رفتند هر دو گروهیکی سوی دشت و دگر سوی کوهچو گردون تهی شد ز خورشید و ماهطلایه برون شد ز هر دو سپاهازان دیده گه دیده، بگشاد لبکه شد دشت پر خاک و تاریک شبپر از گفتگویست هامون و راغمیان یلان نیز چندین چراغهمانا که آمد گو پیلتندمان و ز زابل یکی انجمنچو بشنید گودرز کشواد تفتشب تیره از کوه خارا برفتپدید آمد آن اژدهافش درفششب تیره‌گون کرد گیتی بنفشچو گودرز روی تهمتن بدیدشد از آب دیده رخش ناپدیدپیاده شد از اسپ و رستم همانپیاده بیامد چو باد دمانگرفتند مر یکدگر را کنارز هر دو برآمد خروشی بزارازان نامدارن گودرزیانکه از کینه جستن سرآمد زمانبدو گفت گودرز کای پهلوانهشیوار و جنگی و روشن‌روانهمی تاج و گاه از تو گیرد فروغسخن هرچ گویی نباشد دروغتو ایرانیان را ز مام و پدربهی هم ز گنج و ز تخت و گهرچنانیم بی‌تو چو ماهی بخاکبتنگ اندرون سر تن اندر هلاکچو دیدم کنون خوب چهر تراهمین پرسش گرم و مهر ترامرا سوگ آن ارجمندان نماندببخت تو جز روی خندان نماندبدو گفت رستم که دل شاد دارز غمهای گیتی سر آزاد دارکه گیتی سراسر فریبست و بندگهی سودمندی و گاهی گزندیکی را ببستر یکی را بجنگیکی را بنام و یکی را بننگهمی رفت باید کزین چاره نیستمرا نیز از مرگ پتیاره نیستروان تو از درد بی‌درد بادهمه رفتن ما بورد بادازان پس چو آگاه شد طوس و گیوز ایران نبرده سواران نیوکه رستم به کوه هماون رسیدمر او را جهاندیده گودرز دیدبرفتند چون باد لشکر ز جایخروش آمد و نالهٔ کرنایچو آمد درفش تهمتن پدیدشب تیره لشکر برستم رسیدسپاه و سپهبد پیاده شدندمیان بسته و دلگشاده شدندخروشی برآمد ز لشکر بدردازان کشتگان زیر خاک نبرددل رستم از درد ایشان بخستبکینه بنوی میان را ببستبنالید ازان پس بدرد سپاهچو آگه شد از کار آوردگاهبسی پندها داد و گفت ای سرانبپیش آمد امروز رزمی گرانچنین است آغاز و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگسراپرده زد گرد گیتی‌فروزپس پشت او لشکر نیمروزبکوه اندرون خیمه‌ها ساختنددرفش سپهبد برافراختندنشست از بر تخت بر پیلتنبزرگان لشکر شدند انجمنز یک دست بنشست گودرز و گیوبدست دگر طوس و گردان نیوفروزان یکی شمع بنهاد پیشسخن رفت هر گونه بر کم و بیشز کار بزرگان و جنگ سپاهز رخشنده خورشید و گردنده ماهفراوان ازان لشکر بی‌شماربگفتند با مهتر نامدارز کاموس و شنگل ز خاقان چینز منشور جنگی و مردان کینز کاموس خود جای گفتار نیستکه ما را بدو راه دیدار نیستدرختیست بارش همه گرز و تیغنترسد اگر سنگ بارد ز میغز پیلان جنگی ندارد گریزسرش پر ز کینست و دل پر ستیزازین کوه تا پیش دریای شهددرفش و سپاهست و پیلان و مهداگر سوی ما پهلوان سپاهنکردی گذر کار گشتی تباهسپاس از خداوند پیروزگرک او آورد رنج و سختی بسرتن ما بتو زنده شد بی‌گماننبد هیچ کس را امید زمانازان کشتگان یک زمان پهلوانهمی بود گریان و تیره‌روانازان پس چنین گفت کز چرخ ماهبرو تا سر تیره خاک سیاهنبینی مگر گرم و تیمار و رنجبرینست رسم سرای سپنجگزافست کردار گردان سپهرگهی زهر و جنگست و گه نوش و مهراگر کشته گر مرده هم بگذریمسزد گر بچون و چرا ننگریمچنان رفت باید که آید زمانمشو تیز با گردش آسمانجهاندار پیروزگر یار بادسر بخت دشمن نگونسار بادازین پس همه کینه باز آوریمجهان را بایران نیاز آوریمبزرگان همه خواندند آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمینهمیشه بدی نامبردار و شاددر شاه پیروز بی‌تو مبادچو از کوه بفروخت گیتی فروزدو زلف شب تیره بگرفت روزازان چادر قیر بیرون کشیدبدندان لب ماه در خون کشیدتبیره برآمد ز هر دو سرایبرفتند گردان لشکر ز جایسپهدار هومان به پیش سپاهبیامد همی کرد هر سو نگاهکه ایرانیان را که یار آمدستکه خرگاه و خیمه بکار آمدستز یپروزه دیبا سراپرده دیدفراوان بگرد اندرش پرده دیددرفش و سنان سپهبد بپیشهمان گردش اختر بد بپیشسراپرده‌ای دید دیگر سیاهدرفشی درفشان بکردار ماهفریبرز کاوس با پیل و کوسفراوان زده خیمه نزدیک طوسبیامد پر از غم بپیران بگفتکه شد روز با رنج بسیار جفتکز ایران ده و دار و بانگ خروشفراوان ز هر شب فزون بود دوشبتنها برفتم ز خیمه پگاهبلشکر بهر جای کردم نگاهاز ایران فراوان سپاه آمدستبیاری برین رزمگاه آمدستز دیبا یکی سبز پرده‌سراییکی اژدهافش درفشی بپایسپاهی بگرد اندرش زابلیسپردار و با خنجر کابلیگمانم که رستم ز نزدیک شاهبیاری بیامد بدین رزمگاهبدو گفت پیران که بد روزگاراگر رستم آید بدین کارزارنه کاموس ماند نه خاقان چیننه شنگل نه گردان توران زمینهم‌انگه ز لشکر گه اندر کشیدبیامد سپهدار را بنگریدوزانجا دمان سوی کاموس شدبنزدیک منشور و فرطوس شدکه شبگیر ز ایدر برفتم پگاهبگشتم همه گرد ایران سپاهبیاری فراوان سپاه آمدستبسی کینه‌ور رزمخواه آمدستگمانم که آن رستم پیلتنکه گفتم همی پیش این انجمنبرفت از در شاه ایران سپاهبیاری بیامد بدین رزمگاهبدو گفت کاموس کای پر خرددلت یکسر اندیشهٔ بد بردچنان دان که کیخسرو آمد بجنگمکن خیره دل را بدین کار تنگز رستم چه رانی تو چندین سخنز زابلستان یاد چندین مکندرفش مرا گر ببیند به چنگبدریای چین بر خروشد نهنگبرو لشکر آرای و برکش سپاهدرفش اندر آور بوردگاهچو من با سپاه اندر آیم بجنگنباید که باشد شما را درنگببینی تو پیکار مردان کنونشده دشت یکسر چو دریای خوندل پهلوان زان سخن شاد گشتز اندیشهٔ رستم آزاد گشتسپه را همه ترگ و جوشن بدادهمی کرد گفتار کاموس یادوزان جایگه پیش خاقان چینبیامد بیوسید روی زمینبدو گفت شاها انوشه بدیروانرا بدیدار توشه بدیبریدی یکی راه دشوار و دورخریدی چنین رنج ما را بسوربدین سام بزرم افراسیابگذشتی به کشتی ز دریای آبسپاه از تو دارد همی پشت راستچنان کن که از گوهر تو سزاستبیارای پیلان بزنگ و درایجهان پر کن از نالهٔ کرنایمن امروز جنگ آورم با سپاهتو با پیل و با کوس در قلبگاهنگه دار پشت سپاه مرابابر اندر آور کلاه مراچنین گفت کاموس جنگی بمنکه تو پیش‌رو باش زین انجمنبسی سخت سوگندهای درازبخورد و بر آهیخت گرز از فرازکه امروز من جز بدین گرز جنگنسازم وگر بارد از ابر سنگچو بشنید خاقان بزد کرنایتو گفتی که کوه اندر آمد ز جایز بانگ تبیره زمین و سپهربپوشید کوه و بیفگند مهربفرمود تا مهد بر پشت پیلببستند و شد روی گیتی چو نیلبیامد گرازان بقلب سپاهشد از گرد خورشید تابان سیاهخروشیدن زنگ و هندی درایهمی دل برآورد گفتی ز جایز بس تخت پیروزه بر پشت پیلدرفشان بکردار دریای نیلبچشم اندرون روشنایی نماندهمی باروان آشنایی نماندپر از گرد شد چشم و کام سپهرتو گفتی بقیر اندر اندود چهرچو خاقان بیامد بقلب سپاهبچرخ اندرون ماه گم کرد راهز کاموس چون کوه شد میمنهکشیدند بر سوی هامون بنهسوی میسره نیز پیران برفتبرادرش هومان و کلباد تفتچو رستم بدید آنک خاقان چه کردبیاراست در قلب جای نبردچنین گفت رستم که گردان سپهرببینیم تا بر که گردد بمهرچگونه بود بخشش آسمانکرا زین بزرگان سرآید زماندرنگی نبودم براه اندکیدو منزل همی کرد رخشم یکیکنون سم این بارگی کوفتستز راه دراز اندر آشوفتستنیارم برو کرد نیرو بسیشدن جنگ جویان به پیش کسییک امروز در جنگ یاری کنیدبرین دشمنان کامگاری کنیدکه گردان سپهر جهان یار ماستمه و مهر گردون نگهدار ماستبفرمود تا طوس بربست کوسبیاراست لشکر چو چشم خروسسپهبد بزد نای و رویینه خمخروش آمد و نالهٔ گاودمبیاراست گودرز بر میمنهفرستاد بر کوه خارا بنهفریبرز کاوس بر میسرهجهان چون نیستان شده یکسرهبقلب اندرون طوس نوذر بپایزمین شد پر از نالهٔ کرنایجهان شد بگرد اندرون ناپدیدکسی از یلان خویشتن را ندیدبشد پیلتن تا سر تیغ کوهبدیدار خاقان و توران گروهسپه دید چندانک دریای رومازیشان نمودی چو یک مهره مومکشانی و شگنی و سقلاب و هندچغانی و رومی و وهری و سندجهانی شده سرخ و زرد و سیاهدگرگونه جوشن دگرگون کلاهزبانی دگرگون بهر گوشه‌ایدرفش نوآیین و نو توشه‌ایز پیلان و آرایش و تخت عاجهمان یاره و افسر و طوق و تاججهان بود یکسر چو باغ بهشتبدیدار ایشان شده خوب زشتبران کوه سر ماند رستم شگفتببر گشتن اندیشه اندر گرفتکه تا چون نماید بما چرخ مهرچه بازی کند پیر گشته سپهرفرود آمد از کوه و دل بد نکردگذر بر سپاه و سپهبد نکردهمی گفت تا من کمر بسته‌امبیک جای یک سال ننشسته‌امفراوان سپه دیده‌ام پیش ازینندانم که لشکر بود بیش ازینبفرمود تا برکشیدند کوسبجنگ اندر آمد سپهدار طوسازان کوه سر سوی هامون کشیدهمی نیزه از کینه در خون کشیدبیک نیمه از روز لشکر گذشتکشیدند صف بر دو فرسنگ دشتز گرد سپه روشنایی نماندز خورشید شب را جدایی نماندز تیر و ز پیکان هوا تیره گشتهمی آفتاب اندران خیره گشتخروش سواران و اسپان ز دشتز بهرام و کیوان همی برگذشتز جوش سواران و زخم تبرهمی سنگ خارا برآورد پرهمه تیغ و ساعد ز خون بود لعلخروشان دل خاک در زیر نعلدل مرد بددل گریزان ز تندلیان ز خفتان بریده کفنبرفتند ازان جای شیران نرعقاب دلاور برآورد پرنماند ایچ با روی خورشید رنگبجوش آمده خاک بر کوه و سنگبلشکر چنین گفت کاموس گردکه گر آسمان را بباید سپردهمه تیغ و گرز و کمند آوریدبایرانیان تنگ و بند آوریدجهانجوی را دل بجنگ اندرستوگرنه سرش زیر سنگ اندرستدلیری کجا نام او اشکبوسهمی بر خروشید بر سان کوسبیامد که جوید ز ایران نبردسر هم نبرد اندر آرد بگردبشد تیز رهام با خود و گبرهمی گرد رزم اندر آمد بابربرآویخت رهام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوسبران نامور تیرباران گرفتکمانش کمین سواران گرفتجهانجوی در زیر پولاد بودبخفتانش بر تیر چون باد بودنبد کارگر تیر بر گبر اویازان تیزتر شد دل جنگجویبگرز گران دست برد اشکبوسزمین آهنین شد سپهر ابنوسبرآهیخت رهام گرز گرانغمی شد ز پیکار دست سرانچو رهام گشت از کشانی ستوهبپیچید زو روی و شد سوی کوهز قلب سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ کاید بر اشکبوستهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رهام را جام باده‌ست جفتبمی در همی تیغ‌بازی کندمیان یلان سرفرازی کندچرا شد کنون روی چون سندروسسواری بود کمتر از اشکبوستو قلب سپه را بیین بدارمن اکنون پیاده کنم کارزارکمان بزه را بباز و فگندببند کمر بر بزد تیر چندخروشید کای مرد رزم آزمایهم آوردت آمد مشو باز جایکشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواندبدو گفت خندان که نام تو چیستتن بی‌سرت را که خواهد گریستتهمتن چنین داد پاسخ که نامچه پرسی کزین پس نبینی تو کاممرا مادرم نام مرگ تو کردزمانه مرا پتک ترگ تو کردکشانی بدو گفت بی‌بارگیبکشتن دهی سر بیکبارگیتهمتن چنین داد پاسخ بدویکه ای بیهده مرد پرخاشجویپیاده ندیدی که جنگ آوردسر سرکشان زیر سنگ اوردبشهر تو شیر و نهنگ و پلنگسوار اندر آیند هر سه بجنگهم اکنون ترا ای نبرده سوارپیاده بیاموزمت کارزارپیاده مرا زان فرستاد طوسکه تا اسپ بستانم از اشکبوسکشانی پیاده شود همچو منز دو روی خندان شوند انجمنپیاده به از چون تو پانصد سواربدین روز و این گردش کارزارکشانی بدو گفت با تو سلیحنبینم همی جز فسوس و مزیحبدو گفت رستم که تیر و کمانببین تا هم اکنون سراری زمانچو نازش باسپ گرانمایه دیدکمان را بزه کرد و اندر کشیدیکی تیر زد بر بر اسپ اویکه اسپ اندر آمد ز بالا برویبخندید رستم بواز گفتکه بنشین به پیش گرانمایه جفتسزدگر بداری سرش درکنارزمانی برآسایی از کارزارکمان را بزه کرد زود اشکبوستنی لرز لرزان و رخ سندروسبرستم برآنگه ببارید تیرتهمتن بدو گفت برخیره خیرهمی رنجه داری تن خویش رادو بازوی و جان بداندیش راتهمتن به بند کمر برد چنگگزین کرد یک چوبه تیر خدنگیکی تیر الماس پیکان چو آبنهاده برو چار پر عقابکمان را بمالید رستم بچنگبشست اندر آورد تیر خدنگبرو راست خم کرد و چپ کرد راستخروش از خم چرخ چاچی بخاستچو سوفارش آمد بپهنای گوشز شاخ گوزنان برآمد خروشچو بوسید پیکان سرانگشت اویگذر کرد بر مهرهٔ پشت اویبزد بر بر و سینهٔ اشکبوسسپهر آن زمان دست او داد بوسقضا گفت گیر و قدر گفت دهفلک گفت احسنت و مه گفت زهکشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد که گفتی ز مادر نزادنظاره بریشان دو رویه سپاهکه دارند پیکار گردان نگاهنگه کرد کاموس و خاقان چینبران برز و بالا و آن زور و کینچو برگشت رستم هم اندر زمانسواری فرستاد خاقان دمانکزان نامور تیر بیرون کشیدهمه تیر تا پر پر از خون کشیدهمه لشکر آن تیر برداشتندسراسر همه نیزه پنداشتندچو خاقان بدان پر و پیکان تیرنگه کرد برنا دلش گشت پیربپیران چنین گفت کین مرد کیستز گردان ایران ورا نام چیستتو گفتی که لختی فرومایه‌اندز گردنکشان کمترین پایه‌اندکنون نیزه با تیر ایشان یکیستدل شیر در جنگشان اندکیستهمی خوار کردی سراسر سخنجز آن بد که گفتی ز سر تا به بنبدو گفت پیران کز ایران سپاهندانم کسی را بدین پایگاهکجا تیر او بگذرد بر درختندانم چه دارد بدل شوربختاز ایرانیان گیو و طوس‌اند مردکه با فر و برزند روز نبردبرادرم هومان بسی پیش طوسجهان کرد بر گونهٔ آبنوسبایران ندانم که این مرد کیستبدین لشکر او را هم آورد کیستشوم بازپرسم ز پرده‌سرایبیارند ناکام نامش بجایبیامد پر اندیشه و روی زردبپرسید زان نامداران مردبپیران چنین گفت هومان گردکه دشمن ندارد خردمند خردبزرگان ایران گشاده‌دلندتو گویی که آهن همی بگسلندکنون تا بیامد از ایران سپاههمی برخروشند زان رزمگاهبدو گفت پیران که هر چند یاربیاید بر طوس از ایران سوارچو رستم نباشد مرا باک نیستز گرگین و بیژن دلم چاک نیستسپه را دو رزم گرانست پیشبجویند هر کس بدین نام خویشوزان جایگه پیش کاموس رفتبنزدیک منشور و فرطوس تفتچنین گفت کامروز رزمی بزرگبرفت و پدید آمد از میش گرگببینید تا چارهٔ کار چیستبران خستگیها بر آزار چیستچنین گفت کاموس کامروز جنگچنان بد که نام اندر آمد بننگبرزم اندرون کشته شد اشکبوسوزو شادمان شد دل گیو و طوسدلم زان پیاده به دو نیم شدکزو لشکر ما پر از بیم شدببالای او بر زمین مرد نیستبدین لشکر او را هم آورد نیستکمانش تو دیدی و تیر ایدرستبزور او ز پیل ژیان برترستهمانا که آن سگزی جنگجویکه چندین همی برشمردی ازویپیاده بدین رزمگاه آمدستبیاری ایران سپاه آمدستبدو گفت پیران که او دیگرستسواری سرافراز و کنداورستبترسید پس مرد بیدار دلکجا بسته بود اندران کار دلز پیران بپرسید کان شیر مردچگونه خرامد بدشت نبردز بازو و برزش چه داری نشانچه گوید بورد با سرکشانچگونست مردی و دیدار اویچگونه شوم من بپیکار اویگرا یدونک اویست کامد ز راهمرا رفت باید بوردگاهبدو گفت پیران که این خود مبادکه او آید ایدر کند رزم یادیکی مرد بینی چو سرو سهیبدیدار با زیب و با فرهیبسا رزمگاها که افراسیابازو گشت پیچان و دیده پرآبیکی رزمسازست و خسروپرستنخست او برد سوی شمشیر دستبکین سیاوش کند کارزارکجا او بپروردش اندر کنارز مردان کنند آزمایش بسیسلیح ورا برنتابد کسینه برگیرد از جای گرزش نهنگاگر بفگند بر زمین روز جنگزهی بر کمانش بر از چرم شیریکی تیر و پیکان او ده ستیربرزم اندر آید بپوشد زرهیکی جوشن از بر ببندد گرهیکی جامه دارد ز چرم پلنگبپوشد بر و اندر آید بجنگهمی نام ببربیان خواندشز خفتان و جوشن فزون داندشنسوزد در آتش نه از آب ترشود چون بپوشد برآیدش پریکی رخش دارد بزیر اندرونتو گفتی روان شد که بیستونهمی آتش افروزد از خاک و سنگنیارامد از بانگ هنگام جنگابا این شگفتی بروز نبردسزد گر نداری تو او را بمردچو بشنید کاموس بسیار هوشبپیران سپرد آن زمان چشم و گوشهمانا خوش آمدش گفتار اویبرافروخت زان کار بازار اویبپیران چنین گفت کای پهلوانتو بیدار دل باش و روشن‌روانببین تا چه خواهی ز سوگند سختکه خوردند شاهان بیدار بختخورم من فزون زان کنون پیش توکه روشن شود زان دل و کیش توکه زین را نبردارم از پشت بوربنیروی یزدان کیوان و هورمگر بخت و رای تو روشن کنمبریشان جهان چشم سوزن کنمبسی آفرین خواند پیران بدویکه ای شاه بینادل و راست‌گویبدین شاخ و این یال و بازوی و کفتهنرمند باشی ندارم شگفتبکام تو گردد همه کار مانماندست بسیار پیکار ماوزان جایگه گرد لشکر بگشتبهر خیمه و پرده‌ای برگذشتبگفت این سخن پیش خاقان چینهمی گفت با هر کسی همچنینز خورشید چون شد جهان لعل فامشب تیره بر چرخ بگذاشت گامدلیران لشکر شدند انجمنکه بودند دانا و شمشیرزنبخرگاه خاقان چین آمدندهمه دل پر از رزم و کین آمدندچو کاموس اسپ افگن شیر مردچو منشور و فرطوس مرد نبردشمیران شگنی و شنگل ز هندز سقلاب چون کندر وشاه سندهمی رای زد رزم را هر کسیاز ایران سخن گفت هر کس بسیازان پس بران رایشان شد درستکه یکسر بخون دست بایست شستبرفتند هر کس برام خویشبخفتند در خیمه با کام خویشچو باریک و خمیده شد پشت ماهز تاریک زلف شبان سیاهبنزدیک خورشید چون شد درستبرآمد پر از آب رخ را بشستسپاه دو کشور برآمد بجوشبچرخ بلند اندر آمد خروشچنین گفت خاقان که امروز جنگنباید که چون دی بود با درنگگمان برد باید که پیران نبودنه بی او نشاید نبرد آزمودهمه همگنان رزمساز آمدیمبیاری ز راه دراز آمدیمگر امروز چون دی درنگ آوریمهمه نام را زیر ننگ آوریمو دیگر که فردا ز افراسیابسپاس اندر آرام جوییم و خوابیکی رزم باید همه همگروهشدن پیش لشکر بکردار کوهز من هدیه و بردهٔ زابلیبیابید با شارهٔ کابلیز ده کشور ایدر سرافراز هستبخواب و به خوردن نباید نشستبزرگان ز هر جای برخاستندبخاقان چین خواهش آراستندکه بر لشکر امروز فرمان تراستهمه کشور چین و توران تراستیک امروز بنگر بدین رزمگاهکه شمشیر بارد ز ابر سیاهوزین روی رستم بایرانیانچنین گفت کاکنون سرآمد زماناگر کشته شد زین سپاه اندکینشد بیش و کم از دو سیصد یکیچنین یکسره دل مدارید تنگنخواهم تن زنده بی‌نام و ننگهمه لشکر ترک از اشکبوسبرفتند رخساره چون سندروسکنون یکسره دل پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنیدکه من رخش را بستم امروز نعلبخون کرد خواهم سر تیغ لعلبسازید کامروز روز نوستزمین سربسر گنج کیخسروستمیان را ببندید کز کارزارهمه تاج یابید با گوشواربزرگان برو خواندند آفرینکه از تو فروزد کلاه و نگینبپوشید رستم سلیح نبردبوردگه رفت با داروبردزره زیر بد جوشن اندر میانازان پس بپوشید ببربیانگرانمایه مغفر بسر بر نهادهمی کرد بدخواهش از مرگ یادبنیروی یزدان میان را ببستنشست از بر رخش چون پیل مستز بالای او آسمان خیره گشتزمین از پی رخش او تیره گشتبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوسزمین آهنین شد سپهر آبنوسجهان لرز لرزان شد و دشت و کوهزمین شد ز نعل ستوران ستوهوزین روی کاموس بر میمنهپس پشت او ژنده پیل و بنهابر میسره لشکر آرای هندزره‌دار با تیغ و هندی پرندبقلب اندرون جای خاقان چینشده آسمان تار و جنبان زمینوزین رو فریبرز بر میسرهچو خورشید تابان ز برج برهسوی میمنه پور کشواد بودکه کتفش همه زیر پولاد بودبقلب اندرون طوس نوذر بپایبه پیش سپه کوس با کرنایهمی دود آتش برآمد ز آبنبیند چنین رزم جنگی بخواببرآمد ز هر سوی لشکر خروشهمی پیل را زان بدرید گوشنخستین که آمد میان دو صفز خون جگر بر لب آورده کفسپهبد سرافراز کاموس بودکه با لشکر و پیل و با کوس بودهمی برخروشید چون پیل مستیکی گرزهٔ گام پیکر بدستکه آن جنگجوی پیاده کجاستکه از نامداران چنین رزم خواستکنون گر بیاید بوردگاهتهی ماند از تیر او جایگاهورا دیده بودند گردان نیوچو طوس سرافراز و رهام و گیوکسی را نیامد همی رزم رایز گردان ایران تهی ماند جایکه با او کسی را نبد تاو جنگدلیران چو آهو و او چون پلنگیکی زابلی بود الوای نامسبک تیغ کین برکشید از نیامکجا نیزهٔ رستم او داشتیپس پشت او هیچ نگذاشتیبسی رنج برده بکار عنانبیاموخته گرز و تیر و سنانبرنج و بسختی جگر سوختهز رستم هنرها بیاموختهبدو گفت رستم که بیدار باشبورد این ترک هشیار باشمشو غرق ز آب هنرهای خویشنگه‌دار بر جایگه پای خویشچو قطره بر ژرف دریا بریبدیوانگی ماند این داوریشد الوای آهنگ کاموس کردکه جوید بورد با او نبردنهادند آوردگاهی بزرگکشانی بیامد بکردار گرگبزد نیزه و برگرفتش ز زینبینداخت آسان بروی زمینعنان را گران کرد و او را بنعلهمی کوفت تا خاک او کرد لعلتهمتن ز الوای شد دردمندز فتراک بگشاد پیچان کمندچو آهنگ جنگ سران داشتیکمندی و گرزی گران داشتیبیامد بغرید چون پیل مستکمندی ببازو و گرزی بدستبدو گفت کاموس چندین مدمبنیروی این رشتهٔ شصت خمچنین پاسخ آورد رستم که شیرچو نخچیر بیند بغرد دلیرنخستین برین کینه بستی کمرز ایران بکشتی یکی نامورکنون رشته خوانی کمند مراببینی همی تنگ و بند مرازمانه ترا از کشانی براندچو ایدر بدت خاک جایت نماندبرانگیخت کاموس اسپ نبردهم آورد را دید با دارو بردبینداخت تیغ پرند آورشهمی خواست از تن بریدن سرشسر تیغ بر گردن رخش خوردببرید بر گستوان نبردتن رخش را زان نیامد گزندگو پیلتن حلقه کرد آن کمندبینداخت و افگندش اندر میانبرانگیخت از جای پیل ژیانبزین اندر آورد و کردش دوالعقابی شده رخش با پر و بالسوار از دلیری بیفشارد رانگران شد رکیب و سبک شد عنانهمی خواست کان خم خام کمندبنیرو ز هم بگسلاند ز بندشد از هوش کاموس و نگسست خامگو پیلتن رخش را کرد رامعنان را بیچید و او را ز زیننگون اندر آورد و زد بر زمینبیامد ببستش بخم کمندبدو گفت کاکنون شدی بی‌گزندز تو تنبل و جادوی دور گشتروانت بر دیو مزدور گشتسرآمد بتو بر همه روز کیننبینی زمین کشانی و چینگمان تو آن بد که هنگام جنگکسی چون تو نگرفت خنجر بچنگمبادا که کین آورد سرفرازکه بس زود بیند نشیب و فرازدو دست از پس پشت بستش چو سنگبخم کمند اندر آورد چنگبیامد خرامان بایران سپاهبزیر کش اندر تن کینه‌خواهبگردان چنین گفت کین رزمجویز بس زور و کین اندر آمد برویچنین است رسم سرای فریبگهی در فراز و گهی در نشیببایران همی شد که ویران کندکنام پلنگان و شیران کندبه زابلستان و به کابلستاننه ایوان بود نیز و نه گلستاننیندازد از دست گوپال رامگر گم کند رستم زال راکفن شد کنون مغفر و جوشنشز خاک افسر و گرد پیراهنششما را بکشتن چگونست رایکه شد کار کاموس جنگی ز پایبیفگند بر خاک پیش سرانز لشکر برفتند کنداورانتنش را بشمشیر کردند چاکبخون غرقه شد زیر او سنگ و خاکبمردی نباید شد اندر گمانکه بر تو درازست دست زمانبپایان شد این رزم کاموس گردهمی شد که جان آورد جان ببرد
[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 16:13 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : شاهنامه فردوسی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد


کنون ای خردمند روشن‌روانبجز نام یزدان مگردان زبانکه اویست بر نیک و بد رهنمایوزویست گردون گردان بجایهمی بگذرد بر تو ایام توسرایی جزین باشد آرام توچو باشی بدین گفته همداستانکه دهقان همی گوید از باستانازان پس خبر شد بخاقان چینکه شد کشته کاموس بر دشت کینکشانی و شگنی و گردان بلخز کاموس‌شان تیره شد روز و تلخهمه یک بدیگر نهادند رویکه این پرهنر مرد پرخاشجویچه مردست و این مرد را نام چیستهمورد او در جهان مرد کیستچنین گفت هومان به پیران شیرکه امروز شد جانم از رزم سیردلیران ما چون فرازند چنگکه شد کشته کاموس جنگی بجنگبگیتی چنو نامداری نبودوزو پیلتن تر سواری نبودچو کاموس گو را بخم کمندبوردگه بر توان کرد بندسزد گر سر پیل را روز کینبگیرد برآرد زند بر زمینسپه سربسر پیش خاقان شدندز کاموس با درد و گریان شدندکه آغاز و فرجام این رزمگاهشنیدی و دیدی بنزد سپاهکنون چارهٔ کار ما بازجویبتنها تن خویش و کس را مگویبلشکر نگه کن ز کارآگهانکسی کو سخن باز جوید نهانببیند که این شیر دل مرد کیستوزین لشکر او را هم آورد کیستاز آن پس همه تن بکشتن دهیمبوردگه بر سر و تن نهیمبپیران چنین گفت خاقان چینکه خود درد ازینست و تیمار ازینکه تا کیست زان لشکر پرگزندکجا پیل گیرد بخم کمندابا آنک از مرگ خود چاره نیستره خواهش و پرسش و یاره نیستز مادر همه مرگ را زاده‌ایمبناکام گردن بدو داده‌ایمکس از گردش آسمان نگذردوگر بر زمین پیل را بشکردشما دل مدارید ازو مستمندکجا کشته شد زیر خم کمندمرا نرا که کاموس ازو شد هلاکببند کمند اندر آرم بخاکهمه شهر ایران کنم رود آببکام دل خسرو افراسیابز لشکر بسی نامور گرد کردز خنجرگزاران و مردان مردچنین گفت کین مرد جنگی بتیرسوار کمندافگن و گردگیرنگه کرد باید که جایش کجاستبگرد چپ لشکر و دست راستهم از شهر پرسد هم از نام اوازانپس بسازیم فرجام اوسواری سرافراز و خسروپرستبیامد ببر زد برین کار دستکه چنگش بدش نام و جوینده بوددلیر و به هر کار پوینده بودبخاقان چنین گفت کای سرفرازجهان را بمهر تو بادا نیازگر او شیر جنگیست بیجان کنمبدانگه که سر سوی ایران کنمبتنها تن خویش جنگ‌آورمهمه نام او زیر ننگ آورمازو کین کاموس جویم نخستپس از مرگ نامش بیارم درستبرو آفرین کرد خاقان چینبپیشش ببوسید چنگش زمینبدو گفت ار این کینه بازآوریسوی من سر بی‌نیاز آوریببخشمت چندان گهرها ز گنجکزان پس نباید کشیدنت رنجازان دشت چنگش برانگیخت اسپهمی رفت برسان آذرگشسپچو نزدیک ایرانیان شد بجنگز ترکش برآورد تیر خدنگچنین گفت کین جای جنگ منستسر نامداران بچنگ منستکجا رفت آن مرد کاموس گیرکه گاهی کمند افگند گاه تیرکنون گر بیاید بوردگاهنمانم که ماند بنزد سپاهبجنبید با گرز رستم ز جایهمانگه برخش اندر آورد پایمنم گفت شیراوژن و گردگیرکه گاهی کمند افگنم گاه تیرهم اکنون ترا همچو کاموس گردبدیده همی خاک باید سپردبدو گفت چنگش که نام تو چیستنژادت کدامست و کام تو چیستبدان تا بدانم که روز نبردکرا ریختم خون چو برخاست گردبدو گفت رستم که ای شوربختکه هرگز مبادا گل آن درختکجا چون تو در باغ بار آوردچو تو میوه اندر شمار آوردسر نیزه و نام من مرگ تستسرت را بباید ز تن دست شستبیامد همانگاه چنگش چو باددو زاغ کمان را بزه بر نهادکمان جفا پیشه چون ابر بودهم آورد با جوشن و گبر بودسپر بر سرآورد رستم چو دیدکه تیرش زره را بخواهد بریدبدو گفت باش ای سوار دلیرکه اکنون سرت گردد از رزم سیرنگه کرد چنگش بران پیلتنببالای سرو سهی بر چمنبد آن اسپ در زیر یک لخت کوهنیامد همی از کشیدن ستوهبدل گفت چنگش که اکنون گریزبه از با تن خویش کردن ستیزبرانگیخت آن بارکش را ز جایسوی لشکر خویشتن کرد رایبکردار آتش دلاور سواربرانگیخت رخش از پس نامدارهمانگاه رستم رسید اندرویهمه دشت زیشان پر از گفت و گویدم اسپ ناپاک چنگش گرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفتزمانی همی داشت تا شد غمیز بالا بزد خویشتن بر زمیبیفتاد زو ترگ و زنهار خواستتهمتن ورا کرد با خاک راستهمانگاه کردش سر از تن جداهمه کام و اندیشه شد بی‌نوارهمه نامداران ایران زمینگرفتند بر پهلوان آفرینهمی بود رستم میان دو صفگرفته یکی خشت رخشان بکفوزان روی خاقان غمی گشت سختبرآشفت با گردش چرخ و بختبهومان چنین گفت خاقان چینکه تنگست بر ما زمان و زمینمران نامور پهلوان را تو نامشوی بازجویی فرستی پیامبدو گفت هومان که سندان نیمبرزم اندرون پیل دندان نیمبگیتی چو کاموس جنگی نبودچنو رزم‌خواه و درنگی نبودبخم کمندش گرفت این سوارتو این گرد را خوار مایه مدارشوم تا چه خواهد جهان آفرینکه پیروز گردد بدین دشت کینبخیمه درآمد بکردار بادیکی ترگ دیگر بسر برنهاددرفشی دگر جست و اسپی دگردگرگونه جوشن دگرگون سپربیامد چو نزدیک رستم رسیدهمی بود تا یال و شاخش بدیدبرستم چنین گفت کای نامدارکمندافگن وگرد و جنگی سواربیزدان که بیزارم از تاج و گاهکه چون تو ندیدم یکی رزم‌خواهز تو بگذرد زین سپاه بزرگنبینم همی نامداری سترگدلیری که چندین بجوید نبردبرآرد همی از دل شیر گردز شهر و نژاد و ز آرام خویشسخن گوی و از تخمه و نام خویشجز از تو کسی را ز ایران سپاهندیدم که دارد دل رزمگاهمرا مهربانیست بر مرد جنگبویژه که دارد نهاد پلنگکنون گر بگویی مرا نام خویشبرو بوم و پیوند وآرام خویشسپاسی برین کار بر من نهیکز اندیشه گردد دل من تهیبدو گفت رستم که چندین سخنکه گفتی و افگندی از مهر بنچرا تو نگویی مرا نام خویشبر و کشور و بوم و آرام خویشچرا آمدستی بنزدیک منبنرمی و چربی و چندین سخناگر آشتی جست خواهی همیبکوشی که این کینه کاهی همینگه کن که خون سیاوش که ریختچنین آتش کین بما بر که بیختهمان خون پرمایه گودرزیانکه بفزود چندین زیان بر زیانبزرگان کجا با سیاوش بدندنجستند پیکار و خامش بدندگنهکار خون سر بیگناهنگر تا که یابی ز توران سپاهز مردان و اسپان آراستهکز ایران بیاورد با خواستهچو یکسر سوی ما فرستید بازمن از جنگ ترکان شوم بی‌نیازازان پس همه نیکخواه منیدسراسر بر آیین و راه منیدنیازم بکین و نجویم نبردنیارم سر سرکشان زیر گردوزان پس بگویم بکیخسرو اینبشویم دل و مغزش از درد و کینبتو بر شمارم کنون نامشانکه مه نامشان باد و مه کامشانسر کین ز گرسیوز آمد نخستکه درد دل و رنج ایران بجستکسی را که دانی تو از تخم کورکه بر خیره این آب کردند شورگروی زره و آنک از وی بزادنژادی که هرگز مباد آن نژادستم بر سیاوش ازیشان رسیدکه زو آمد این بند بد را کلیدکسی کو دل و مغز افراسیابتبه کرد و خون راند برسان آبو دیگر کسی را کز ایرانیاننبد کین و بست اندرین کین میانبزرگان که از تخمهٔ ویسه‌انددو رویند و با هر کسی پیسه‌اندچو هومان و لهاک و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن آن شوخ مرداگر این که گفتم بجای آوریدسر کینه جستن بپای آوریدببندم در کینه بر کشورتبجوشن نپوشید باید برتو گر جز بدین گونه گویی سخنکنم تازه پیکار و کین کهنکه خوکردهٔ جنگ توران منمیکی نامداری از ایران منمبسی سر جدا کرده دارم ز تنکه جز کام شیران نبودش کفنمرا آزمودی بدین رزمگاههمینست رسم و همینست راهازین گونه هرگز نگفتم سخنبجز کین نجستم ز سر تا به بنکنون هرچ گفتم ترا گوش دارسخنهای خوب اندر آغوش دارچو بشنید هومان بترسید سختبلرزید برسان برگ درختکزان گونه گفتار رستم شنیدهمه کینه از دودهٔ خویش دیدچنین پاسخ آورد هومان بدویکه ای شیر دل مرد پرخاشجویبدین زور و این برز و بالای توسر تخت ایران سزد جای تونباشی جز از پهلوانی بزرگوگر نامداری ز ایران سترگبپرسیدی از گوهر و نام منبدل دیگر آمد ترا کام منمرا کوه گوشست نام ای دلیرپدر بوسپاسست مردی چو شیرمن از وهر با این سپاه آمدمسپاهی بدین رزمگاه آمدمازان باز جویم همی نام توکه پیدا کنم در جهان کام توکنون گر بگویی مرا نام خویششوم شاد دل سوی آرام خویشهمه هرچ گفتی بدین رزمگاهیکایک بگویم به پیش سپاههمان پیش منشور و خاقان چینبزرگان و گردان توران زمینبدو گفت رستم که نامم مجویز من هرچ دیدی بدیشان بگویز پیران مرا دل بسوزد همیز مهرش روان برفروزد همیز خون سیاوش جگرخسته اوستز ترکان کنون راد و آهسته اوستسوی من فرستش هم اکنون دمانببینیم تا بر چه گردد زمانبدو گفت هومان که ای سرفرازبدیدار پیرانت آمد نیازچه دانی تو پیران و کلباد راگروی زره را و پولاد رابدو گفت چندین چه پیچی سخنسر آب را سوی بالا مکننبینی که پیکار چندین سپاهبدویست و زو آمد این رزمگاهبشد تیز هومان هم اندر زمانشده گونه از روی و آمد دمانبپیران چنین گفت کای نیک بختبد افتاد ما را ازین کار سختکه این شیردل رستم زابلیستبرین لشکر اکنون بباید گریستکه هرگز نتابند با او بجنگبخشکی پلنگ و بدریا نهنگسخن گفت و بشنید پاسخ بسیهمی یاد کرد از بد هر کسینخست ای برادر مرا نام بردز کین سیاوش بسی برشمردز کار گذشته بسی کرد یادز پیران و گردان ویسه‌نژادز بهرام وز تخم گودرزیانز هر کس که آمد بریشان زیانبجز بر تو بر کس ندیدمش مهرفراوان سخن گفت و نگشاد چهرازین لشکر اکنون ترا خواستستندانم که بر دل چه آراستستبرو تا ببینیش نیزه بدستتو گویی که بر کوه دارد نشستابا جوشن و ترگ و ببر بیانبزیر اندرون ژنده پیلی ژیانببینی که من زین نجستم دروغهمی گیرد آتش ز تیغش فروغترا تا نبیند نجنبد ز جایز بهر تو ماندست زان سان بپایچو بینیش با او سخن نرم گویبرهنه مکن تیغ و منمای رویبدو گفت پیران که ای رزمسازبترسم که روز بد آید فرازگر ایدونک این تیغ زن رستمستبدین دشت ما را گه ماتمستبر آتش بسوزد بر و بوم ماندانم چه کرد اختر شوم مابشد پیش خاقان پر از آب چشمجگر خسته و دل پر از درد و خشمبدو گفت کای شاه تندی مکنکه اکنون دگرگونه گشت این سخنچو کاموس گو را سرآمد زمانهمانگاه برد این دل من گمانکه این بارهٔ آهنین رستمستکه خام کمندش خم اندر خمستگر افراسیاب آید اکنون چو آبنبینند جز سهم او را بخوابازو دیو سیر اید اندر نبردچه یک مرد با او چه یک دشت مردبزابلستان چند پرمایه بودسیاوش را آن زمان دایه بودپدروار با درد جنگ آوردجهان بر جهاندار تنگ آوردشوم بنگرم تا چه خواهد همیکه از غم روانم بکاهد همیبدو گفت خاقان برو پیش اویچنانچون بباید سخن نرم گویاگر آشتی خواهد و دستگاهچه باید برین دشت رنج سپاهبسی هدیه بپذیر و پس باز گردسزد گر نجوییم چندین نبردوگر زیر چرم پلنگ اندرستهمانا که رایش بجنگ اندرستهمه یکسره نیز جنگ آوریمبرو دشت پیکار تنگ آوریمهمه پشت را سوی یزدان کنیمبنیروی او رزم شیران کنیمهم او را تن از آهن و روی نیستجز از خون وز گوشت وز موی نیستنه اندر هوا باشد او را نبرددلت را چه سوزی بتیمار و دردچنان دان که گر سنگ و آهن خوردهمان تیر و ژوپین برو بگذردبهر مرد ازیشان ز ما سیصدستدرین رزمگه غم کشیدن بدستهمین زابلی نامبردار مردز پیلی فزون نیست گاه نبردیکی پیلبازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی جنگ رویهمی رفت پیران پر از درد و بیمشد از کار رستم دلش به دو نیمبیامد بنزدیک ایران سپاهخروشید کای مهتر رزم خواهشنیدم کزین لشکر بی شمارمرا یاد کردی بهنگام کارخرامیدم از پیش آن انجمنبدین انجمن تا چه خواهی ز منبدو گفت رستم که نام تو چیستبدین آمدن رای و کام تو چیستچنین داد پاسخ که پیران منمسپهدار این شیر گیران منمز هومان ویسه مرا خواستیبخوبی زبان را بیاراستیدلم تیز شد تا تو از مهترانکدامی ز گردان جنگ آورانبدو گفت من رستم زابلیزره‌دار با خنجر کابلیچو بشنید پیران ز پیش سپاهبیامد بر رستم کینه خواهبدو گفت رستم که ای پهلواندرودت ز خورشید روشن روانهم از مادرش دخت افراسیابکه مهر تو بیند همیشه بخواببدو گفت پیران که ای پیلتندرودت ز یزدان و از انجمنز نیکی دهش آفرین بر تو بادفلک را گذر بر نگین تو بادز یزدان سپاس و بدویم پناهکه دیدم ترا زنده بر جایگاهزواره فرامرز و زال سوارکه او ماند از خسروان یادگاردرستند و شادان دل و سرفرازکزیشان مبادا جهان بی‌نیازبگویم ترا گر نداری گرانگله کردن کهتر از مهترانبکشتم درختی بباغ اندرونکه بارش کبست آمد و برگ خونز دیده همی آب دادم برنجبدو بد مرا زندگانی و گنجمرا زو همه رنج بهر آمدستکزو بار تریاک زهر آمدستسیاوش مرا چون پدر داشتیبه پیش بدیها سپر داشتیبسا درد و سختی و رنجا که منکشیدم ازان شاه و زان انجمنگوای من اندر جهان ایزدستگوا خواستن دادگر را بدستکه اکنون برآمد بسی روزگارشنیدم بسی پند آموزگارکه شیون نه برخاست از خان منهمی آتش افروزد از جان منهمی خون خروشم بجای سرشکهمیشه گرفتارم اندر پزشکازین کار بهر من آمد گزندنه بر آرزو گشت چرخ بلندز تیره شب و دیده‌ام نیست شرمکه من چند جوشیده‌ام خون گرمز کار سیاوش چو آگه شدمز نیک و ز بد دست کوته شدممیان دو کشور دو شاه بلندچنین خوارم و زار و دل مستمندفرنگیس را من خریدم بجانپدر بر سر آورده بودش زمانبخانه نهانش همی داشتمبرو پشت هرگز نه برگاشتمبپاداش جان خواهد از من همیسر بدگمان خواهد از من همیپر از دردم ای پهلوان از دو رویز دو انجمن سر پر از گفتگوینه راه گریزست ز افراسیابنه جای دگر دارم آرام و خوابهمم گنج و بوم است و هم چارپاینبینم همی روی رفتن بجایپسر هست و پوشیده‌رویان بسیچنین خسته و بستهٔ هر کسیاگر جنگ فرماید افراسیابنماند که چشم اندر آید بخواببناکام لشکر باید کشیدنشاید ز فرمان او آرمیدبمن بر کنون جای بخشایشستسپاه اندر آوردن آرایشستاگر نیستی بر دلم درد و غمازین تخمه جز کشتن پیلسمجز او نیز چندی دلیر و جوانکه در جنگ سیر آمدند از روانازین پس مرا بیم جانست نیزسخن چند گویم ز فرزند و چیزبه پیروزگر بر تو ای پهلوانکه از من نباشی خلیده‌روانز خویشان من بد نداری نهانبراندیشی از کردگار جهانبروشن روان سیاوش که مرگمرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگگر ایدونکه جنگی بود هم گروهتلی کشته بینی ببالای کوهکشانی و سقلاب و شگنی و هندازین مرز تا پیش دریای سندز خون سیاوش همه بیگناهسپاهی کشیده بدین رزمگاهترا آشتی بهتر آید که جنگنباید گرفتن چنین کار تنگنگر تا چه بینی تو داناتریبرزم دلیران تواناتریز پیران چو بشنید رستم سخننه بر آرزو پاسخ افگند بنبدو گفت تا من بدین رزمگاهکمر بسته‌ام با دلیران شاهندیدستم از تو بجز راستیز ترکان همه راستی خواستیپلنگ این شناسد که پیکار و جنگنه خوبست و داند همی کوه و سنگچو کین سر شهریاران بودسر و کار با تیرباران بودکنون آشتی را دو راه ایدرستنگر تا شما را چه اندرخورستیکی آنک هر کس که از خون شاهبگسترد بر خیره این رزمگاهببندی فرستی بر شهریارسزد گر نفرماید این کارزارگنهکار خون سر بیگناهسزد گر نباشد بدین رزمگاهو دیگر که با من ببندی کمربیایی بر شاه پیروزگرز چیزی که ایدر بمانی همیتو آن را گرانمایه دانی همیبجای یکی ده بیابی ز شاهمکن یاد بنگاه توران سپاهبدل گفت پیران که ژرفست کارز توران شدن پیش آن شهریاردگر چون گنه کار جوید همیدل از بیگناهان بشوید همیبزرگان و خویشان افراسیابکه با گنج و تختند و با جاه و آبازین در کجا گفت یارم سخننه سر باشد این آرزو را نه بنچو هومان و کلباد و فرشیدوردکجا هست گودرز زیشان بدردهمه زین شمارند و این روی نیستمر این آب را در جهان جوی نیستمرا چارهٔ خویش باید گرفتره جست را پیش باید گرفتبدو گفت پیران که ای پهلوانهمیشه جوان باش و روشن‌روانشوم بازگویم بگردان همینبمنشور و شنگل بخاقان چینهیونی فرستم بافراسیاببگویم سرش را برآرم ز خوابو زانجا بیامد بلشکر چو بادکسی را که بودند ویسه نژادیکی انجمن کرد و بگشاد رازچنین گفت کامد نشیب و فرازبدانید کین شیر دل رستمستجهانگیر و از تخمهٔ نیرمستبزرگان و شیران زابلستانهمه نامداران کابلستانچنو کینه‌ور باشد و رهنمایسواران گیتی ندارند پایچو گودرز کشواد و چون گیو و طوسبناکام رزمی بود با فسوسز ترکان گنهکار خواهد همیدل از بیگناهان بکاهد همیکه دانی که ایدر گنهکار نیستدل شاه ازو پر ز تیمار نیستنگه کن که این بوم ویران شودبکام دلیران ایران شودنه پیر و جوان ماند ایدر نه شاهنه گنج و سپاه و نه تخت و کلاههمی گفتم این شوم بیداد راکه چندین مدار آتش و باد راکه روزی شوی ناگهان سوختهخرد سوخته چشم دل دوختهنکرد آن جفاپیشه فرمان مننه فرمان این نامدار انجمنبکند این گرانمایگان را ز جاینزد با دلیر و خردمند رایببینی که نه شاه ماند نه تاجنه پیلان جنگی نه این تخت عاجبدین شاددل شاه ایران بودغم و درد بهر دلیران بوددریغ آن دلیران و چندین سپاهکه با فر و برزند و با تاج و گاهبتاراج بینی همه زین سپسنه برگردد از رزمگه شاد کسبکوبند ما را بنعل ستورشود آب این بخت بیدار شورز هومان دل من بسوزد همیز رویین روان برفروزد همیدل رستم آگنده از کین اوستبروهاش یکسر پر از چین اوستپر از غم شوم پیش خاقان چینبگویم که ما را چه آمد ز کینبیامد بنزدیک خاقان چو گردپر از خون رخ و دیده پر آب زردسراپردهٔ او پر از ناله دیدز خون کشته بر زعفران لاله دیدز خویشان کاموس چندی سپاهبنزدیک خاقان شده دادخواههمی گفت هر کس که افراسیابازین پس بزرگی نبیند بخوابچرا کین پی افگند کش نیست مردکه آورد سازد بروز نبردسپاه کشانی سوی چین شویمهمه دیده پر آب و باکین شویمز چین و ز بربر سپاه آوریمکه کاموس را کینه‌خواه آوریمز بزگوش و سگسار و مازندرانکس آریم با گرزهای گرانمگر سیستان را پر آتش کنیمبریشان شب و روز ناخوش کنیمسر رستم زابلی را بداربرآریم بر سوگ آن نامدارتنش را بسوزیم و خاکسترشهمی برفشانیم گرد درشاگر کین همی جوید افراسیابنه آرام باید که یابد نه خوابهمی از پی دوده هر کس بدردببارید بر ارغوان آب زردچو بشنید پیران دلش خیره گشتز آواز ایشان رخش تیره گشتبدل گفت کای زار و بیچارگانپر از درد و تیمار و غمخوارگانندارید ازین اگهی بی‌گمانکه ایدر شما را سرآمد زمانز دریا نهنگی بجنگ آمدستکه جوشنش چرم پلنگ آمدستبیامد بخاقان چنین گفت بازکه این رزم کوتاه ما شد درازاز این نامداران هر کشوریز هر سو که بد نامور مهتریبیاورد و این رنجها شد به بادکجا خیزد از کار بیداد دادسر شاه کشور چنین گشته شدسیاوش بر دست او کشته شدبفرمان گرسیوز کم خردسر اژدها را کسی نسپردسیاوش جهاندار و پرمایه بودورا رستم زابلی دایه بودهر آنگه که او جنگ و کین آوردهمی آسمان بر زمین آوردنه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیلنه کوه بلند و نه دریای نیلبسندست با او بوردگاهچو آورد گیرد به پیش سپاهیکی رخش دارد بزیر اندرونکه گویی روان شد که بیستونکنون روز خیره نباید شمردکه دیدند هر کس ازو دستبردیکی آتش آمد ز چرخ کبوددل ما شد از تف او پر ز دودکنون سر بسر تیزهش بخردانبخوانید با موبدان و ردانببینید تا چارهٔ کار چیستبدین رزمگه مرد پیکار کیستهمی رای باید که گردد درستاز آغاز کینه نبایست جستمگر زین بلا سوی کشور شویماگر چند با بخت لاغر شویمز پیران غمی گشت خاقان چینبسی یاد کرد از جهان آفرینبدو گفت ما را کنون چیست رویچو آمد سپاهی چنین جنگجویچنین گفت شنگل که ای سرفرازچه باید کشیدن سخنها درازبیاری افراسیاب آمدیمز دشت و ز دریای آب آمدیمبسی باره و هدیه‌ها یافتیمز هر کشوری تیز بشتافتیمبیک مرد سگزی که آمد بجنگچرا شد چنین بر شما کار تنگز یک مرد ننگست گفتن سخندگرگونه‌تر باید افگند بناگر گرد کاموس را زو زمانبیامد نباید شدن بدگمانسپیده‌دمان گرزها برکشیموزین دشت یکسر سراندر کشیمهوا را چو ابر بهاران کنیمبریشان یکی تیرباران کنیمز گرد سواران و زخم تبرنباید که داند کس از پای سرشما یکسره چشم بر من نهیدچو من برخروشم دمید و دهیدهمانا که جنگ‌آوران صد هزارفزون باشد از ما دلیر و سوارز یک تن چنین زار و پیچان شدیمهمه پاک ناکشته بیجان شدیمچنان دان که او ژنده پیلست مستبوردگه شیر گیرد بدستیکی پیل‌بازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی رزم رویچو بشنید لشکر ز شنگل سخنجوان شد دل مرد گشته کهنبدو گفت پیران کانوشه بدیروان را بپیگار توشه بدیهمه نامداران و خاقان چینگرفتند بر شاه هند آفرینچو پیران بیامد بپرده سرایبرفتند پرمایه ترکان ز جایچو هومان و نستیهن و بارمانکه با تیغ بودند گر با سنانبپرسید هومان ز پیران سخنکه گفتارشان بر چه آمد به بنهمی آشتی را کند پایگاهو گر کینه جوید سپاه از سپاهبهومان بگفت آنچ شنگل بگفتسپه گشت با او به پیگار جفتغمی گشت هومان ازان کار سختبرآشفت با شنگل شوربختبه پیران چنین گفت کز آسمانگذر نیست تا بر چه گردد زمانبیامد بره پیش کلباد گفتکه شنگل مگر با خرد نیست جفتبباید شدن یک زمان زین میاننگه کرد باید بسود و زیانببینی کزین لشکر بی‌کرانجهانگیر و با گرزهای گراندو بهره بود زیر خاک اندرونکفن جوشن و ترگ شسته بخونبدو گفت کلباد ای تیغ زنچنین تا توان فال بد را مزنتن خویش یکباره غمگین مکنمگر کز گمان دیگر اید سخنبنا آمده کار دل را بغمسزد گر نداری نباشی دژموزین روی رستم یلان را بخواندسخنهای بایسته چندی براندچو طوس و چو گودرز و رهام و گیوفریبرز و گستهم و خراد نیوچو گرگین کارآزموده سوارچو بیژن فروزندهٔ کارزارتهمتن چنین گفت با بخردانهشیوار و بیدار دل موبدانکسی را که یزدان کند نیکبختسزاوار باشد ورا تاج و تختجهانگیر و پیروز باشد بجنگنباید که بیند ز خود زور چنگز یزدان بود زور ما خود کییمبدین تیره خاک اندرون بر چییمبباید کشیدن گمان از بدیره ایزدی باید و بخردیکه گیتی نماند همی بر کسینباید بدو شاد بودن بسیهمی مردمی باید و راستیز کژی بود کمی و کاستیچو پیران بیامد بر من دمانسخن گفت با درد دل یک زمانکه از نیکوی با سیاوش چه کردچه آمد برویش ز تیمار و دردفرنگیس و کیخسرو از اژدهابگفتار و کردار او شد رهاابا آنک اندر دلم شد درستکه پیران بکین کشته آید نخستبرادرش و فرزند در پیش اویبسی با گهر نامور خویش اویابر دست کیخسرو افراسیابشود کشته این دیده‌ام من بخوابگنهکار یک تن نماند بجایمگر کشته افگنده در زیر پایو لیکن نخواهم که بر دست منشود کشته این پیر با انجمنکه او را بجز راستی پیشه نیستز بد بر دلش راه اندیشه نیستگر ایدونک باز آرد این را که گفتگناه گذشته بباید نهفتگنهکار با خواسته هرچ بودسپارد بما کین نباید فزودازین پس مرا جای پیکار نیستبه از راستی در جهان کار نیستورین نامداران ابا تخت و پیلسپاهی بدین سان چو دریای نیلفرستند نزدیک ما تاج و گنجازایشان نباشیم زین پس برنجنداریم گیتی بکشتن نگاهکه نیکی‌دهش را جز اینست راهجهان پر ز گنجست و پر تاج و تختنباید همه بهر یک نیک‌بختچو بشنید گودرز بر پای خاستبدو گفت کای مهتر راد و راستستون سپاهی و زیبای گاهفروزان بتو شاه و تخت و کلاهسر مایهٔ تست روشن خردروانت همی از خرد بر خوردز جنگ آشتی بی‌گمان بهترستنگه کن که گاوت بچرم اندرستبگویم یکی پیش تو داستانکنون بشنو از گفتهٔ باستانکه از راستی جان بدگوهرانگریزد چو گردون ز بار گرانگر ایدونک بیچاره پیمان کندبکوشد که آن راستی بشکندچو کژ آفریدش جهان آفرینتو مشنو سخن زو و کژی مبیننخستین که ما رزمگه ساختیمسخن رفت زین کار و پرداختیمز پیران فرستاده آمد برینکه بیزارم از دشت وز رنج و کینکه من دیده دارم همیشه پر آبز گفتار و کردار افراسیابمیان بسته‌ام بندگی شاه رانخواهم بر و بوم و خرگاه رابسی پند و اندرز بشنید و گفتکزین پس نباشد مرا جنگ جفتشوم گفت بپسیچم این کار تفتبخویشان بگویم که ما را چه رفتمرا تخت و گنجست و هم چارپایبدیشان نمایم سزاوار جایچو گفت این بگفتیم کاری رواستبتوران ترا تخت و گنج و نواستیکی گوشه‌ای گیر تا نزد شاهز تو آشکارا نگردد گناهبگفتیم و پیران برین بازگشتشب تیره با دیو انباز گشتهیونی فرستاد نزدیک شاهکه لشکر برآرای کامد سپاهتو گفتی که با ما نگفت این سخننه سر بود ازان کار هرگز نه بنکنون با تو ای پهلوان سپاهیکی دیگر افگند بازی براهجز از رنگ و چاره نداند همیز دانش سخن برفشاند همیکنون از کمند تو ترسیده شدروا بد که ترسیده از دیده شدهمه پشت ایشان بکاموس بودسپهبد چو سگسار و فر طوس بودسر بخت کاموس برگشته دیدبخم کمند اندرش کشته دیددر آشتی جوید اکنون همینیارد نشستن بهامون همیچو داند که تنگ اندر آمد نشیببکار آورد بند و رنگ و فریبگنهکار با گنج و با خواستهکه گفتست پیش آرم آراستهببینی که چون بردمد زخم کوسبجنگ اندر آید سپهدار طوسسپهدار پیران بود پیش روکه جنگ آورد هر زمان نوبنودروغست یکسر همه گفت اوینشاید جز او اهرمن جفت اویاگر بشنوی سر بسر پند مننگه کن ببهرام فرزند منسپه را بدان چاره اندر نواختز گودرزیان گورستانی بساختکه تا زنده‌ام خون سرشک منستیکی تیغ هندی پزشک منستچو بشنید رستم بگودرز گفتکه گفتار تو با خرد باد جفتچنین است پیران و این راز نیستکه او نیز با ما همواز نیستولیکن من از خوب کردار اوینجویم همی کین و پیکار اوینگه کن که با شاه ایران چه کردز کار سیاوش چه تیمار خوردگر از گفتهٔ خویش باز آید اویبنزدیک ما رزم‌ساز آید اویبفتراک بر بسته دارم کمندکجا ژنده پیل اندرآرم ببندز نیکو گمان اندر آیم نخستنباید مگر جنگ و پیکار جستچنو باز گردد ز گفتار خویشببیند ز ما درد و تیمار خویشبرو آفرین کرد گودرز و طوسکه خورشید بر تو ندارد فسوسبنزدیک تو بند و رنگ و دروغسخنهای پیران نگیرد فروغمباد این جهان بی سرو تاج شاهتو بادی همیشه ورا پیش‌گاهچنین گفت رستم که شب تیره گشتز گفتارها مغزها خیره گشتبباشیم و تا نیم‌شب می خوریمدگر نیمه تیمار لشکر بریمببینیم تا کردگار جهانبرین آشکارا چه دارد نهانبایرانیان گفت کامشب بمییکی اختری افگنم نیک‌پیکه فردا من این گرز سام سواربگردن بر آرم کنم کارزاراز ایدر بران سان شوم سوی جنگبدانگه کجا پای دارد نهنگسراپرده و افسر و گنج و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاجبیارم سپارم بایرانیاناگر تاختن را ببندم میانبرآمد خروشی ز جای نشستازان نامداران خسروپرستسوی خیمهٔ خویش رفتند بازبخواب و بسایش آمد نیازچو خورشید بنمود رخشان کلاهچو سیمین سپر دید رخسار ماهبترسید ماه از پی گفت و گویبخم اندر امد بپوشید رویتبیره برآمد ز درگاه طوسشد از گرد اسپان زمین ابنوسزمین نیلگون شد هوا پر ز گردبپوشید رستم سلیح نبردسوی میمنه پور کشواد بودکه با جوشن و گرز پولاد بودفریبرز بر میسره جای جستدل نامداران ز کینه بشستبقلب اندرون طوس نوذر بپاینماند آن زمان بر زمین نیز جایتهمتن بیامد بپیش سپاهکه دارد یلان را ز دشمن نگاهو زان روی خاقان بقلب اندرونز پیلان زمین چون کهٔ بیستونابر میمنه کندر شیر گیرسواری دلاور بشمشیر و تیرسوی میسره جنگ دیده گهارزمین خفته در زیر نعل سوارهمی گشت پیران به پیش سپاهبیامد بر شنگل رزم‌خواهبدو گفت کای نامبردار هندز بربر بفرمان تو تا بسندمرا گفته بودی که فردا پگاهز هر سو بجنگ اندر آرم سپاهوزان پس ز رستم بجویم نبردسرش را ز ابر اندرآرم بگردبدو گفت شنگل من از گفت خویشنگردم نبینی ز من کم و بیشهم اکنون شوم پیش این گرد گیرتنش را کنم پاره پاره بتیرازو کین کاموس جویم بجنگبایرانیان بر کنم کار تنگهم آنگه سپه را بسه بهر کردبزد کوس وز دشت برخاست گردبرفتند یک بهره با ژنده پیلسپه بود صف برکشیده دو میلسر پیلبان پر ز رنگ و رنگارهمه پاک با افسر و گوشواربیاراسته گردن از طوق زرمیان بند کرده بزرین کمرفروهشته از پیل دیبای چیننهاده برو تخت و مهدی زرینبرآمد دم نالهٔ کرنایبرفتند پیلان جنگی ز جایبیامد سوی میسره سی هزارسواران گردنکش و نیزه‌دارسوی میمنه سی هزار دگرکمان برگرفتند و چینی سپربقلب اندرون پیل و خاقان چینهمی برنوشتند روی زمینجهان سربسر آهنین گشته بودبهر جایگه‌بر تلی کشته بودز بس نالهٔ نای و بانگ درایزمین و زمان اندر آمد ز جایز جوش سواران و از دار و گیرهوا دام کرگس بد از پر تیرکسی را نماند اندر آن دشت هوشز بانگ تبیره شده کره گوشهمی گشت شنگل میان دو صفیکی تیغ هندی گرفته بکفیکی چتر هندی بسر بر بپایبسی مردم از دنبر و مرغ و مایپس پشت و دست چپ و دست راستبجنگ اندر آورده زان سو که خواستچو پیران چنان دید دل شاد کردز رزم تهمتن دل آزاد کردبهومان چنین گفت کامروز کاربکام دل ما کند روزگاربدین ساز و چندین سوار دلیرسرافراز هر یک بکردار شیرتو امروز پیش صف اندر مپاییک امروز و فردا مکن رزم رایپس پشت خاقان چینی بایستکه داند ترا با سواری دویستکه گر زابلی با درفش سیاهببیند ترا کار گردد تباهببینیم تا چون بود کار ماچه بازی کند بخت بیدار ماوزان جایگه شد بدان انجمنبجایی که بد سایهٔ پیلتنفرود آمد و آفرین کرد چندکه زور از تو گیرد سپهر بلندمبادا که روز تو گیرد نشیبمبادا که آید برویت نهیبدل شاه ایران بتو شاد بادهمه کار تو سربسر داد بادبرفتم ز نزد تو ای پهلوانپیامت بدادم بپیر و جوانبگفتم هنرهای تو هرچ بودبگیتی ترا خود که یارد ستودهم از آشتی راندم هم ز جنگسخن گفتم از هر دری بی‌درنگبفرجام گفتند کین چون کنیمکه از رای او کینه بیرون کنیمتوان داد گنج و زر و خواستهز ما هر چه او خواهد آراستهنشاید گنهکار دادن بدویبراندیش و این رازها بازجویگنهکار جز خویش افراسیابکه دانی سخن را مزن در شتابز ما هرک خواهد همه مهترندبزرگند و با تخت و با افسرندسپاهی بیامد بدین سان ز چینز سقلاب و ختلان و توران زمینکجا آشتی خواهد افراسیابکه چندین سپاه آمد از خشک و آببپاسخ نکوهش بسی یافتمبدین سان سوی پهلوان تافتموزیشان سپاهی چو دریای آبگرفتند بر جنگ جستن شتابنبرد تو خواهد همی شاه هندبتیر و کمان و بهندی پرندمرا این درستست کز پیلتنبفرجام گریان شوند انجمنچو بشنید رستم برآشفت سختبپیران چنین گفت کای شوربختتو با این چنین بند و چندین فریبکجا پای داری بروز نهیبمرا از دروغ تو شاه جهانبسی یاد کرد آشکار و نهانوزان پس کجا پیر گودرز گفتهمه بند و نیرنگت اندر نهفتبدیدم کنون دانش و رای تودروغست یکسر سراپای توبغلتی همی خیره در خون خویشبدست این و زین بتر آیدت پیشچنین زندگانی نیارد بهاکه باشد سر اندر دم اژدهامگر گفتم آن خاک بیداد و شومگذاری بیایی بباد بومببینی مگر شاه باداد و مهرجوان و نوازنده و خوب‌چهربدارد ترا چون پدر بی‌گمانبرآرد سرت برتر از آسمانترا پوشش از خود و چرم پلنگهمی خوشتر آید ز دیبای رنگندارد کسی با تو این داوریز تخم پراکند خود بر خوریبدو گفت پیران که ای نیکبختبرومند و شاداب و زیبا درختسخنها که داند جز از تو چنینکه از مهتران بر تو باد آفرینمرا جان و دل زیر فرمان تستهمیشه روانم گروگان تستیک امشب زنم رای با خویشتنبگویم سخن نیز با انجمنوزانجا بیامد بقلب سیاهزبان پر دروغ و روان کینه‌خواهچو برگشت پیران ز هر دو گروهزمین شد بکردار جوشنده کوهچنین گفت رستم بایرانیانکه من جنگ را بسته دارم میانشما یک بیک سر پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنیدکه امروز رزمی بزرگست پیشپدید آید اندازهٔ گرگ و میشمرا گفته بود آن ستاره‌شناسازین روز بودم دل اندر هراسکه رزمی بود در میان دو کوهجهانی شوند اندر آن همگروهشوند انجمن کاردیده مهانبدان جنگ بی‌مرد گردد جهانپی کین نهان گردد از روی بومشود گرز پولاد برسان مومهر آنکس که آید بر ما بجنگشما دل مدارید از آن کار تنگدو دستش ببندم بخم کمنداگر یار باشد سپهر بلندشما سربسر یک بیک همگروهمباشید از آن نامداران ستوهمرا گر برزم اندر آید زماننمیرم ببزم اندرون بی‌گمانهمی نام باید که ماند درازنمانی همی کار چندین مسازدل اندر سرای سپنجی مبندکه پر خون شوی چون ببایدت کنداگر یار باشد روان با خردبنیک و ببد روز را بشمردخداوند تاج و خداوند گنجنبندد دل اندر سرای سپنجچنین داد پاسخ برستم سپاهکه فرمان تو برتر از چرخ ماهچنان رزم سازیم با تیغ تیزکه ماند ز ما نام تا رستخیزز دو رویه تنگ اندر آمد سپاهیکی ابر گفتی برآمد سیاهکه باران او بود شمشیر و تیرجهان شد بکردار دریای قیرز پیکان پولاد و پر عقابسیه گشت رخشان رخ آفتابسنانهای نیزه بگرد اندرونستاره بیالود گفتی بخونچرنگیدن گرزهٔ گاوچهرتو گفتی همی سنگ بارد سپهربخون و بمغز اندرون خار و خاکشده غرق و برگستوان چاک چاکهمه دشت یکسر پر از جوی خونبهر جای چندی فگنده نگونچو پیلان فگنده بهم میل میلبرخ چون زریر و بلب همچو نیلچنین گفت گودرز با پیر سرکه تا من ببستم بمردی کمرندیدم که رزمی بود زین نشاننه هرگز شنیدم ز گردنکشانکه از کشته گیتی برین سان بودیکی خوار و دیگر تن‌آسان بودبغرید شنگل ز پیش سپاهمنم گفت گرداوژن رزم‌خواهبگویید کان مرد سگزی کجاستیکی کرد خواهم برو نیزه راستچو آواز شنگل برستم رسیدز لشکر نگه کرد و او را بدیدبدو گفت هان آمدم رزمخواهنگر تا نگیری بلشکر پناهچنین گفت رستم که از کردگارنجستم جزین آرزوی آشکارکه بیگانه‌ای زان بزرگ انجمندلیری کند رزم جوید ز مننه سقلاب ماند ازیشان نه هندنه شمشیر هندی نه چینی پرندپی و بیخ ایشان نمانم بجاینمانم بترکان سر و دست و پایبر شنگل آمد بواز گفتکه ای بدنژاد فرومایه جفتمرا نام رستم کند زال زرتو سگزی چرا خوانی ای بدگهرنگه کن که سگزی کنون مرگ تستکفن بی‌گمان جوشن و ترگ تستهمی گشت با او بوردگاهمیان دو صف برکشیده سپاهیکی نیزه زد برگرفتش ز زیننگونسار کرد و بزد بر زمینبرو بر گذر کرد و او را نخستبشمشیر برد آنگهی شیر دستبرفتند زان روی کنداورانبزهر آب داده پرندآورانچو شنگل گریزان شد از پیلتنپراگنده گشتند زان انجمندو بهره ازیشان بشمشیر کشتدلیران توران نمودند پشتبجان شنگل از دست رستم بجستزره بود و جوشن تنش را نخستچنین گفت شنگل که این مرد نیستکس او را بگیتی هم آورد نیستیکی ژنده پیلست بر پشت کوهمگر رزم سازند یکسر گروهبتنها کسی رزم با اژدهانجوید چو جوید نیابد رهابدو گفت خاقان ترا بامداددگر بود رای و دگر بود یادسپه را بفرمود تا همگروهبرانند یکسر بکردار کوهسرافراز را در میان آورندتنومند را جان زیان آورندبشمشیر برد آن زمان شیر دستچپ لشکر چینیان برشکستهر آنگه که خنجر برانداختیهمه ره تن بی سر انداختینه با جنگ او کوه را پای بودنه با خشم او پیل را جای بودبدان سان گرفتند گرد اندرشکه خورشید تاریک شد از برشچنان نیزه و خنجر و گرز و تیرکه شد ساخته بر یل شیرگیرگمان برد کاندر نیستان شدستز خون روی کشور میستان شدستبیک زخم ده نیزه کردی قلمخروشان و جوشان و دشمن دژمدلیران ایران پس پشت اویبکینه دل آگنده و جنگ جویز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغتو گفتی همی ژاله بارد ز میغز کشته همه دشت آوردگاهتن و پشت و سر بود و ترگ و کلاهز چینی و شگنی و از هندویز سقلاب و هری و از پهلویسپه بود چون خاک در پای کوهز یک مرد سگزی شده همگروهکه با او بجنگ اندرون پای نیستچنو در جهان لشکر آرای نیستکسی کو کند زین سخن داستاننباشد خردمند همداستانکه پرخاشخر نامور صد هزاربسنده نبودند با یک سوارازین کین بد آمد بافراسیابز رستم کجا یابد آرام و خوابچنین گفت رستم بایرانیانکزین جنگ دشمن کند جان زیانهم‌اکنون ز پیلان و از خواستههمان تخت و آن تاج آراستهستانم ز چینی بایران دهمبدان شادمان روز فرخ نهمنباشد جز ایرانیان شاد کسپی رخش و ایزد مرا یار بسیکی را ز شگنان و سقلاب و چیننمانم که پی برنهد بر زمینکه امروز پیروزی روز ماستبلند آسمان لشکر افروز ماستگر ایدونک نیرو دهد دادگرپدید آورد رخش رخشان هنربرین دشت من گورستانی کنمبرومند را شارستانی کنمیکی از شما سوی لشکر شویدبکوشید و با باد همبر شویدبکوبید چون من بجنبم ز جایشما برفرازید سنج و درایزمین را سراسر کنید آبنوسبگرد سواران و آوای کوسبکوبید گوپال و گرز گرانچو پولاد را پتک آهنگراناز انبوه ایشان مدارید باکز دریا بابر اندر آرید خاکهمه دیده بر مغفر من نهیدچو من بر خروشم دمید و دهیدبدرید صفهای سقلاب و چیننباید که بیند هوا را زمینوزان جایگه رفت چون پیل مستیکی گرزهٔ گاوپیکر بدستخروشان سوی میمنه راه جستز لشکر سوی کندر آمد نخستهمه میمنه پاک بر هم دریدبسی ترگ و سر بد که تن را ندیدیکی خویش کاموس بد ساوه نامسرافراز و هر جای گسترده کامبیامد بپیش تهمتن بجنگیکی تیغ هندی گرفته بچنگبگردید گرد چپ و دست راستز رستم همی کین کاموس خواستبرستم چنین گفت کای ژنده پیلببینی کنون موج دریای نیلبخواهم کنون کین کاموس خواراگر باشدم زین سپس کارزارچو گفتار ساوه برستم رسیدبزد دست و گرز گران برکشیدبزد بر سرش گرز را پیلتنکه جانش برون شد بزاری ز تنبرآورد و زد بر سر و مغفرشندیدست گفتی تنش را سرشبیفگند و رخش از بر او براندز ساوه بگیتی نشانی نمانددرفش کشانی نگونسار کردو زو جان لشکر پرآزار کردنبد نیز کس پیش او پایدارهمه خاک مغز سر آورد بارپس از میمنه شد سوی میسرهغمی گشت لشکر همه یکسرهگهار گهانی بدان جایگاهگوی شیرفش با درفش سیاهبرآشفت چون ترگ رستم بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشیدبدو گفت من کین ترکان چینبخواهم ز سگزی برین دشت کینبرانگیخت اسپ از میان سپاهبیامد بر پیلتن کینه‌خواهز نزدیک چون ترگ رستم بدیدیکی باد سرد از جگر برکشیدبدل گفت پیکار با ژنده پیلچو غوطه است خوردن بدریای نیلگریزی بهنگام با سر بجایبه از رزم جستن بنام و برایگریزان بیامد سوی قلبگاهبرو بر نظاره ز هر سو سپاهدرفش تهمتن میان گروهبسان درخت از بر تیغ کوههمی تاخت رستم پس او چو گردزمین لعل گشت و هوا لاژوردگهار گهانی بترسید سختکزو بود برگشتن تاج و تختبرآورد یک بانگ برسان کوسکه بشنید آواز گودرز و طوسهمی خواست تا کارزاری کندندانست کین بار زاری کندچه نیکو بود هر که خود را شناختچرا تا ز دشمن ببایدش تاختپس او گرفته گو پیلتنکه هان چارهٔ گور کن گر کفنیکی نیزه زد بر کمربند اویبدرید خفتان و پیوند اویبینداختش همچو برگ درختکه بر شاخ او بر زند باد سختنگونسار کرد آن درفش کبودتو گفتی گهار گهانی نبودبدیدند گردان که رستم چه کردچپ و راست برخاست گرد نبرددرفش همایون ببردند و کوسبیامد سرافراز گودرز و طوسخروشی برآمد ز ایران سپاهچو پیروز شد گرد لشکر پناهبفرمود رستم کز ایران سواربر من فرستند صد نامدارهم اکنون من آن پیل و آن تخت عاجهمان یاره و سنج و آن طوق و تاجستانم ز چین و بایران دهمبه پیروز شاه دلیران دهماز ایران بیامد همی صد سوارزره‌دار با گرزهٔ گاوسارچنین گفت رستم بایرانیانکه یکسر ببندند کین را میانبجان و سر شاه و خورشید و ماهبخاک سیاوش بایران سپاهبیزدان دادار جان آفرینکه پیروزی آورد بر دشت کینکه گر نامداران ز ایران سپاههزیمت پذیرد ز توران سپاهسرش را ز تن برکنم در زمانز خونش کنم جویهای روانبدانست لشکر که او شیرخوستبچنگش سرین گوزن آرزوستهمه سوی خاقان نهادند رویبنیزه شده هر یکی جنگ جویتهمتن بپیش اندرون حمله بردعنان را برخش تگاور سپردهمی خون چکانید بر چرخ ماهستاره نظاره بر آن رزمگاهز بس گرد کز رزمگه بردمیدچنان شد که کس روی هامون ندیدز بانگ سواران و زخم سناننبود ایچ پیدا رکیب از عنانهوا گشت چون روی زنگی سیاهز کشته ندیدند بر دشت راههمه مرز تن بود و خفتان و خودتنان را همی داد سرها درودز گرد سوار ابر بر باد شدزمین پر ز آواز پولاد شدبسی نامدار از پی نام و ننگبدادند بر خیره سرها بجنگبرآورد رستم برانسان خروشکه گفتی برآمد زمانه بجوشچنین گفت کان پیل و آن تخت عاجهمان یاره و افسر و طوق و تاجسپرهای چینی و پرده سرایهمان افسر و آلت چارپایبایران سزاوار کیخسروستکه او در جهان شهریار نوستکه چون او بگیتی سرافراز شاهنبود و ندیدست خورشید و ماهشما را چه کارست با تاج زربدین زور و این کوشش و این هنرهمه دستها سوی بند آوریدمیان را بخم کمند آوریدشما را ز من زندگانی بسستکه تاج و نگین بهر دیگر کسستفرستم بنزدیک شاه زمینچه منشور و شنگل چه خاقان چینو گرنه من این خاک آوردگاهبنعل ستوران برآرم بماهبدشنام بگشاد خاقان زبانبدو گفت کای بدتن بدروانمه ایران مه آن شاه و آن انجمنهمی زینهاریت باید چو منتو سگزی که از هر کسی بتریهمی شاه چین بایدت لشکرییکی تیر باران بکردند سختچو باد خزان برجهد بر درختهوا را بپوشید پر عقابنبیند چنان رزم جنگی بخوابچو گودرز باران الماس دیدز تیمار رستم دلش بردمیدبرهام گفت ای درنگی مایستبرو با کمان وز سواری دویستکمانهای چاچی و تیر خدنگنگه‌دار پشت تهمتن بجنگبگیو آن زمان گفت برکش سپاهبرین دشت زین بیش دشمن مخواهنه هنگام آرام و آسایش استنه نیز از در رای و آرایش استبرو با دلیران سوی دست راستنگه کن که پیران و هومان کجاستتهمتن نگر پیش خاقان چینهمی آسمان برزند بر زمینبرآشفت رهام همچون پلنگبیامد بپشت تهمتن بجنگچنین گفت رستم برهام شیرکه ترسم که رخشم شد از کار سیرچنو سست گردد پیاده شومبخون و خوی آهار داده شومیکی لشکرست این چو مور و ملختو با پیل و با پیلبانان مچخهمه پاک در پیش خسرو بریمز شگنان و چین هدیهٔ نو بریمو زان جایگه برخروشید و گفتکه با روم و چین اهرمن باد جفتایا گم شده بخت بیچارگانهمه زار و با درد غمخوارگانشما را ز رستم نبود آگهیمگر مغزتان از خرد شد تهیکجا اژدها را ندارد بمردهمی پیل جوید بروز نبردشما را سر از رزم من سیر نیستمرا هدیه جز گرز و شمشیر نیستز فتراک بگشاد پیچان کمندخم خام در کوههٔ زین فگندبرانگیخت رخش و برآمد خروشهمی اژدها را بدرید گوشبهر سو که خام اندر انداختیزمین از دلیران بپرداختیهرانگه که او مهتری را ز زینربودی بخم کمند از کمینبدین رزمگه بر سرافراز طوسبابر اندر افراختی بوق و کوسببستی از ایران کسی دست اویز هامون نهادی سوی کوه روینگه کرد خاقان ازان پشت پیلزمین دید برسان دریای نیلیکی پیل بر پشت کوه بلندورا نام بد رستم دیو بندهمی کرگس آورد ز ابر سیاهنظاره بران اختر و چرخ ماهیکی نامداری ز لشکر بجستکه گفتار ایران بداند درستبدو گفت رو پیش آن شیر مردبگویش که تندی مکن در نبردچغانی و شگنی و چینی و وهرکزین کینه هرگز ندارند بهریکی شاه ختلان یکی شاه چینز بیگانه مردم ترا نیست کینیکی شهریارست افراسیابکه آتش همی بد شناسد ز آبجهانی بدین گونه کرد انجمنبد آورد ازین رزم بر خویشتنکسی نیست بی‌آز و بی نام و ننگهمان آشتی بهتر آید ز جنگفرستاده آمد بر پیلتنزبان پر ز گفتار و دل پر شکنبدو گفت کای مهتر رزمجویچو رزمت سرآمد کنون بزم جوینداری همانا ز خاقان چینز کار گذشته بدل هیچ کینچنو باز گردد تو زو باز گردکه اکنون سپه را سرآمد نبردچو کاموس بر دست تو کشته شدسر رزمجویان همه گشته شدچنین داد پاسخ که پیلان و تاجبنزدیک من باید و تخت عاجبتاراج ایران نهادست رویچه باید کنون لابه و گفت و گویچو داند که لشکر بجنگ آمدستشتاب سپاه از درنگ آمدستفرستاده گفت ای خداوند رخشبدشت آهوی ناگرفته مبخشکه داند که خود چون بود روزگارکه پیروز برگردد از کارزارچو بشنید رستم برانگیخت رخشمنم گفت شیراوژن تاج‌بخشتنی زورمند و ببازو کمندچه روز فریبست و هنگام بندچه خاقان چینی کمند مراچه شیر ژیان دست بند مرابینداخت آن تابداده کمندسران سواران همی کرد بندچو آمد بنزدیک پیل سپیدشد آن شاه چین از روان ناامیدچو از دست رستم رها شد کمندسر شاه چین اندر آمد ببندز پیل اندر آورد و زد بر زمینببستند بازوی خاقان چینپیاده همی راند تا رود شهدنه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهدچنینست رسم سرای فریبگهی بر فراز و گهی بر نشیبچنین بود تا بود گردان سپهرگهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهرازان پس بگرز گران دست بردبزرگش همان و همان بود خردچنان شد در و دشت آوردگاهکه شد تنگ بر مور و بر پشه راهز بس کشته و خسته شد جوی خونیکی بی‌سر و دیگری سرنگونچنان بخت تابنده تاریک شدهمانا بشب روز نزدیک شدبرآمد یکی ابر و بادی سیاهبشد روشنایی ز خورشید و ماهسر از پای دشمن ندانست بازبیابان گرفتند و راه درازنگه کرد پیران بدان کارزارچنان تیز برگشتن روزگارنه منشور و فرطوس و خاقان چیننه آن نامداران و مردان کیندرفش بزرگان نگونسار دیدبخاک اندرون خستگان خوار دیدبنستیهن گرد و کلباد گفتکه شمشیر و نیزه بباید نهفتنگونسار کرد آن درفش سیاهبرفتند پویان ببی راه و راههمه میمنه گیو تاراج کرددر و دشت چون پر دراج کردبجست از چپ لشکر و دست راستبدان تا بداند که پیران کجاستچو او را ندیدند گشتند بازدلیران سوی رستم سرفرازتبه گشته اسپان جنگی ز کارهمه رنجه و خستهٔ کارزاربرفتند با کام دل سوی کوهتهمتن بپیش اندرون با گروههمه ترگ و جوشن بخون و بخاکشده غرق و بر گستوان چاک چاکتن از جنگ خسته دل از رزم شادجهان را چنینست ساز و نهادپر از خون بر و تیغ و پای و رکیبز کشته نه پیدا فراز از نشیبچنین تا بشستن نپرداختندیک از دیگری باز نشناختندسر و تن بشستند و دل شسته بودکه دشمن ببند گران بسته بودچنین گفت رستم بایرانیانکه اکنون بباید گشادن میانبپیش جهاندار پیروزگرنه گوپال باید نه بند کمرهمه سر بخاک سیه بر نهیدکزین پس همه تاج بر سر نهیدکزین نامدارن یکی نیست کمکه اکنون شدستی دل ما دژمچنین گفت رستم بگودرز و گیوبدان نامداران و گردان نیوچو آگاهی آمد بشاه جهانبمن باز گفت این سخن در نهانکه طوس سپهبد بکوه آمدستز پیران و هومان ستوه آمدستاز ایران برفتیم با رای و هوشبرآمد ز پیکار مغزم بجوشز بهرام گودرز وز ریونیزدلم تیر تر گشت برسان شیزاز ایران همی تاختم تیزچنگزمانی بجایی نکردم درنگچو چشمم برآمد بخاقان چینبران نامداران و مردان کینبویژه بکاموس و آن فر و برزبران یال و آن شاخ و آن دست و گرزکه بودند هر یک چو کوهی بلندبزیر اندرون ژنده پیلی نژندبدل گفتم آمد زمانم بسرکه تا من ببستم بمردی کمرازین بیش مردان و زین بیش سازندیدم بجایی بسال درازرسیدم بدیوان مازندرانشب تیره و گرزهای گرانز مردی نپیچید هرگز دلمنگفتم که از آرزو بگسلمجز آن دم که دیدم ز کاموس جنگدلم گشت یکباره زین کینه تنگکنون گر همه پیش یزدان پاکبغلتیم با درد یک یک بخاکسزاوار باشد که او داد زوربلند اختر و بخش کیوان و هورمبادا که این کار گیرد نشیبمبادا که آید بما بر نهیبنگه کن که کارآگهان ناگهانبرند آگهی نزد شاه جهانبیاراید آن نامور بارگاهبسر بر نهد خسروانی کلاهببخشد فراوان بدرویش چیزکه بر جان او آفرین باد نیزکنون جامهٔ رزم بیرون کنیدبسایش آرایش افزون کنیدغم و کام دل بی‌گمان بگذردزمانه دم ما همی بشمردهمان به که ما جام می بشمریمبدین چرخ نامهربان ننگریمسپاس از جهاندار پیروزگرکزویست مردی و بخت و هنرکنون می گساریم تا نیم‌شببیاد بزرگان گشاییم لبسزد گر دل اندر سرای سپنجنداریم چندین بدرد و برنجبزرگان برو خواندند آفرینکه بی‌تو مبادا کلاه و نگینکسی را که چون پیلتن کهترستز گرودن گردان سرش برترستپسندیده باد این نژاد و گهرهم آن بوم کو چون تو آرد ببرتو دانی که با ما چه کردی بمهرکه از جان تو شاد بادا سپهرهمه مرده بودیم و برگشته روزبتو زنده گشتیم و گیتی‌فروزبفرمود تا پیل با تخت عاجبیارند با طوق زرین و تاجمی خسروانی بیاورد و جامنخستین ز شاه جهان برد نامبزد کرنای از بر ژنده پیلهمی رفت آوازشان بر دو میلچو خرم شد از می رخ پهلوانبرفتند شادان و روشن‌روانچو پیراهن شب بدرید ماهنهاد از بر چرخ پیروزه‌گاهطلایه پراگند بر گرد دشتچو زنگی درنگی شب اندر گذشتپدید آمد آن خنجر تابناکبکردار یاقوت شد روی خاکتبیره برآمد ز پرده‌سرایبرفتند گردان لشکر ز جایچنین گفت رستم بگردنکشانکه جایی نیامد ز پیران نشانبباید شدن سوی آن رزمگاهبهر سو فرستاد باید سپاهشد از پیش او بیژن شیر مردبجایی کجا بود دشت نبردجهان دید پر کشته و خواستهبهر سو نشستی بیاراستهپراگنده کشور پر از خسته دیدبخاک اندر افگنده پا بسته دیدندیدند زنده کسی را بجایزمین بود و خرگاه و پرده‌سرایبنزدیک رستم رسید آگهیکه شد روی کشور ز ترکان تهیز ناباکی و خواب ایرانیانبرآشفت رستم چو شیر ژیانزبان را بدشنام بگشاد و گفتکه کس را خرد نیست با مغز جفتبدین گونه دشمن میان دو کوهسپه چون گریزد ز ما همگروهطلایه نگفتم که بیرون کنیددر و راغ چون دشت و هامون کنیدشما سر بسایش و خوابگاهسپردید و دشمن بسیچید راهتن‌آسان غم و رنج‌بار آوردچو رنج آوری گنج بار آوردچو گویی که روزی تن آسان شوندز تیمار ایران هراسان شوندازین پس تو پیران و کلباد راچو هومان و رویین و پولاد رانگه کن بدین دشت با لشکریتو در کشوری رستم از کشوریاگر تاو دارید جنگ آوریدمرا زین سپس کی بچنگ آوریدکه پیروز برگشتم از کارزارتبه شد نکو گشته فرجام کاربرآشفت با طوس و شد چون پلنگکه این جای خوابست گر دشت جنگطلایه نگه کن که از خیل کیستسرآهنگ آن دوده را نام چیستچو مرد طلایه بیابی بچوبهم اندر زمان دست و پایش بکوبازو چیز بستان و پایش ببندنگه کن یکی پشت پیلی بلندبدین سان فرستش بنزدیک شاهمگر پخته گردد بدان بارگاهز یاقوت وز گوهر و تخت عاجز دینار وز افسر و گنج و تاجنگر تا که دارد ز ایران سپاههمه یکسره خواسته پیش خواهازین هدیهٔ شاه باید نخستپس آنگه مرا و ترا بهر جستبدان دشت بسیار شاهان بدندهمه نامداران گیهان بدندز چین و ز سقلاب وز هند و وهرهمه گنج داران گیرنده شهرسپهبد بیامد همه گرد کردبرفتند گردان بدشت نبردکمرهای زرین و بیجاده تاجز دیبای رومی و از تخت عاجز تیر و کمان و ز بر گستوانز گوپال وز خنجر هندوانیکی کوه بد در میان دو کوهنظاره شده گردش اندر گروهکمان‌کش سواری گشاده‌بریبتن زورمندی و کنداوریخدنگی بینداختی چارپرازین سو بدان سو نکردی گذرچو رستم نگه کرد خیره بماندجهان آفرین را فراوان بخواندچنین گفت کین روز ناپایدارگهی بزم سازد گهی کارزارهمی گردد این خواسته زان برینبنفرین بود گه گهی بفرینزمانه نماند برام خویشچنینست تا بود آیین و کیشیکی گنج ازین سان همی پروردیکی دیگر آید کزو برخوردبران بود کاموس و خاقان چینکه آتش برآرد ز ایران زمینبدین ژنده پیلان و این خواستهبدین لشکر و گنج آراستهبه گنج و بانبوه بودند شادزمانی ز یزدان نکردند یادکه چرخ سپهر و زمان آفریدبسی آشکار و نهان آفریدز یزدان شناس و بیزدان سپاسبدو بگرود مرد نیکی‌شناسکزو بودمان زور و فر و هنرازو دردمندی و هم زو گهرسپه بود و هم گنج آباد بودسگالش همه کار بیداد بودکنون از بزرگان هر کشوریگزیده ز هر کشوری مهتریبدین ژنده پیلان فرستم بشاههمان تخت زرین و زرین کلاههمان خواسته بر هیونان مستفرستم سزاوار چیزی که هستوز ایدر شوم تازیان چون پلنگدرنگی نه والا بود مرد سنگکسی کو گنهکار و خونی بودبکشور بمانی زبونی بودزمین را بخنجر بشویم ز کینبدان را نمانم همی بر زمینبدو گفت گودرز کای نیک رایتو تا جای ماند بمانی بجایبکام دل شاد بادی و رادبدین رزم دادی چو بایست دادتهمتن فرستاده‌ای را بجستکه با شاه گستاخ باشد نخستفریبرز کاوس را برگزیدکه با شاه نزدیکی او را سزیدچنین گفت کای نیک پی نامدارهم از تخم شاهی و هم شهریارهنرمند و با دانش و بانژادتو شادان و کاوس شاه از تو شادیکی رنج برگیر و ز ایدر بروببر نامهٔ من بر شاه نوابا خویشتن بستگان را ببرهیونان و این خواسته سربسرهمان افسر و یاره و گرز و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاجفریبرز گفت ای هژبر ژیانمنم راه را تنگ بسته میاندبیر جهاندیده را پیش خواندسخن هرچ بایست با او براندبفرمود تا نامهٔ خسرویز عنبر نوشتند بر پهلویسرنامه کرد آفرین خدایکجا هست و باشد همیشه بجایبرازندهٔ ماه و کیوان و هورنگارندهٔ فر و دیهیم و زورسپهر و زمان و زمین آفریدروان و خرد داد و دین آفریدوزو آفرین باد بر شهریارزمانه مبادا ازو یادگاررسیدم بفرمان میان دو کوهسپاه دو کشور شده همگروههمانا که شمشیرزن صد هزارز دشمن فزون بود در کارزارکشانی و شگنی و چینی و هندسپاهی ز چین تا بدریای سندز کشمیر تا دامن رود شهدسراپرده و پیل دیدیم و مهدنترسیدم از دولت شهریارکزین رزمگاه اندر آید نهارچهل روز با هم همی جنگ بودتو گفتی بریشان جهان تنگ بودهمه شهریاران کشور بدندنه بر باد «و» با بخت لاغر بدندمیان دو کوه از بر راغ و دشتز خون و ز کشته نشاید گذشتهمانا که فرسنگ باشد چهلپراگنده از خون زمین بود گلسرانجام ازین دولت دیریازسخن گویم این نامه گردد درازهمه شهریاران که دارند بندز پیلان گرفتم بخم کمندسوی جنگ دارم کنون رای و رویمگر پیش گرز من آید گرویزبانها پر از آفرین تو بادسر چرخ گردان زمین تو بادچو نامه بمهر اندر آمد بدادبمهتر فریبرز خسرو نژادابا شاه و پیل و هیونی هزارازان رزمگه برنهادند بارفریبرز کاوس شادان برفتبنزدیک خسرو بسیچید و تفتهمی رفت با او گو پیلتنبزرگان و گردان آن انجمنبه پدرود کردن گرفتش کنارببارید آب از غم شهریاروزان جایگه سوی لشکر کشیدچو جعد دو زلف شب آمد پدیدنشستند با آرامش و رود و مییکی دست رود و دگر دست نیبرفتند هر کس برام خویشگرفته ببر هر کسی کام خویشچو خورشید با رنگ دیبای زردستم کرد بر تودهٔ لاژوردهمانگه ز دهلیز پرده‌سرایبرآمد خروشیدن کرنایتهمتن میان تاختن را ببستبران بارهٔ تیزتگ برنشستبفرمود تا توشه برداشتندهمی راه دشوار بگذاشتندبیابان گرفتند و راه درازبیامد چنان لشکری رزمسازچنین گفت با طوس و گودرز و گیوکه ای نامداران و گردان نیومن این بار چنگ اندر آرم بچنگبداندیشگان را شود کار تنگکه دانست کین چاره‌گر مرد سندسپاه آرد از چین و سقلاب و هندمن او را چنان مست و بیهش کنمتنش خاک گور سیاوش کنمکه از هند و سقلاب و توران و چیننخوانند ازین پس برو آفرینبزد کوس وز دشت برخاست گردهوا پر ز گرد و زمین پر ز مردازان نامداران پرخاشجویبابر اندر آمد یکی گفت و گویدو منزل برفتند زان جایگاهکه از کشته بد روی گیتی سیاهیکی بیشه دیدند و آمد فرودسیه شد ز لشکر همه دشت و رودهمی بود با رامش و می بدستیکی شاد و خرم یکی خفته مستفرستاده آمد ز هر کشوریز هر نامداری و هر مهتریبسی هدیه و ساز و چندی نثارببردند نزدیک آن نامدارچو بگذشت ازین داستان روز چندز گردش بیاسود چرخ بلندکس آمد بر شاه ایران سپاهکه آمد فریبرز کاوس شاهپذیره شدش شاه کنداورانابا بوق و کوس و سپاهی گرانفریبرز نزدیک خسرو رسیدزمین را ببوسید کو را بدیدنگه کرد خسرو بران بستگانهیونان و پیلان و آن خستگانعنان را بپیچید و آمد براهز سر برگرفت آن کیانی کلاهفرود آمد و پیش یزدان بخاکبغلتید و گفت ای جهاندار پاکستمکاره‌ای کرد بر من ستممرا بی‌پدر کرد با درد و غمتو از درد و سختی رهانیدیمهمی تاج را پرورانیدیمزمین و زمان پیش من بنده شدجهانی ز گنج من آگنده شدسپاس از تو دارم نه از انجمنیکی جان رستم تو مستان ز منبزد اسپ و زان جایگه بازگشتبران پیل وان بستگان برگذشتبسی آفرین کرد بر پهلوانکه او باد شادان و روشن‌روانبایوان شد و نامه پاسخ نوشتبباغ بزرگی درختی بکشتنخست آفرین کرد بر کردگارکزو بود روشن دل و بختیارخداوند ناهید و گردان سپهرکزویست پرخاش و آرام و مهرسپهری برین گونه بر پای کردشب و روز را گیتی آرای کردیکی را چنین تیره‌بخت آفریدیکی را سزاوار تخت آفریدغم و شادمانی ز یزدان شناسکزویست هر گونه بر ما سپاسرسید آنچ دادی بدین بارگاهاسیران و پیلان و تخت و کلاههیونان بسیار و افگندنیز پوشیدنی هم ز گستردنیهمه آلت ناز و سورست و بزمبپیش تو زین سان که آید برزممگر آنکسی کش سرآید بپیشبدین گونه سیر آید از جان خویشوزان رنج بردن ز توران سپاهشب و روز بودن بوردگاهز کارت خبر بد مرا روز و شبگشاده نکردم به بیگانه لبشب و روز بر پیش یزدان پاکنوان بودم و دل شده چاک چاککسی را که رستم بود پهلوانسزد گر بماند همیشه جوانپرستنده چون تو ندارد سپهرز تو بخت هرگز مبراد مهرنویسنده پردخته شد ز آفریننهاد از بر نامه خسرو نگینبفرمود تا خلعت آراستندستام و کمرها بپیراستندصد از جعد مویان زرین کمرصد اسپ گرانمایه با زین زرصد اشتر همه بار دیبای چینصد اشتر ز افگندنی هم چنینز یاقوت رخشان دو انگشتریز خوشاب و در افسری بر سریز پوشیدن شاه دستی بزرهمان یاره و طوق و زرین کمرسران را همه هدیه‌ها ساختندیکی گنج زین سان بپرداختندفریبرز با تاج و گرز و درفشیکی تخت زرین و زرینه کفشفرستاد و فرمود تا بازگشتاز ایران بسوی سپهبد گذشتچنین گفت کز جنگ افراسیابنه آرام باید نه خورد و نه خوابمگر کان سر شهریار گزندبخم کمند تو آید ببندفریبرز برگشت زان بارگاهبکام دل شاه ایران سپاهپس آگاهی آمد بافراسیابکه آتش برآمد ز دریای آبز کاموس و منشور و خاقان چینشکستی نو آمد بتوران زمیناز ایران یکی لشکر آمد بجنگکه شد چرخ گردنده را راه تنگچهل روز یکسان همی جنگ بودشب و روز گیتی بیک رنگ بودز گرد سواران نبود آفتابچو بیدار بخت اندر آمد بخوابسرانجام زان لشکر بیشمارسواری نماند از در کارزاربزرگان و آن نامور مهترانببستند یکسر ببند گرانبخواری فگندند بر پشت پیلسپه بود گرد آمده بر دو میلز کشته چنان بد که در رزمگاهکسی را نبد جای رفتن براهوزین روی پیران براه ختنبشد با یکی نامدار انجمنکشانی و شگنی و وهری نماندکه منشور شمشیر رستم نخواندوزین روی تنگ اندر آمد سپاهبپیش اندرون رستم کینه‌خواهگر آیند زی ما برزم آن گروهشود کوه هامون و هامون چو کوهچو افراسیاب این سخنها شنوددلش گشت پر درد و سر پر ز دودهمه موبدان و ردان را بخواندز کار گذشته فراوان براندکز ایران یکی لشکری جنگجویبدان نامداران نهادست رویشکسته شدست آن سپاه گرانچنان ساز و آن لشکر بی‌کرانز اندوه کاموس و خاقان چینببستند گفتی مرا بر زمینسپاهی چنان بسته و خسته شددو بهره ز گردنکشان بسته شدبایران کشیدند بر پشت پیلزمین پر ز خون بود تا چند میلچه سازیم و این را چه درمان کنیمنشاید که این بر دل آسان کنیمگر ایدونک رستم بود پیش رونماند برین بوم و بر خار و خوکه من دستبرد ورا دیده‌امز کار آگهان نیز بشنیده‌امکه او با بزرگان ایران زمینچه کردست از نیکوی روز کینچه کردست با شاه مازندرانز گرزش چه آمد بران مهترانگرانمایگان پاسخ آراستندهمه یکسر از جای برخاستندکه گر نامداران سقلاب و چینبایران همی رزم جستند و کیننه از لشکر ما کسی کم شدستنه این کشور از خون دمادم شدستز رستم چرا بیم داری همیچنین کام دشمن بخاری همیز مادر همه مرگ را زاده‌ایممیان تا ببستیم نگشاده‌ایماگر خاک ما را بپی بسپرندازین کردهٔ خویش کیفر برندبکین گر ببندیم زین پس میاننماند کسی زنده ز ایرانیانز پرمایگان شاه پاسخ شنیدز لشکر زبان‌آوری برگزیددلیران و گردنکشان را بخواندز خواب و ز آرام و خوردن بمانددر گنج بگشاد و دینار دادروان را بخون دل آهار دادچنان شد ز گردان جنگی زمینکه گفتی سپهر اندر آمد بکینچو این بند بد را سر آمد کلیدفریبرز نزدیک رستم رسیدبدل شاد با خلعت شهریاربدو اندرون تاج گوهر نگارازان شادمان شد گو پیلتنبزرگان لشکر شدند انجمنگرفتند بر پهلوان آفرینکه آباد بادا برستم زمینبدو جان شاه جهان شاد بادبر و بوم ایرانش آباد بادهمه مر ترا چاکر و بنده‌ایمبفرمان و رایت سرافگنده‌ایموزان جایگه شاد لشکر براندبیامد بسغد و دو هفته بماندبنخچیر گور و بمی دست بردازین گونه یک چند خورد و شمردوزان جایگه لشکر اندر کشیدبیک منزلی بر یکی شهر دیدکجا نام آن شهر بیداد بوددژی بود وز مردم آباد بودهمه خوردنیشان ز مردم بدیپری چهره‌ای هر زمان گم بدیبخوان چنان شهریار پلیدنبودی جز از کودک نارسیدپرستندگانی که نیکو بدیبه دیدار و بالا بی‌آهو بدیاز آن ساختندی بخوان بر خورشبدین گونه بد شاه را پرورشتهمتن بفرمود تا سه هزارزرهدار بر گستوان ور سواربدان دژ فرستاد با گستهمدو گرد خردمند با اوبهممرین مرد را نام کافور بودکه او را بران شهر منشور بودبپوشید کافور خفتان جنگهمه شهر با او بسان پلنگکمندافگن و زورمندان بدندبزرم اندرون پیل دندان بدندچو گستهم گیتی بران گونه دیدجهان در کف دیو وارونه دیدبفرمود تا تیر باران کنندبریشان کمین سواران کنندچنین گفت کافور با سرکشانکه سندان نگیرد ز پیکان نشانهمه تیغ و گرز و کمند آوریدسر سرکشان را ببند آوریدزمانی بران سان برآویختندکه آتش ز دریا برانگیختندفراوان ز ایرانیان کشته شدبسر بر سپهر بلا گشته شدببیژن چنین گفت گستهم زودکه لختی عنانت بباید بسودبرستم بگویی که چندین مایستبجنبان عنان با سواری دویستبشد بیژن گیو برسان بادسخن بر تهمتن همه کرد یادگران کرد رستم زمانی رکیبندانست لشکر فراز از نشیببدانسان بیامد بدان رزمگاهکه باد اندر آید ز کوه سیاهفراوان ز ایرانیان کشته دیدبسی سرکش از جنگ برگشته دیدبکافور گفت ای سگ بدگهرکنون رزم و رنج تو آمد بسریکی حمله آورد کافور سختبران بارور خسروانی درختبینداخت تیغی بکردار تیرکه آید مگر بر یل شیرگیربپیش اندر آورد رستم سپرفرو ماند کافور پرخاشخرکمندی بینداخت بر سوی طوسبسی کرد رستم برو بر فسوسعمودی بزد بر سرش پور زالکه بر هم شکستش سر و ترگ و یالچنین تا در دژ یکی حمله بردبزرگان نبودند پیدا ز خرددر دژ ببستند وز باره تیزبرآمد خروشیدن رستخیزبگفتند کای مرد بازور و هوشبرین گونه با ما بکینه مکوشپدر نام تو چون بزادی چه کردکمندافگنی گر سپهر نبرددریغست رنج اندرین شارستانکه داننده خواند ورا کارستانچو تور فریدون ز ایران براندز هر گونه دانندگان را بخواندیکی باره افگند زین گونه پیز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نیبرآودر ازینسان بافسون و رنجبپالود رنج و تهی کرد گنجبسی رنج بردند مردان مردکزین بارهٔ دژ برآرند گردنبدکس بدین شارستان پادشابدین رنج بردن نیارد بهاسلیحست و ایدر بسی خوردنیبزیر اندرون راه آوردنیاگر سالیان رنج و رزم آورینباشد بدستت جز از داورینیاید برین باره بر منجنیقاز افسون سلم و دم جاثلیقچو بشنید رستم پر اندیشه شددلش از غم و درد چون بیشه شدیکی رزم کرد آن نه بر آرزویسپاه اندر آورد بر چار سویبیک روی گودرز و یک روی طوسپس پشت او پیل با بوق و کوسبیک روی بر لشکر زابلیزره‌دار با خنجر کابلیچو آن دید دستم کمان برگرفتهمه دژ بدو ماند اندر شگفتهر آنکس که از باره سر بر زدیزمانه سرش را بهم در زدیابا مغز پیکان همی راز گفتببدسازگاری همی گشت جفتبن باره زان پس بکندن گرفتز دیوار مردم فگندن گرفتستونها نهادند زیر اندرشبیالود نفط سیاه از برشچو نیمی ز دیوار دژکنده شدبچوب اندر آتش پراگنده شدفرود آمد آن بارهٔ تور گردز هر سو سپاه اندر آمد بگردبفرمود رستم که جنگ آوریدکمانها و تیر خدنگ آوریدگوان از پی گنج و فرزند خویشهمان از پی بوم و پیوند خویشهمه سر بدادند یکسر ببادگرامی‌تر آنکو ز مادر نزاددلیران پیاده شدند آن زمانسپرهای چینی و تیر و کمانبرفتند با نیزه‌داران بهمبپیش اندرون بیژن و گستهمدم آتش تیز و باران تیرهزیمت بود زان سپس ناگزیرچو از بارهٔ دژ بیرون شدندگریزان گریزان بهامون شدنددر دژ ببست آن زمان جنگجویبتاراج و کشتن نهادند رویچه مایه بکشتند و چندی اسیرببردند زان شهر برنا و پیربسی سیم و زر و گرانمایه چیزستور و غلام و پرستار نیزتهمتن بیامد سر و تن بشستبپیش جهانداور آمد نخستز پیروز گشتن نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفتبایرانیان گفت با کردگاربیامد نهانی هم از آشکاربپیروزی اندر نیایش کنیدجهان آفرین را ستایش کنیدبزرگان بپیش جهان‌آفریننیایش گرفتند سر بر زمینچو از پاک یزدان بپرداختندبران نامدار آفرین ساختندکه هر کس که چون تو نباشد بجنگنشستن به آید بنام و بننگتن پیل داری و چنگال شیرزمانی نباشی ز پیگار سیرتهمتن چنین گفت کین زور و فریکی خلعتی باشد از دادگرشما سربسر بهره دارید زیننه جای گله‌ست از جهان آفرینبفرمود تا گیو با ده هزارسپردار و بر گستوان ور سوارشود تازیان تا بمرز ختننماند که ترکان شوند انجمنچو بنمود شب جعد زلف سیاهاز اندیشه خمیده شد پشت ماهبشد گیو با آن سواران جنگسه روز اندر آن تاختن شد درنگبدانگه که خورشید بنمود تاجبرآمد نشست از بر تخت عاجز توران بیامد سرافراز گیوگرفته بسی نامداران نیوبسی خوب چهر بتان طرازگرانمایه اسپان و هرگونه سازفرستاد یک نیمه نزدیک شاهببخشید دیگر همه بر سپاهوزان پس چو گودرز و چون طوس و گیوچو گستهم و شیدوش و فرهاد نیوابا بیژن گیو برخاستندیکی آفرین نو آراستندچنین گفت گودرز کای سرفرازجهان را بمهر تو آمد نیازنشاید که بی‌آفرین تو لبگشاییم زین پس بروز و بشبکسی کو بپیمود روی زمینجهان دید و آرام و پرخاش و کینبیک جای زین بیش لشکر ندیدنه از موبد سالخورده شنیدز شاهان و پیلان وز تخت عاجز مردان و اسپان و از گنج و تاجستاره بدان دشت نظاره بودکه این لشکر از جنگ بیچاره بودبگشتیم گرد دژ ایدر بسیندیدیم جز کینه درمان کسیکه خوشان بدیم از دم اژدهاکمان تو آورد ما را رهاتوی پشت ایران و تاج سرانسزاوار و ما پیش تو کهترانمکافات این کار یزدان کندکه چهر تو همواره خندان کندبپاداش تو نیست‌مان دسترسزبانها پر از آفرینست و بسبزرگیت هر روز بافزون ترستهنرمند رخش تو صد لشکرستتهمتن بریشان گرفت آفرینکه آباد بادا بگردان زمینمرا پشت ز آزادگانست راستدل روشنم بر زبانم گواستازان پس چنین گفت کایدر سه روزبباشیم شادان و گیتی فروزچهارم سوی جنگ افراسیاببرانیم و آتش برآریم ز آبهمه نامداران بگفتار اویببزم و بخوردند نهادند رویپس آگاهی آمد بافراسیابکه بوم و بر از دشمنان شد خرابدلش زان سخن پر ز تیمار شدهمه پرنیان بر تنش خار شدبدل گفت پیگار او کار کیستسپاهست بسیار و سالار کیستگر آنست رستم که من دیده‌امبسی از نبردش بپیچیده‌امبپیچید وزان پس بواز گفتکه با او که داریم در جنگ جفتیکی کودکی بود برسان نیکه من لشکر آورده بودم بریبیامد تن من ز زین برگرفتفرو ماند زان لشکر اندر شگفتچنین گفت لشکر بافراسیابکه چندین سر از جنگ رستم متابتو آنی که از خاک آوردگاههمی جوش خون اندر آری بماهسلیحست بسیار و مردان جنگدل از کار رستم چه داری بتنگز جنگ سواری تو غمگین مشونگه کن بدین نامداران نوچنان دان که او یکسر از آهنستاگر چه دلیرست هم یک تنستسخنهای کوتاه زو شد درازتو با لشکری چارهٔ او را بسازسرش را ز زین اندرآور بخاکازان پس خود از شاه ایران چه باکنه کیخسرو آباد ماند نه گنجنداریم این زرم کردن برنجنگه کن بدین لشکر نامدارجوانان و شایستهٔ کارزارز بهر بر و بوم و پیوند خویشزن و کودک خرد و فرزند خویشهمه سربسر تن بکشتن دهیمبه آید که گیتی بدشمن دهیمچو بشنید افراسیاب این سخنفراموش کرد آن نبرد کهنبفرمود تا لشکر آراستندبکین نو از جای برخاستندز بوم نیاکان وز شهر خویشیکی تازه اندیشه بنهاد پیشچنین داد پاسخ که من ساز جنگبپیش آورم چون شود کار تنگنمانم که کیخسرو از تخت خویششود شاد و پدرام از بخت خویشسر زابلی را بروز نبردبچنگ دراز اندر آرم بگردبرو سرکشان آفرین خواندندسرافراز را سوی کین خواندندکه جاوید و شادان و پیروز باشبکام دلت گیتی افروز باشسپهبد بسی جنگها دیده بودز هر کار بهری پسندیده بودیکی شیر دل بود فرغار نامقفس دیده و جسته چندی ز دامز بیگانگان جای پردخته کردبفرغار گفت ای گرانمایه مردهم اکنون برو سوی ایران سپاهنگه کن بدین رستم رزمخواهسواران نگه کن که چنداند و چونکه دارد برین بوم و بر رهنمونوزان نامداران پرخاشجویببینی که چنداند و بر چند رویز گردان پهلومنش چند مردکه آورد سازند روز نبردچو فرغار برگشت و آمد براهبکارآگهی شد بایران سپاهغمی شد دل مرد پرخاشجویببیگانگان ایچ ننمود رویفرستاد و فرزند را پیش خواندبسی راز بایسته با او براندبشیده چنین گفت کای پر خردسپاه تو تیمار تو کی خوردچنین دان که این لشکر بی‌شمارکه آمد برین مرز چندین هزارسپهدارشان رستم شیر دلکه از خاک سازد بشمشیر گلگو پیلتن رستم زابلیستببین تا مر او را هم آورد کیستچو کاموس و منشور و خاقان چینگهار و چو گرگوی با آفریندگر کندر و شنگل آن شاه هندسپاهی ز کشمیر تا پیش سندبنیروی این رستم شیر گیربکشتند و بردند چندی اسیرچهل روز بالشکر آویز بودگهی رزم و گه بزم و پرهیز بودسرانجام رستم بخم کمندز پیل اندر آورد و بنهاد بندسواران و گردان هر کشوریز هر سو که بود از بزرگان سریبدین کشور آمد کنون زین نشانهمان تاجداران گردنکشانمن ایدر نمانم بسی گنج و تختکه گردان شدست اندرین کار سختکنون هرچ گنجست و تاج و کمرهمان طوق زرین و زرین سپرفرستم همه سوی الماس رودنه هنگام جامست و بزم و سرودهراسانم از رستم تیز چنگتن آسان که باشد بکام نهنگبمردم نماند بروز نبردنپیچد ز بیم و ننالد ز دردز نیزه نترسد نه از تیغ تیزبرآرد ز دشمن همی رستخیزتو گفتی که از روی وز آهنستنه مردم نژادست کهرمنستسلیحست چندان برو روز کینکه سیر آمد از بار پشت زمینزره دارد و جوشن و خود و گبربغرد بکردار غرنده ابرنه برتابد آهنگ او ژنده پیلنه کشتی سلیحش بدریای نیلیکی کوه زیرش بکردار بادتو گویی که از باد دارد نژادتگ آهوان دارد و هول شیربناورد با شیر گردد دلیرسخن گوید ار زو کنی خواستاربدریا چو کشتی بود روز کارمرا با دلاور بسی بود جنگیکی جوشنستش ز چرم پلنگسلیحم نیامد برو کارگربسی آزمودم بگرز و تبرکنون آزمون را یکی کارزاربسازیم تا چون بود روزگارگر ایدونک یزدان بود یارمندبگردد ببایست چرخ بلندنه آن شهر ماند نه آن شهریارسرآید مگر بر من این کارزاراگر دست رستم بود روز جنگنسازم من ایدر فراوان درنگشوم تا بدان روی دریای چینبدو مانم این مرز توران زمینبدو شیده گفت ای خردمند شاهانوشه بدی تا بود تاج و گاهترا فر و برزست و مردانگینژاد و دل و بخت و فرزانگینباید ترا پند آموزگارنگه کن بدین گردش روزگارچو پیران و هومان و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن شیر مردشکسته سلیح و گسسته دلندز بیم وز غم هر زمان بگسلندتو بر باد این جنگ کشتی مرانچو دانی که آمد سپاهی گرانز شاهان گیتی گزیده تویجهانجوی و هم کار دیده تویبجان و سر شاه توران سپاهبخورشید و ماه و بتخت و کلاهکه از کار کاموس و خاقان چیندلم گشت پر خون و سر پر ز کینشب تیره بگشاد چشم دژمز غم پشت ماه اندر آمد بخمجهان گشت برسان مشک سیاهچو فرغار برگشت ز ایران سپاهبیامد بنزدیک افراسیابشب تیره هنگام آرام و خوابچنین گفت کز بارگاه بلندبرفتم سوی رستم دیوبندسراپردهٔ سبز دیدم بزرگسپاهی بکردار درنده گرگیکی اژدهافش درفشی بپاینه آرام دارد تو گفتی نه جایفروهشته بر کوههٔ زین لگامبفتراک بر حلقهٔ خم خامبخیمه درون ژنده پیلی ژیانمیان تنگ بسته به ببر بیانیکی بور ابرش به پیشش بپایتو گفتی همی اندر آید ز جایسپهدار چون طوس و گودرز و گیوفریبرز و شیدوش و گرگین نیوطلایه گرازست با گستهمکه با بیژن گیو باشد بهمغمی شد ز گفتار فرغار شاهکس آمد بر پهلوان سپاهبیامد سپهدار پیران چو گردبزرگان و مردان روز نبردز گفتار فرغار چندی بگفتکه تا کیست با او به پیکار جفتبدو گفت پیران که ما را ز جنگچه چارست جز جستن نام و ننگچو پاسخ چنین یافت افراسیابگرفت اندران کینه جستن شتاببپیران بفرمود تا با سپاهبیاید بر رستم کینه‌خواهز پیش سپهبد به بیرون کشیدهمی رزم را سوی هامون کشیدخروش آمد از دشت و آوای کوسجهان شد ز گرد سپاه آبنوسسپه بود چندانک گفتی جهانهمی گردد از گرد اسپان نهانتبیره زنان نعره برداشتندهمی پیل بر پیل بگذاشتنداز ایوان بدشت آمد افراسیابهمی کرد بر جنگ جستن شتاببپیران بگفت آنچ بایست گفتکه راز بزرگان بباید نهفتیکی نامه نزدیک پولادوندبیارای وز رای بگشای بندبگویش که ما را چه آمد بسرازین نامور گرد پرخاشخراگر یارمندست چرخ بلندبیاید بدین دشت پولادوندبسی لشکر از مرز سقلاب و چیننگونسار و حیران شدند اندرینسپاهست برسان کوه روانسپهدارشان رستم پهلوانسپهکش چو رستم سپهدار طوسبابر اندر اورده آوای کوسچو رستم بدست تو گردد تباهنیابد سپهر اندرین مرز راههمه مرز را رنج زویست و بستو باش اندرین کار فریادرسگر او را بدست تو آید زمانشود رام روی زمین بی‌گمانمن از پادشاهی آباد خویشنه برگیرم از رنج یک رنج بیشدگر نیمه دیهیم و گنج آن تستکه امروز پیگار و رنج آن تستنهادند بر نامه بر مهر شاهچو برزد سر از برج خرچنگ ماهکمر بست شیده ز پیش پدرفرستاده او بود و تیمار بربکردار آتش ز بیم گزندبیامد بنزدیک پولادوندبرو آفرین کرد و نامه بدادهمه کار رستم برو کرد یادکه رستم بیامد ز ایران بجنگابا او سپاهی بسان پلنگببند اندر آورد کاموس راچو خاقان و منشور و فرطوس رااسیران بسیار و پیلان رمهفرستاد یکسر بایران همهکنارنگ و جنگ آورانرا بخواندز هر گونه‌ای داستانها براندبدیشان بگفت انچ در نامه بودجهانگیر برنا و خودکامه بودبفرمود تا کوس بیرون برندسراپردهٔ او به هامون برندسپاه انجمن شد بکردار دیوبرآمد ز گردان لشکر غریودرفش از پس و پیش پولادوندسپردار با ترکش و با کمندفرود آمد از کوه و بگذاشت آببیامد بنزدیک افراسیابپذیره شدندش یکایک سپاهتبیره برآمد ز درگاه شاهببر در گرفتش جهاندیده مردز کار گذشته بسی یاد کردبگفت آنک تیمار ترکان ز کیستسرانجام درمان این کار چیستخرامان بایوان خسرو شدندبرای و باندیشهٔ نو شدندسخن راند هر گونه افراسیابز کار درنگ و ز بهر شتابز خون سیاوش که بر دست اویچه آمد ز پرخاش وز گفت و گویز خاقان و منشور و کاموس گردگذشته سخنها همه برشمردبگفت آنک این رنجم از یک تنستکه او را پلنگینه پیراهنستنیامد سلیحم بدو کارگربران ببر و آن خود و چینی سپربیابان سپردی و راه درازکنون چارهٔ کار او را بسازپر اندیشه شد جان پولادوندکه آن بند را چون شود کاربندچنین داد پاسخ بافراسیابکه در جنگ چندین نباید شتابگر آنست رستم که مازندرانتبه کرد و بستد بگرز گرانبدرید پهلوی دیو سپیدجگرگاه پولاد غندی و بیدمرا نیست پایاب با جنگ اوینیارم ببد کردن آهنگ اویتن و جان من پیش رای تو بادهمیشه خرد رهنمای تو بادمن او را بر اندیشه دارم بجنگبگردش بگردم بسان پلنگتو لشکر برآغال بر لشکرشبانبوه تا خیره گردد سرشمگر چاره سازم و گر نی بدستبر و یال او را نشاید شکستازو شاد شد جان افراسیابمی روشن آورد و چنگ و رباببدانگه که شد مست پولادوندچنین گفت با او ببانگ بلندکه من بر فریدون و ضحاک و جمخور و خواب و آرام کردم دژمبرهمن بترسد ز آواز منوزین لشکر گردن‌افراز منمن این زابلی را بشمشیر تیزبرآوردگه بر کنم ریز ریزچو بنمود خورشید تابان درفشمعصفر شد آن پرنیان بنفشتبیره برآمد ز درگاه شاهبابر اندر آمد خروش سپاهبپیش سپه بود پولادوندبتن زورمند و ببازو کمندچو صف برکشیدند هر دو سپاههوا شد بنفش و زمین شد سیاهتهمتن بپوشید ببر بیاننشست از بر ژنده پیل ژیانبرآشفت و بر میمنه حمله بردز ترکان بیفگند بسیار گردازان پس غمی گشت پولادوندز فتراک بگشاد پیچان کمندبرآویخت با طوس چون پیل مستکمندی ببازوی گرزی بدستکمربند بگرفت و او را ز زینبرآورد و آسان بزد بر زمینبه پیگار او گیو چون بنگریدسر طوس نوذر نگونسار دیدبرانگیخت از جای شبدیز راتن و جان بیاراست آویز رابرآویخت با دیو چون شیر نرزره‌دار با گرزهٔ گاوسرکمندی بینداخت پولادوندسر گیو گرد اندر آمد دببندنگه کرد رهام و بیژن ز راهبدان زور و بالا و آن دستگاهبرفتند تا دست پولادوندببندند هر دو بخم کمندبزد دست پولاد بسیار هوشبرانگیخت اسپ و برآمد خروشدو گرد از دلیران پر مایه راسرافراز و گرد و گرانمایه رابخاک اندر افگند و بسپرد خوارنظاره بران دشت چندان سواربیامد بر اختر کاویانبخنجر بدو نیم کردش میانخروشی برآمد ز ایران سپاهنماند ایچ گرد اندر آوردگاهفریبرز و گودرز و گردنکشانگرفتند از آن دیو جنگی نشانبگفتند با رستم کینه‌خواهکه پولادوند اندرین رزمگاهبزین بر یکی نامداری نماندز گردان لشکر سواری نماندکه نفگند بر خاک پولادوندبگرز و بخنجر بتیر و کمندهمه رزمگه سربسر ماتمستبدین کار فریادرس رستمستازان پس خروشیدن ناله خاستز قلب و چپ لشکر و دست راستچو کم شد ز گودرز هر دو پسربنالید با داور دادگرکه چندین نبیره پسر داشتمهمی سر ز خورشید بگذاشتمبرزم اندرون پیش من کشته شدچنین اختر و روز من گشته شدجوانان و من زنده با پیر سرمرا شرم باد از کلاه و کمرکمر برگشاد و کله برگرفتخروشیدن و ناله اندر گرفتچو بشنید رستم دژم گشت سختبلرزید برسان برگ درختبیامد بنزدیک پولادوندورا دید برسان کوه بلندسپه را همه بیشتر خسته دیدوزان روی پرخاش پیوسته دیدبدل گفت کین روز ما تیره گشتسرنامداران ما خیره گشتهمانا که برگشت پرگار ماغنوده شد آن بخت بیدار مابیفشارد ران رخش را تیز کردبرآشفت و آهنگ آویز کردبدو گفت کای دیو ناسازگارببینی کنون گردش روزگارچو آواز رستم بگردان رسیدتهمتن یلان را پیاده بدیددژم گشته زو چار گرد دلیرچو گوران و دشمن بکردار شیرچنین گفت با کردگار جهانکه ای برتر از آشکار و نهانمرا چشم اگر تیره گشتی بجنگبهستی ز دیدار این روز تنگکزین سان برآمد ز ایران غریوز پیران و هومان وز نره دیوپیاده شده گیو و رهام و طوسچو بیژن که بر شیر کردی فسوستبه گشته اسپ بزرگان بتیربدین سان برآویخته خیره خیربدو گفت پولادوند ای دلیرجهاندیده و نامبردار و شیرکه بگریزد از پیش تو ژنده پیلببینی کنون موج دریای نیلنگه کن کنون آتش جنگ منکمند و دل و زور و آهنگ منکزین پس نیابی ز شاهت نشاننه از نامداران و گردنکشاننبینی زمین زین سپس جز بخوابسپارم سپاهت بافراسیابچنین گفت رستم بپولادوندکه تا چند ازین بیم و نیرنگ و بندز جنگ آوران تیز گویا مبادچو باشد دهد بی‌گمان سر ببادچو بشنید پولادوند این سخنبیاد آمدش گفته‌های کهنکه هر کو ببیداد جوید نبردجگر خسته باز آید و روی زردگر از دشمنت بد رسد گر ز دوستبد و نیک را داد دادن نکوستهمان رستمست این که مازندرانشب تیره بستد بگرز گرانبدو گفت کای مرد رزم آزمایچه باشیم برخیره چندین بپایبگشتند وز دشت برخاست گرددو پیل ژیان و دو شیر نبردبرانگیخت آن باره پولادوندبینداخت پس تاب داده کمندبدزدید یال آن نبرده سوارچو زین گونه پیوسته شد کارزاربزد تیغ و بند کمندش بریدبجای آمد آن بند بد را کلیدبپیچید زان پس سوی دست راستبدانست کان روز روز بلاستعمودی بزد بر سرش پیلتنکه بشنید آواز او انجمنچنان تیره شد چشم پولادوندکه دستش عنان را نبد کار بندتهمتن بران بد که مغز سرشببیند پر از رنگ تیره برشچو پولادوند از بر زین بماندتهمتن جهان آفرین را بخواندکه ای برتر از گردش روزگارجهاندار و بینا و پروردگارگرین گردش جنگ من داد نیستروانم بدان گیتی آباد نیستروا دارم از دست پولادوندروان مرا برگشاید ز بندور افراسیابست بیدادگرتو مستان ز من دست و زور و هنرکه گر من شوم کشته بر دست اویبایران نماند یکی جنگجوینه مرد کشاورز و نه پیشه‌ورنه خاک و نه کشور نه بوم و نه بربکشتی گرفتن نهادند رویدو گرد سرافراز و دو جنگجویبپیمان که از هر دو روی سپاهبیاری نیاید کسی کینه‌خواهمیان سپه نیم فرسنگ بودستاره نظاره بران جنگ بودچو پولادوند و تهمتن بهمبرآویختند آن دو شیر دژمهمی دست سودند یک با دگرگرفته دو جنگی دوال کمرچو شیده بر و یال رستم بدیدیکی باد سرد از جگر برکشیدپدر را چنین گفت کین زورمندکه خوانی ورا رستم دیوبندبدین برز بالا و این دست بردبخاک اندر آرد سر دیو گردنبینی ز گردان ما جز گریزمکن خیره با چرخ گردان ستیزچنین گفت با شیده افراسیابکه شد مغز من زین سخن پرشتاببرو تا ببینی که پولادوندبکشتی همی چون کند دست بندچنین گفت شیده که پیمان شاهنه این بود با او بپیش سپاهچو پیمان شکن باشی و تیره مغزنیایید ز دست تو پیگار نغزتو این آب روشن مگردان سیاهکه عیب آورد بر تو بر عیب‌خواهبدشنام بگشاد خسرو زبانبرآشفت و شد با پسر بدگمانبدو گفت اگر دیو پولادوندازین مرد بدخواه یابد گزندنماند بدین رزمگه زنده کسترا از هنرها زیانست و بسعنان برگرایید و آمد چو شیربوردگاه دو مرد دلیرنگه کرد پیکار دو پیل مستدرآورده بر یکدگر هر دو دستبپولاد گفت ای سرافراز شیربکشتی گر آری مر او را بزیربخنجر جگرگاه او را بکافهنر باید از کار کردن نه لافنگه کرد گیو اندر افراسیاببدان خیره گفتار و چندان شتاببرانگیخت اسپ و برآمد دمانچو بشکست پیمان همی بدگمانبرستم چنین گفت کای جنگجویچه فرمان دهی کهتران را بگوینگه کن به پیمان افراسیابچو جای بلا دید و جای شتاببیمد همی دل بیافروزدشبکشتی درون خنجر آموزدشبدو گفت رستم که جنگی منمبکشتی گرفتن درنگی منمشما را چرا بیم آید همیچرا دل به دو نیم آید همیاگر نیستتان جنگ را زور و دستدل من بخیره نباید شکستگر ایدونک این جادوی بی‌خردز پیمان یزدان همی بگذردشما را ز پیمان شکستن چه باکگر او ریخت بر تارک خویش خاکمن آکنون سر دیو پولادوندبخاک اندر آرم ز چرخ بلندوزان پس بیازید چون شیر چنگگرفت آن بر و یال جنگی نهنگبگردن برآورد و زد بر زمینهمی خواند بر کردگار افرینخروشی بر آمد ز ایران سپاهتبیره زنان برگرفتند راهبابر اندر آمد دم کرنایخروشیدن نای و صنج و درایکه پولادوندست بیجان شدهبران خاک چون مار پیچان شدهگمان برد رستم که پولادوندندارد بتن در درست ایچ بندبرخش دلیر اندر آورد پایبماند آن تن اژدها را بجایچو پیش صف آمد یل شیرگیرنگه کرد پولاد برسان تیرگریزان بشد پیش افراسیابدلش پر ز خون و رخش پر ز آببخفت از بر خاک تیره دراززمانی بشد هوش زان رزمسازتهمتن چو پولاد را زنده دیدهمه دشت لشکر پراگنده دیددلش تنگ‌تر گشت و لشکر براندجهاندیده گودرز را پیش خواندبفرمود تا تیرباران کنندهوا را چو ابر بهاران کنندز یک دست بیژن ز یک دست گیوجهانجوی رهام و گرگین نیوتو گفتی که آتش برافروختندجهان را بخنجر همی سوختندبلشکر چنین گفت پولادوندکه بی‌تخت و بی‌گنج و نام بلندچرا سر همی داد باید ببادچرا کرد باید همی رزم یادسپه را بپیش اندر افگند و رفتز رستم همی بند جانش بکفتچنین گفت پیران بافراسیابکه شد روی گیتی چو دریای آبنگفتم که با رستم شوم دستنشاید درین کشور ایمن نشستز خون جوانی که بد ناگریزبخستی دل ما بپیکار تیزچه باشی که با تو کس اندر نماندبشد دیو پولاد و لشکر براندهمانا ز ایرانیان صد هزارفزونست بر گستوان ور سواربپیش اندرون رستم شیر گیرزمین پر ز خون و هوا پر ز تیرز دریا و دشت و ز هامون و کوهسپاه اندر آمد همه همگروهچو مردم نماند آزمودیم دیوچنین جنگ و پیکار و چندین غریوسپه را چنین صف کشیده بمانتو با ویژگان سوی دریا برانسپهبد چنان کرد کو راه دیدهمی دست ازان رزم کوتاه دیدچو رستم بیامد مرا پای نیستجز از رفتن از پیش او رای نیستبباید شدن تا بدان روی چینگر ایدونک گنجد کسی در زمیندرفشش بماندند و او خود برفتسوی چین و ماچین خرامید تفتسپاه اندر آمد بپیش سپاهزمین گشت برسان ابر سیاهتهمتن بواز گفت آن زمانکه نیزه مدارید و تیر و کمانبکوشید و شمشیر و گرز آوریدهنرها ز بالای برز آوریدپلنگ آن زمان پیچد از کین خویشکه نخچیر بیند ببالین خویشسپه سربسر نعره برداشتندهمه نیزه بر کوه بگذاشتندچنان شد در و دشت آوردگاهکه از کشته جایی ندیدند راهبرفتند یک بهره زنهار خواهگریزان برفتند بهری براهشد از بی‌شبانی رمه تال و مالهمه دشت تن بود بی‌دست و یالچنین گفت رستم که کشتن بسستکه زهر زمان بهر دیگر کسستزمانی همی بار زهر آوردزمانی ز تریاک بهر آوردهمه جامهٔ رزم بیرون کنیدهمه خوبکاری بافزون کنیدچه بندی دل اندر سرای سپنجکه دانا نداند یکی را ز پنجزمانی چو آهرمن آید بجنگزمانی عروسی پر از بوی و رنگبی‌آزاری و جام می‌برگزینکه گوید که نفرین به از آفرینبخور آنچ داری و انده مخورکه گیتی سپنج است و ما بر گذرمیازار کس را ز بهر درممکن تا توانی بکس بر ستمبجست اندران دشت چیزی که بودز زرین وز گوهر نابسودسراسر فرستاد نزدیک شاهغلامان و اسپان و تیغ و کلاهوزان بهرهٔ خویشتن برگرفتهمه افسر و مشک و عنبر گرفتببخشید دیگر همه بر سپاهز چیزی که بود اندران رزمگاهنشان خواست از شاه توران سپاهز هر سو بجستند بی راه و راهنشانی نیامد ز افراسیابنه بر کوه و دریا نه بر خشک و آبشتر یافت چندان و چندان گلهکه از بارگی شد سپه بی‌گلهز توران سپه برنهادند رختسلیح گرانمایه و تاج و تختخروش آمد و نالهٔ گاودمجرس برکشیدند و رویینه خمسوی شهر ایران نهادند رویسپاهی بران گونه با رنگ و بویچو آگاهی آمد ز رستم بشاهخروش آمد از شهر وز بارگاهاز ایران تبیره برآمد بابرکه آمد خداوند گوپال و ببریکی شادمانی بد اندر جهانخنیده میان کهان و مهاندل شاه شد چون بهشت برینهمی خواند بر کردگار آفرینبفرمود تا پیل بردند پیشبجنبید کیخسرو از جای خویشجهانی بیین شد آراستهمی و رود و رامشگر و خواستهتبیره برآمد ز هر جای و نایچو شاه جهان اندر آمد ز جایهمه روی پیل از کران تا کرانپر از مشک بود و می و زعفرانز افسر سر پیلبان پرنگارز گوش اندر آویخته گوشواربسی زعفران و درم ریختندز بر مشک و عنبر همی بیختندهمه شهر آوای رامشگراننشسته ز هر سو کران تا کرانچنان بد جهان را ز شادی و دادکه گیتی روان را دوامست و شادتهمتن چو تاج سرافراز دیدجهانی سراسر پرآواز دیدفرود آمد و برد پیشش نمازبپرسید خسرو ز راه درازگرفتش بغوش در شاه تنگچنین تا برآمد زمانی درنگهمی آفرین خواند شاه جهانبران نامور موبد و پهلوانبفرمود تا پیلتن برنشستگرفته همه راه دستش بدستهمی گفت چندین چرا ماندیکه بر ما همی آتش افشاندیچو طوس و فریبرز و گودرز و گیوچو رهام و گرگین و گردان نیوز ره سوی ایوان شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدندنشست از بر تخت زر شهریاربنزدیک او رستم نامدارفریبرز و گودرز و رهام و گیونشستند با نامداران نیوسخن گفت کیخسرو از رزمگاهازان رنج و پیگار توران سپاهبدو گفت گودرز کای شهریارسخنها درازست زین کارزارمی و جام و آرام باید نخستپس آنگاه ازین کار پرسی درستنهادند خوان و بخندید شاهکه ناهار بودی همانا به راهبخوان بر می آورد و رامشگرانبپرسش گرفت از کران تا کرانز افراسیاب وز پولادوندز کشتی و از تابداده کمندبدو گفت گودرز کای شهریارز مادر نزاید چو رستم سواراگر دیو پیش آید ار اژدهاز چنگ درازش نیابد رهاهزار افرین باد بر شهریاربویژه برین شیردل نامداربگفت آنچ کرد او بپولادوندز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بندز افگندن دیو وز کشتنشهمان جنگ و پیگار و کین جستنشچو افتاد بر خاک زو رفت هوشبرآمد ز گردان دیوان خروشچو آمد بهوش آن سرافراز دیوبرآمد بناگاه زو یک غریوهمانگه درآمد باسپ و برفتهمی بند جانش ز رستم بکفتچنان شاد شد زان سخن تاجورکه گفتی ز ایوان برآورد سرچنین داد پاسخ که ای پهلوانتوی پیر و بیدار و روشن‌روانکسی کش خرد باشد آموزگارنگه داردش گردش روزگارازین پهلوان چشم بد دور بادهمه زندگانیش در سور بادهمی بود یک هفته با می بدستازو شادمان تاج و تخت و نشستسخنهای رستم بنای و برودبگفتند بر پهلوانی سرودتهمتن بیک ماه نزدیک شاههمی بود با جام در پیشگاهازان پس چنین گفت با شهریارکه ای پرهنر نامور تاجدارجهاندار با دانش و نیک‌خوستولیکن مرا چهر زال آرزوستدر گنج بگشاد شاه جهانز پرمایه چیزی که بودش نهانز یاقوت وز تاج و انگشتریز دینار وز جامهٔ ششتریپرستار با افسر و گوشوارهمان جعد مویان سیمین عذارطبقهای زرین پر از مشک و عوددو نعلین زرین و زرین عمودبرو بافته گوهر شاهوارچنانچون بود در خور شهریاربنزد تهمتن فرستاد شاهدو منزل همی رفت با او براهچو خسرو غمی شد ز راه درازفرود آمد و برد رستم نمازورا کرد پدرود و ز ایران برفتسوی زابلستان خرامید تفتسراسر جهان گشت بر شاه راستهمی گشت گیتی بران سان که خواستسر آوردم این رزم کاموس نیزدرازست و کم نیست زو یک پشیزگر از داستان یک سخن کم بدیروان مرا جای ماتم بدیدلم شادمان شد ز پولادوندکه بفزود بر بند پولاد بند
[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 16:11 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : شاهنامه فردوسی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد


تو بر کردگار روان و خرد
ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشن‌روان
که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست
به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست
روان و خرد را جزین راه نیست
ابا فلسفه‌دان بسیار گوی
بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست
بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سخته‌ای شو سخن سخته‌گوی
نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
بیک دم زدن رستی از جان و تن
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرای جز این باشد آرام تو
نخست از جهان آفرین یاد کن
پرستش برین یاد بنیاد کن
کزویست گردون گردان بپای
هم اویست بر نیک و بد رهنمای
جهان پر شگفتست چون بنگری
ندارد کسی آلت داوری
که جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آنک این گرد گردان سپهر
همی نو نمایدت هر روز چهر
نباشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کین داستان بشنود
بدانش گراید بدین نگرود
ولیکن چو معنیش یادآوری
شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد
که یک روز کیخسرو از بامداد
بیاراست گلشن بسان بهار
بزرگان نشستند با شهریار
چو گودرز و چون رستم و گستهم
چو برزین گرشاسپ از تخم جم
چو گیو و چو رهام کار آزمای
چو گرگین و خراد فرخنده رای
چو از روز یک ساعت اندر گذشت
بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
که گوری پدید آمد اندر گله
چو شیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست
سپهرش بزر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی
ز مشک سیه تا بدنبال اوی
سمندی بزرگست گویی بجای
ورا چار گرزست آن دست و پای
یکی نره شیرست گویی دژم
همی بفگند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور
که برنگذرد گور ز اسپی بزور
برستم چنین گفت کین رنج نیز
به پیگار بر خویشتن سنج نیز
برو خویشتن را نگه‌دار ازوی
مگر باشد آهرمن کینه‌جوی
چنین گفت رستم که با بخت تو
نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها
ز شمشیر تیزم نیابد رها
برون شد بنخچیر چون نره شیر
کمندی بدست اژدهایی بزیر
بدشتی کجا داشت چوپان گله
وزانسو گذر داشت گور یله
سه روزش همی جست در مرغزار
همی کرد بر گرد اسپان شکار
چهارم بدیدش گرازان بدشت
چو باد شمالی برو بر گذشت
درخشنده زرین یکی باره بود
بچرم اندرون زشت پتیاره بود
برانگیخت رخش دلاور ز جای
چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
چنین گفت کین را نباید فگند
بباید گرفتن بخم کمند
نشایدش کردن بخنجر تباه
بدین سانش زنده برم نزد شاه
بینداخت رستم کیانی کمند
همی خواست کرد سرش را ببند
چو گور دلاور کمندش بدید
شد از چشم او در زمان ناپدید
بدانست رستم که آن نیست گور
ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوان دیو این نشاید بدن
ببایستش از باد تیغی زدن
بشمشیر باید کنون چاره کرد
دواندین خون بران چرم زرد
ز دانا شنیدم که این جای اوست
که گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پدید آمد از دشت باز
سپهبد برانگیخت آن تند تاز
کمان را بزه کرد و از باد اسپ
بینداخت تیری چو آذر گشسپ
همان کو کمان کیان درکشید
دگر باره شد گور ازو ناپدید
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت
چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان
سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب
به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد
هم از ماندگی چشم را خواب داد
کمندش ببازوی و ببر بیان
بپوشیده و تنگ بسته میان
ز زین کیانیش بگشاد تنگ
به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جای خواب
نمدزین برافگند بر پیش آب
بدان جایگه خفت و خوابش ربود
که از رنج وز تاختن مانده بود
چو اکوانش از دور خفته بدید
یکی باد شد تا بر او رسید
زمین گرد ببرید و برداشتش
ز هامون بگردون برافراشتش
غمی شد تهمتن چو بیدار شد
سر پر خرد پر ز پیکار شد
چو رستم بجنبید بر خویشتن
بدو گفت اکوان که ای پیلتن
یکی آرزو کن که تا از هوا
کجات آید افگندن اکنون هوا
سوی آبت اندازم ار سوی کوه
کجا خواهی افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگرید
هوا در کف دیو واژونه دید
چنین گفت با خویشتن پیلتن
که بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر کوهسار
تن و استخوانم نیاید بکار
بدریا به آید که اندازدم
کفن سینهٔ ماهیان سازدم
وگر گویم او را بدریا فگن
بکوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کار دیو
که فریادرس باد گیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای چین
یکی داستانی زدست اندرین
که در آب هر کو بر آیدش هوش
به مینو روانش نبیند سروش
بزاری هم ایدر بماند بجای
خرامش نیاید بدیگر سرای
بکوهم بینداز تا ببر و شیر
ببینند چنگال مرد دلیر
ز رستم چو بشنید اکوان دیو
برآورد بر سوی دریا غریو
بجایی بخواهم فگندنت گفت
که اندر دو گیتی بمانی نهفت
بدریای ژرف اندر انداختش
ز کینه خور ماهیان ساختش
همان کز هوا سوی دریا رسید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگ اوی
ببودند سرگشته از چنگ اوی
بدست چپ و پای کرد آشناه
بدیگر ز دشمن همی جست راه
بکارش نیامد زمانی درنگ
چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
اگر ماندی کس بمردی بپای
پی او زمانه نبردی ز جای
ولیکن چنینست گردنده دهر
گهی نوش یابند ازو گاه زهر
ز دریا بمردی به یکسو کشید
برآمد بهامون و خشکی بدید
ستایش گرفت آفریننده را
رهانیده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند میان
بر چشمه بنهاد ببر بیان
کمند و سلیحش چو بفگند نم
زره را بپوشید شیر دژم
بدان چشمه آمد کجا خفته بود
بران دیو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار
جهانجوی شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زین و لگام
بشد بر پی رخش تا گاه شام
پیاده همی رفت جویان شکار
به پیش اندر آمد یکی مرغزار
همه بیشه و آبهای روان
بهر جای دراج و قمری نوان
گله‌دار اسپان افراسیاب
به بیشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر مادیانان چو دیو
میان گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش کیانی کمند
بیفگند و سرش اندر آمد به بند
بمالیدش از گرد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
لگامش بسر بر زد و برنشست
بران تیز شمشیر بنهاد دست
گله هر کجا دید یکسر براند
بشمشیر بر نام یزدان بخواند
گله‌دار چون بانگ اسبان شنید
سرآسیمه از خواب سر بر کشید
سواران که بودند با او بخواند
بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر کس کمند و کمان
بدان تا که باشد چنین بدگمان
که یارد بدین مرغزار آمدن
بنزدیک چندین سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم
که بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بدید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بغرید چون شیر و برگفت نام
که من رستمم پور دستان سام
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت
چو چوپان چنان دید بنمود پشت
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب
بدیدار اسپ آمد افراسیاب
بجایی که هر سال چوپان گله
بران دشت و آن آب کردی یله
خود و دو هزار از یل نامدار
رسیدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم
بدان تا کند بر دل اندیشه کم
چو نزدیک آن مرغزاران رسید
ز اسپان و چوپان نشانی ندید
یکایک خروشیدن آمد ز دشت
همه اسپ یک بر دگر برگذشت
ز خاک پی رخش بر سرکشان
پدید آمد از دور پیدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسید
بدو باز گفت آن شگفتی که دید
که تنها گله برد رستم ز دشت
ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی
که تنها بجنگ آمد این کینه‌جوی
بباید کشیدن یکایک سلیح
که این کار بر ما گذشت از مزیح
چنین زار گشتیم و خوار و زبون
که یک تن سوی ما گراید بخون
همی بفگند نام مردی ز ما
بتیغ او براند ز خون آسیا
همی بگذراند بیک تن گله
نشاید چنین کار کردن یله
سپهدار با چار پیل و سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزدیک رستم کمان
ز بازو برون کرد و آمد دمان
بریشان ببارید چو ژاله میغ
چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
چو افگنده شد شست مرد دلیر
بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
همی گرز بارید همچون تگرگ
همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت
غمی شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پیل سپید
شدند آن سپاه از جهان ناامید
پس پشتشان رستم گرزدار
دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پیل و رمه
بنه هرچ آمد بچنگش همه
بیامد گرازان بران چشمه باز
دلش جنگ جویان بچنگ دراز
دگر باره اکوان بدو باز خورد
نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ
بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
تهمتن چو بنشید گفتار دیو
برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران
برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست
سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش
برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همی خواند بر کردگار آفرین
کزو بود پیروزی و زور کین
تو مر دیو را مردم بد شناس
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هرانکو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر مشمر از آدمی
خرد گر برین گفتها نگرود
مگر نیک مغزش همی نشنود
گر آن پهلوانی بود زورمند
ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان
که بر پهلوانی بگردد زیان
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
که داند که چندین نشیب و فراز
به پیش آرد این روزگار دراز
تگ روزگار از درازی که هست
همی بگذراند سخنها ز دست
که داند کزین گنبد تیزگرد
درو سور چند است و چندی نبرد
چو ببرید رستم سر دیو پست
بران بارهٔ پیل پیکر نشست
به پیش اندر آورد یکسر گله
بنه هرچ کردند ترکان یله
همی رفت با پیل و با خواسته
وزو شد جهان یکسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد این آگهی
که برگشت ستم بدان فرهی
از ایدر میان را بدان کرد بند
کجا گور گیرد بخم کمند
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی
همان دیو و هم مردم کینه‌جوی
پذیره شدن را بیاراست شاه
بسر بر نهادند گردان کلاه
درفش شهنشاه با کرنای
ببردند با ژنده پیل و درای
چو رستم درفش جهاندار شاه
نگه کرد کامد پذیره براه
فرود آمد و خاک را داد بوس
خروش سپاه آمد و بوق و کوس
سر سرکشان رستم تاج بخش
بفرمود تا برنشیند برخش
وزانجا بایوان شاه آمدند
گشاده دل و نیک خواه آمدند
به ایرانیان بر گله بخش کرد
نشست تن خویشتن رخش کرد
فرستاد پیلان بر پیل شاه
که بر شیر پیلان بگیرند راه
بیک هفته ایوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
بمی رستم آن داستان برگشاد
وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
که گوری ندیدم بخوبی چنوی
بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
چو خنجر بدرید بر تنش پوست
بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پیل و مویش دراز
دهن پر زدندانهای گراز
دو چشمش کبود و لبانش سیاه
تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون
همه دشت ازو شد چو دریای خون
سرش کردم از تن بخنجر جدا
چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت
چو بنهاد جام آفرین برگرفت
بران کو چنان پهلوان آفرید
کسی این شگفتی بگیتی ندید
که مردم بود خود بکردار اوی
بمردی و بالا و دیدار اوی
همی گفت اگر کردگار سپهر
ندادی مرا بهره از داد و مهر
نبودی بگیتی چنین کهترم
که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
دو هفته بران گونه بودند شاد
ز اکوان وز بزم کردند یاد
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای
که پیروز و شادان شود باز جای
مرا بویهٔ زال سامست گفت
چنین آرزو را نشاید نهفت
شوم زود و آیم بدرگاه باز
بباید همی کینه را کرد ساز
که کین سیاوش به پیل و گله
نشاید چنین خوار کردن یله
در گنج بگشاد شاه جهان
گرانمایه چیزی که بودش نهان
بیاورد ده جام گوهر ز گنج
بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمی بزرین کمر
پرستندگان نیز با طوق زر
ز گستردنیها و از تخت عاج
ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
بنزدیک رستم فرستاد شاه
که این هدیه با خویشتن بر براه
یک امروز با ما بباید بدن
وزان پس ترا رای رفتن زدن
ببود و بپیمود چندی نبید
بشبگیر جز رای رفتن ندید
دو فرسنگ با او بشد شهریار
بپدرود کردن گرفتش کنار
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار ایران ازو بازگشت
جهان پاک بر مهر او گشت راست
همی داشت گیتی بر انسان که خواست
برین گونه گردد همی چرخ پیر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
چو این داستان سربسر بشنوی
از اکوان سوی کین بیژن شوی

[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 16:10 ] [ محمد مرفه ]
مربوط به موضوع : شاهنامه فردوسی                                                                                                                 جهت دانلود پست موردنظر کلیک کنید-حجم تقریبی پست 800 کیلوبایت می باشد


شبی چون شبه روی شسته بقیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بجای
شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اند آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی بخواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چباید همی
شب تیره خوبت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگونی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر
مرا مهربان یار بشنو چگفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان
بگویمت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد بمردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
بشعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
چو کیخسرو آمد بکین خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
برآمد بخورشید بر تاج شاه
بپیوست با شاه ایران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخست
بب وفا روی خسرو بشست
بجویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب
چو بهری ز گیتی برو گشت راست
که کین سیاوش همی باز خواست
ببگماز بنشست یک روز شاد
ز گردان لشکر همی کرد یاد
بدیبا بیاراسته گاه شاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه
نشسته بگاه اندرون می بچنگ
دل و گوش داده بوای چنگ
برامش نشسته بزرگان بهم
فریبرز کاوس با گستهم
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
چو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکن
چو رهام و چون بیژن رزم‌زن
همه بادهٔ خسروانی بدست
همه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون عقیق یمن
بپیش اندرون لاله و نسترن
پریچهرگان پیش خسرو بپای
سر زلفشان بر سمن مشک‌سای
همه بزمگه بوی و رنگ بهار
کمر بسته بر پیش سالاربار
ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
بپیش اندر آوردشان چون سزید
بکش کرده دست و زمین را بروی
ستردند زاری‌کنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری بداد آمدستیم دور
که ایران ازین سوی زان سوی تور
کجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانیان نزد خسرو پیام
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
بهر کشوری دسترس بر بدان
بهر هفت کشور توی شهریار
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
سر مرز توران در شهر ماست
ازیشان بما بر چه مایه بلاست
سوی شهر ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور هم میوه‌دار
چراگاه ما بود و فریاد ما
ایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمند
ازیشان بما بر چه مایه گزند
درختان کشته ندرایم یاد
بدندان به دو نیم کردند شاد
نیاید بدندانشان سنگ سخت
مگرمان بیکباره برگشت بخت
چو بشنید گفتار فریادخواه
بدرد دل اندر بپیچید شاه
بریشان ببخشود خسرو بدرد
بگردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و گردان من
که جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتیغ
ندارم ازو گنج گوهر دریغ
یکی خوان زرین بفرمود شاه
ک بنهاد گنجور در پیشگاه
ز هر گونه گوهر برو ریختند
همه یک بدیگر برآمیختند
ده اسب گرانمایه زرین لگام
نهاده برو داغ کاوس نام
بدیبای رومی بیاراستند
بسی ز انجمن نامور خواستند
چنین گفت پس شهریار زمین
که ای نامداران با آفرین
که جوید بزرم من رنج خویش
ازان پس کند گنج من گنج خویش
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژن گیو فرخ‌نژاد
نهاد از میان گوان پیش پای
ابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته بدست اندرون جام می
شب و روز بر یاد کاوس کی
که خرم بمینو بود جان تو
بگیتی پراگنده فرمان تو
من آیم بفرمان این کار پیش
ز بهر تو دارم تن و جان خویش
چو بیژن چنین گفت گیو از کران
نگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه را
ببیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراست
بنیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید
براهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفته‌ها از من اندر پذیر
جوانم ولیکن باندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکن
سر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
برو آفرین کرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو که ای پر هنر
همیشه بپیش بدیها سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسید سبکسر بود
بگرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن بتوران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند
از آنجا بسیچید بیژن براه
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه
بیاورد گرگین میلاد را
همواز ره را و فریاد را
برفت از در شاه با یوز و باز
بنخچیر کردن براه دراز
همی رفت چون پیل کفک افگنان
سر گور و آهو ز تن برکنان
ز چنگال یوزان همه دشت غرم
دریده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم کمند
چه بیژن چه طهمورث دیوبند
تذروان بچنگال باز اندرون
چکان از هوا بر سمن برگ خون
بدین سان همی راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند
چو بیژن به بیشه برافگند چشم
بجوشید خونش بتن بر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازین
که بیژن نهادست بر بور زین
بگرگین میلاد گفت اندرآی
وگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا بنزدیک آن آبگیر
چو من با گراز اندر آیم بتیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
تو بردار گرز و بجای آر هوش
ببیژن چنین گفت گرگین گو
که پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مرین رزمگه را کمر
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
همه چشمش از روی او تیره شد
ببیشه درآمد بکردار شیر
کمان را بزه کرد مرد دلیر
چو ابر بهاران بغرید سخت
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت
برفت از پس خوک چون پیل مست
یکی خنجر آب داده بدست
همه جنگ را پیش او تاختند
زمین را بدندان برانداختند
ز دندان همی آتش افروختند
تو گفتی که گیتی همی سوختند
گرازی بیامد چو آهرمنا
زره را بدرید بر بیژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همی سود دندان او بر درخت
برانگیختند آتش کارزار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بزد خنجری بر میان بیژنش
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلیر
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
سرانشان بخنجر ببرید پست
بفتراک شبرنگ سرکش ببست
که دندانها نزد شاه آورد
تن بی‌سرانشان براه آورد
بگردان ایران نماید هنر
ز پیلان جنگی جدا کرده سر
بگردون برافگند هر یک چو کوه
بشد گاومیش از کشیدن ستوه
بداندیش گرگین شوریده رفت
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
همه بیشه آمد بچشمش کبود
برو آفرین کرد و شادی نمود
بدلش اندر آمد ازان کار درد
ز بدنامی خویش ترسید مرد
دلش را بپیچید آهرمنا
بد انداختن کرد با بیژنا
سگالش چنین بد نوشته جزین
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین
کسی کو بره بر کند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزونی وز بهر نام
براه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بی‌وفا
مر او را چه پیش آورید از جفا
بدو آن زمان مهربانی نمود
بخوبی مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و کشتن بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
نبد بیژن آگه ز کردار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی
چو خوردن زان سرخ می اندکی
بگرگین نگه کرد بیژن یکی
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
بدین گونه با خوک آهنگ من
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی
بایران و توران ترا یار نیست
چنین کار پیش تو دشوار نیست
دل بیژن از گفت او شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد
بیژن چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشن‌روان
برآمد ترا این چنین کار چند
بنیروی یزدان و بخت بلند
کنون گفتنیها بگویم ترا
که من چندگه بوده‌ام ایدرا
چه با رستم و گیو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مایه هنرها برین پهن دشت
که کردیم و گردون بران بر گذشت
کجا نام ما زان برآمد بلند
بنزدیک خسرو شدیم ارجمند
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
به دو روزه راه اندر آید بتور
یکی دشت بینی همه سبز و زرد
کزو شاد گردد دل رادمرد
همه بیشه و باغ و آب روان
یکی جایگه از در پهلوان
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
گلابست گویی مگر آب جوی
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
خم‌آورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پالیز و گلبن شمن
خرامان بگرد گل اندر تذرو
خروشیدن بلبل از شاخ سرو
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار
پری چهره بینی همه دشت و کوه
ز هر سو نشسته بشادی گروه
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشیده‌روی
همه سرو بالا همه مشک موی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می ببوی گلاب
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه
شویم و بتازیم یک روزه راه
بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجوشیدش آن گوهر پهلوان
گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو براه دراز
یکی از نوشته دگر کینه‌ساز
میان دو بیشه بیک روزه راه
فرود آمد آن گرد لشکر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همی شاد بودند باباز و یوز
چو دانست گرگین که آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس
ببیژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد
بگرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا
شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور
وز آن جایگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان
زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر
بگنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم بسر
که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یارهٔ گیو گوهرنگار
بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای
نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد
بزیر یکی سر وبن شد بلند
که تا ز آفتابش نباشد گزند
بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
بیامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آوای رود و سرود
روان را همی داد گفتی درود
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه
برخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش
بپرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا
پریزاده‌ای گر سیاوشیا
که دلها بمهرت همی جوشیا
وگر خاست اندر جهان رستخیز
که بفروختی آتش مهر تیز
که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم بهر نوبهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستادهٔ خوب روی
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ
بزخم گراز آمدم بی‌درنگ
سرانشان بریدم فگندم براه
که دندانهاشان برم نزد شاه
چو زین جشنگاه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز نشتافتم
بدین رزمگاه آمدستم فراز
بپیموده بسیار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ بخواب
همی بینم این دشت آراسته
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته
اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر
مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با دل من بمهر آوری
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز
که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین
چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان
گر آیی خرامان بنزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من
نماند آنگهی جایگاه سخن
خرامید زان سایهٔ سروبن
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
پیاده همی گام زد برزوی
بپرده درآمد چو سرو بلند
میانش بزرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتش ببر
گشاد از میانش کیانی کمر
بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد بجنگ گراز
چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره بگرز
بشستند پایش بمشک و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون
نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده بپای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر
می سالخورده بجام بلور
برآورده با بیژن گیو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش
بدیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش‌بر
بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام را
دگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خواب
همی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته بکاخ اندر آمد بشب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمن بر در آغوش یافت
بایوان افراسیاب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنا
بیزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرا
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
برو بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاددار
همه کار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گل رخی خواستند
بدیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتند
بشادی همه روز بگذاشتند
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
پس آگاهی آمد بدربان ازین
نهفته همه کارشان بازجست
بژرفی نگه کرد کار از نخست
کسی کز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست
بدین آمدن سوی توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خویش
شتابید نزدیک درمان خویش
جز آگاه کردن ندید ایچ رای
دوان از پس پرده برداشت پای
بیامد بر شاه ترکان بگفت
که دختت ز ایران گزیدست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
تو گفتی که بیدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و این داستان باز گفت
کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
کرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید بدر
ز کار منیژه دلش خیره ماند
قراخان سالار را پیش خواند
بدو گفت ازین کار ناپاک زن
هشیوار با من یکی رای زن
قراخان چنین داد پاسخ بشاه
که در کار هشیارتر کن نگاه
اگر هست خود جای گفتار نیست
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند من
غم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سر
نگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی بکاخ اندرا
ببند و کشانش بیار ایدرا
چو گرسیوز آمد بنزدیک در
از ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ایوان افراسیاب
سواران در و بام آن کاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید
سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوی بسته درش
بزد دست و برکند بندش ز جای
بجست از میان در اندر سرای
بیامد بنزدیک آن خانه زود
کجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشم
بچوشید خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگان
که سر داد باید همی رایگان
همیشه بیک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیام
در خانه بگرفت و برگفت نام
که من بیژنم پور کشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان
ندرد کسی پوست بر من مگر
همی سیری آید تنش را ز سر
وگر خیزد اندر جهان رستخیز
نبیند کسی پشتم اندر گریز
تو دانی نیاکان و شاه مرا
میان یلان پایگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را
همیشه بشویم بخون چنگ را
ز تورانیان من بدین خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بری
بخوبی برو داستان آوری
تو خواهشگری کن مرا زو بخون
سزد گر بنیکی بوی رهنمون
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی
بدانست کو راست گوید همی
بخون ریختن دست شوید همی
وفا کرد با او بسوگندها
بخوبی بدادش بسی پندها
بپیمان جدا کرد زو خنجرا
بخوبی کشیدش ببند اندرا
بیاورد بسته بکردار یوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنینست کردار این گوژپشت
چو نرمی بسودی بیابی درشت
چو آمد بنزدیک شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرین کردکای شهریار
گر از من کنی راستی خواستار
بگویم ترا سربسر داستان
چو گردی بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم این جشنگاه
نبود اندرین کار کس را گناه
از ایران بجنگ گراز آمدم
بدین جشن توران فراز آمدم
ز بهر یکی باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را
بزیر یکی سرو رفتم بخواب
که تا سایه دارد مرا ز آفتاب
پری دربیامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا کرد و شد تا براه
که آمد همی لشکر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مایه عماری بمن برگذشت
یکی چتر هندی برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور
یکی کرده از عود مهدی میان
کشیده برو چادر پرنیان
بدو اندرون خفته بت پیکری
نهاده ببالین برش افسری
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
میان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاند
بران خوب چهره فسونی بخواند
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب
نجنبید و من چشم کرده پر آب
گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست
پری بی‌گمان بخت برگشته بود
که بر من همی جادوی آزمود
چنین بد که گفتم کم و بیش نه
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بخت بدت کرد بر تو شتاب
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند
همی رزم جستی به نام بلند
کنون چون زنان پیش من بسته دست
همی خواب گویی به کردار مست
بکار دروغ آزمودن همی
بخواهی سر از من ربودن همی
بدو گفت بیژن که ای شهریار
سخن بشنو از من یکی هوشیار
گرازان بدندان و شیران بچنگ
توانند کردن بهر جای جنگ
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
توانند کوشید با بدگمان
یکی دست بسته برهنه تنا
یکی را ز پولاد پیراهنا
چگونه درد شیر بی چنگ تیز
اگر چند باشد دلش پر ستیز
اگر شاه خواهد که بنید ز من
دلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گران
ز ترکان گزین کن هزار از سران
بوردگه بر یکی زین هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم
بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسیوز اندر یکی بنگرید
کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
نبینی که این بدکنش ریمنا
فزونی سگالد همی بر منا
بسنده نبودش همین بد که کرد
همی رزم جوید بننگ و نبرد
ببر همچنین بند بر دست و پای
هم اندر زمان زو بپرداز جای
بفرمای داری زدن پیش در
که باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن
بدان تا ز ایرانیان زین سپس
نیارد بتوران نگه کرد کس
کشیدندش از پیش افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب
چو آمد بدر بیژن خسته دل
ز خون مژه پای مانده بگل
همی گفت اگر بر سرم کردگار
نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز کشتن نترسم همی
ز گردان ایران بترسم همی
که نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار کرده تنم
بپیش نیاکان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ایدر بجای
ز شرم پدر چون شوم باز جای
دریغا که شادان شود دشمنم
چو بینند بر دار روشن تنم
دریغا ز شاه و ز مردان نیو
دریغا که دورم ز دیدار گیو
ایا باد بگذر بایران زمین
پیامی بر از من بشاه گزین
بگویش که بیژن بسختی درست
چو آهو که در چنگ شیر نرست
ببخشود یزدان جوانیش را
بهم برشکست آن گمانیش را
کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بیژنا
جگر خسته دیدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
بپرسید و گفتش که چون آمدی
از ایران همانا بخون آمدی
همه داستان بیژن او را بگفت
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
ببخشود پیران ویسه بروی
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی
بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه
بکاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست کرده بکش
بیامد دمان تا بنزدیک تخت
بر افراسیاب آفرین کرد سخت
همی بود در پیش تختش بپای
چو دستور پاکیزه و رهنمای
سپهبد بدانست کز آرزوی
بپایست پیران آزاده خوی
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش
چو بشنید پیران خسرو پرست
زمین را ببوسید و بر پای جست
که جاوید بادا ترا بخت و جای
مبادا ز تخت تو پردخته جای
ز شاهان گیتی ستایش تراست
ز خورشید برتر نمایش تراست
مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر کار بی‌سرزنش
که من شاه را پیش ازین چند بار
همی دادمی پند بر چند کار
بفرمان من هیچ نامد فراز
ازو داشتم کارها دست باز
مکش گفتمت پور کاوس را
که دشمن کنی رستم و طوس را
کز ایران بپیلان بکوبندمان
ز هم بگسلانند پیوندمان
سیاوش که بود از نژاد کیان
ز بهر تو بسته کمر بر میان
بکشتی بخیره سیاوش را
بزهر اندر آمیختی نوش را
بدیدی بدیهای ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان
ز ترکان دو بهره بپای ستور
سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نیاسود اندر نیام
که رستم همی سرفشاند ازوی
بخورشید بر خون چکاند ازوی
برام بر کینه جویی همی
گل زهر خیره ببویی همی
اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا
نگه کن ازان کین که گستردیا
ابا شاه ایران چه بر خوردیا
هم آنرا همی خواستار آوری
درخت بلا را ببار آوری
چو کینه دو گردد نداریم پای
ایا پهلوان جهان کدخدای
به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ
چو برزد بران آتش تیز آب
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجان
گشایند بر من ز هر سو زبان
برسوایی اندر بمانم بدرد
بپالایم از دیدگان آب زرد
دگر آفرین کرد پیران بدوی
که ای شاه نیک اختر راست‌گوی
چنینست کین شاه گوید همی
جز از نیک نامی نجوید همی
ولیکن بدین رای هشیار من
یکی بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران
کجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
ز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیان
نبندند ازین پس بدی را میان
چنان کرد سالار کو رای دید
دلش با زبان شاه بر جای دید
ز دستور پاکیزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه
دو دستش بزنجیر و گردن بغل
یکی بند رومی بکردار مل
ببندش بمسمار آهنگران
ز سر تا بپایش ببند اندران
چو بستی نگون اندر افگن بچاه
چو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریای گیهان خدیو
فگندست در بیشهٔ چین ستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان
بپیلان گردون کش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را
بیاور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاری برآیدش هوش
وز آنجا بایوان آن بی‌هنر
منیژه کزو ننگ یابد گهر
برو با سواران و تاراج کن
نگون‌بخت را بی سر و تاج کن
بگو ای بنفرین شوریده بخت
که بر تو نزیبد همی تاج و تخت
بننگ از کیان پست کردی سرم
بخاک اندر انداختی افسرم
برهنه کشانش ببر تا بچاه
که در چاه بین آنک دیدی بگاه
بهارش توی غمگسارش توی
درین تنگ زندان زوارش توی
خرامید گرسیوز از پیش اوی
بکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دار
ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا بپایش بهن ببست
بر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگران
فروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترش
بیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرا
برهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
دو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشت
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت
خروشان بیامد بنزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز دراز
بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی
چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای
همی بود و بیژن نیامد بجای
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت
پشیمانی آمدش زان کار خویش
که چون بد سگالید بر یار خویش
بشد تازیان تا بدان جشنگاه
کجا بیژن گیو گم کرد راه
همه بیشه برگشت و کس را ندید
نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید
همی گشت بر گرد آن مرغزار
همی یار کرد اندرو خواستار
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
که آمد ازان مرغزاران پدید
گسسته لگام و نگون کرده زین
فرو مانده بر جای اندوهگین
بدانست کو را تباهست کار
بایران نیاید بدین روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسیاب آمدستش گزند
کمند اندرافگند و برگاشت روی
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
ازان مرغزار اسب بیژن براند
بخیمه در آورد و روزی بماند
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه
که بیژن نبودست با او براه
بگفت این سخن گیو را شهریار
بدان تا ز گرگین کند خواستار
پس آگاهی آمد همانگه بگیو
ز گم بودن رزمزن پور نیو
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
دل از درد خسته پر از آب روی
همی گفت بیژن نیامد همی
بارمان ندانم چه ماند همی
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را
بروبر نهادند زین خدنگ
گرفته بدل گیو کین پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای
پذیره شدش تا کند خواستار
که بیژن کجا ماند و چون بود کار
همی گفت گرگین بدو ناگهان
همانا بدی ساخت اندر نهان
شوم گر ببینمش بی بیژنم
همانگه سرش را ز تن بر کنم
بیامد چو گرگین مر او را بدید
پیاده شد و پیش او در دوید
همی گشت غلتان بخاک اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسید و گفت ای گزین سپاه
سپهدار سالار و خورشید گاه
پذیره بدین راه چون آمدی
که با دیدگان پر ز خون آمدی
مرا جان شیرین نباید همی
کنون خوارتر گر برآید همی
چو چشمم بروی تو آید ز شرم
بپالایم از دیدگان آب گرم
کنون هیچ مندیش کو را بجان
نیامد گزند و بگویم نشان
چو اسب پسر دید گرگین بدست
پر از خاک و آسیمه برسان مست
چو گفتار گرگینش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
همی کند موی از سر و ریش پاک
خروشان بسر بر همی ریخت خاک
همی گفت کای کردگار سپهر
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من
روانم بدان جای نیکان بری
ز درد دل من تو آگه‌تری
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فریادرس
کنون بخت بد کردش از من جدا
بماندم چنین در جهان مبتلا
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
که چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجایش کسی برگزید
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
چه افگند بند سپهرش بروی
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
که او را تبه کرد و برگشت کار
تو این مرده‌ری اسب چون یافتی
ز بیژن کجا روی برتافتی
بدو گفت گرگین که بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش
که این کار چون بود و کردار چون
بدان بیشه با خوک پیکار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش
همیشه فروزندهٔ گاه باش
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز
رسیدیم نزدیک ارمان فراز
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
درختان بریده چراگاه پست
همه جای گشته کنام گراز
همه شهر ارمان از آن در کزاز
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم
ببیشه درون بانگ برداشتیم
گراز اندر آمد بکردار کوه
نه یک یک بهر جای گشته گروه
بکردیم جنگی بکردار شیر
بشد روز و نامد دل از جنگ سیر
چو پیلان بهم بر فگندیمشان
بمسمار دندان بکندیمشان
وزآنجا بایران نهادیم روی
همه راه شادان و نخچیر جوی
برآمد یکی گور زان مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار
بکردار گلگون گودرز موی
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
برو اندر افگند بیژن کمند
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بیژن پس اندر دمان
ز تازیدن گور و گرد سوار
برآمد یکی دود زان مرغزار
بکردار دریا زمین بردمید
کمندافگن و گور شد ناپدید
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه
که از تاختن شد سمندم ستوه
ز بیژن ندیدم بجایی نشان
جزین اسب و زین از پس ایدر کشان
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همی کردمش هر سوی خواستار
ازو باز گشتم چنین ناامید
که گور ژیان بود و دیو سپید
چو بشنید گیو این سخن هوشیار
بدانست کو را تباهست کار
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
همی چشمش از روی او تیره دید
رخش زرد از بیم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گیو گم بوده دید
سخن را برآنگونه آلوده دید
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
همی خواست کو را درآرد ز پای
بخواهد ازو کین پور گزین
وگر چند نیک آید او را ازین
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
نیامد همی روشنایی پدید
چه آید مرا گفت از کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا
به بیژن چه سود آید از جان اوی
دگرگونه سازیم درمان اوی
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
شود آشکارا ز گرگین گناه
ازو کین کشیدن بسی کار نیست
سنان مرا پیش دیوار نیست
بگرگین یکی بانگ برزد بلند
که ای بدکنش ریمن پرگزند
تو بردی ز من شید و ماه مرا
گزین سواران و شاه مرا
فگندی مرا در تک و پوی پوی
بگرد جهان اندرون چاره‌جوی
پس اکنون بدستان و بند و فریب
کجا یابی آرام و خواب و شکیب
نباشد ترا بیش ازین دستگاه
کجا من ببینم یکی روی شاه
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش
ز بهر گرامی جهانبین خویش
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه
دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه جهان را بشادی گذار
انوشه جهاندار نیک اخترا
نبینی که بر سر چه آمد مرا
ز گیتی یکی پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بیم گریان بدم
ز درد جداییش بریان بدم
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
زبان پر ز یافه روان پر گناه
بدآگاهی آورد از پور من
ازان نامور پاک دستور من
یکی اسب دیدم نگونسار زین
ز بیژن نشانی ندارد جزین
اگر داد بیند بدین کار ما
یکی بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگین دهد داد من شهریار
کزو گشتم اندر جهان خاکسار
غمی شد ز درد دل گیو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ کلاه
رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد
ز تیمار بیژن دلش تنگ شد
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت
چه گوید کجا ماند از نیک جفت
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو
سخن گفت با خسرو از پور نیو
چو از گیو بشنید خسرو سخن
بدو گفت مندیش و زاری مکن
که بیژن بجانست خرسند باش
بر امید گم بوده فرزند باش
که ایدون شنیدستم از موبدان
ز بیدار دل نامور بخردان
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بی‌درنگ
بکین سیاوش کشم لشکرا
بپیلان سرآرم از آن کشورا
بدان کینه اندر بود بیژنا
همی رزم جوید چو آهرمنا
تو دل را بدین کار غمگین مدار
من این را همانا بسم خواستار
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد
دو دیده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید
ز گردان در شاه پردخته دید
ز تیمار بیژن همه مهتران
ز درگاه با گیو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم کرده صد گونه گنج
پراگنده رای و پراگنده دل
همه خاک ره ز اشک کرده چو گل
وزین روی گرگین شوریده رفت
بنزدیک ایوان درگاه تفت
چو در پیش کیخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
چو الماس دندانهای گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز
که خسرو بهر کار پیروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز
بریده چنان کار سران گراز
بدندانها چون نگه کرد شاه
بپرسید و گفتش که چون بود راه
کجا ماند از تو جدا بیژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای
فرو ماند خیره همیدون بپای
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
فروماند بر جای بر زرد روی
زبان پر ز یافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه
چو گفتارها یک بدیگر نماند
برآشفت وز پیش تختش براند
همش خیره سر دید هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنیدی آن داستان
که دستان زدست از گه باستان
که گر شیر با کین گودرزیان
بسیچد تنش را سر آید زمان
اگر نیستی از پی نام بد
وگر پیش یزدان سرانجام بد
بفرمودمی تا سرت را ز تن
بکنید بکردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر
که بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پای کردش ببند
که از بند گیرد بداندیش پند
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش
بجویش بهر جای و هر سو بکوش
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجویم بهر جا نگاه
ز بیژن مگر آگهی یابما
بدین کار هشیار بشتابما
وگر دیر یابیم زو آگهی
تو جای خرد را مگردان تهی
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هور دین
بدانگه که بر گل نشاندت باد
چو بر سر همی گل فشاندت باد
زمین چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاک فرمان ما
پرستش که فرمود یزدان ما
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای
کجا هفت کشور بدو اندرا
ببینم بر و بوم هر کشورا
کنم آفرین بر نیاکان خویش
گزیده جهاندار و پاکان خویش
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست
چو بشنید گیو این سخن شاد شد
ز تیمار فرزند آزاد شد
بخندید و بر شاه کرد آفرین
که بی‌تو مبادا زمان و زمین
بکام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین
که بر تو برازد کلاه و نگین
چو گیو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان
که یابد مگر زو بجایی نشان
همه شهر ارمان و تورانیان
سپردند و نامد ز بیژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نیاز آمدش
بیامد پر امید دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید
دلش را بدرد اندر آزرده دید
بیامد بپوشید رومی قبای
بدان تا بود پیش یزدان بپای
خروشید پیش جهان آفرین
بخورشید بر چند برد آفرین
ز فریادرس زور و فریاد خواست
از آهرمن بدکنش داد خواست
خرامان ازان جا بیامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
یکی جام بر کف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور پدید
زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه و چون و چند
ز ماهی بجام اندون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندارا فسونگرا
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش
بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید
سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید
بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران
یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه
که زندست بیژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند
که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی
بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار
ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد
چو ابر بهاران ببارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای
که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها
نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ
کمربند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را بره‌بر دما
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد
گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد
بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزنده‌تر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه
بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند
بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راه‌جوی
چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه درام بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دید
بب مژه روی او نشسته دید
بدو گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
بپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بفرین
گزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چاره‌گر
تو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم داد
همه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرید جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار
من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خسته‌ام
بدین کار بیژن کمر بسته‌ام
بکوشم بدین کارگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهره‌ور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فام
غریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش
بیامد برخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاج‌بخش
خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتند
بزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینه‌جوی
چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دید بپیمان تو
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب
چو آمد بر شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز
ستایش کنان پیش خسرو دوید
که مهر و ستایش مر او را سزید
برآورد سر آفرین کرد و گفت
مبادت جز از بخت پیروز جفت
چو هرمزد بادت بدین پایگاه
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر
چو شهریورت باد پیروزگر
بنام بزرگی و فر و هنر
سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد
چو خردادت از یاوران بر دهاد
ز مرداد باش از بر و بوم شاد
دی و اورمزدت خجسته بواد
در هر بدی بر تو بسته بواد
دیت آذر افروز و فرخنده روز
تو شادان و تاج تو گیتی فروز
چو این آفرین کرد رستم بپای
بپرسید و کردش بر خویش جای
بدو گفت خسرو درست آمدی
که از جان تو دور بادا بدی
توی پهلوان کیان جهان
نهان آشکار آشکارت نهان
گزین کیانی و پشت سپاه
نگهدار ایران و لشکر پناه
مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش
زواره فرامرز و دستان سام
درستند ازیشان چه داری پیام
فرو بود رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت
ببخت تو هر سه درستند و شاد
انوشه کسی کش کند شاه یاد
بسالار نوبت بفرمود شاه
که گودرز و طوس و گوان را بخواه
در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار
بفرمود تا تاج زرین و تخت
نهادند زیر گلفشان درخت
همه دیبهٔ خسروانی بباغ
بگسترد و شد گلستان چون چراغ
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونه‌گون خوشه‌های گهر
عقیق و زمرد همه برگ و بار
فروهشته از تاج چون گوشوار
همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهیها تهی
بدو اندرون مشک سوده بمی
همه پیکرش سفته برسان نی
کرا شاه بر گاه بنشاندی
برو باد ازو مشک بفشاندی
همه میگساران بیپش اندرا
همه بر سران افسر از گوهرا
ز دیبای زربفت چینی قبای
همه پیش گاه سپهبد بپای
همه طوق بربسته و گوشوار
بریشان همه جامه گوهرنگار
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ
همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی و نابوده مست
بفرمود تا رستم آمد بتخت
نشست از بر گاه زیر درخت
برستم چنین گفت پس شهریار
که ای نیک پیوند و به روزگار
ز هر بد توی پیش ایران سپر
همیشه چو سیمرغ گسترده پر
چه درگاه ایران چه پیش کیان
همه بر در رنج بندی میان
شناسی تو کردار گودرزیان
به آسانی و رنج و سود و زیان
میان بسته دارند پیشم بپای
همیشه بنیکی مرا رهنمای
بتنها تن گیو کز انجمن
ز هر بد سپر بود در پیش من
چنین غم بدین دوده نامد بنیز
غم و درد فرزند برتر ز چیز
بدین کار گر تو ببندی میان
پذیره نیایدت شیر ژیان
کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
که او را ز توران بد آمد بروی
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج
ببر هرچ باید مدار این برنج
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
زمین را ببوسید و دم درکشید
برو آفرین کرد کای نیک نام
چو خورشید هر جای گسترده کام
ز تو دور بادا دو چشم نیاز
دل بدسگالت بگرم و گداز
توی بر جهان شاه و سالار و کی
کیان جهان مر ترا خاک پی
که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه
بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها
بکندم دل دیو مازندران
بفر کیانی و گرز گران
مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی برام و شاد
منم گوش داده بفرمان تو
نگردم بهرسان ز پیمان تو
دل و جان نهاده بسوی کلاه
بران ره روم کم بفرمود شاه
و نیز از پی گیو اگر بر سرم
هوا بارد آتش بدو ننگرم
رسیده بمژگانم اندر سنان
ز فرمان خسرو نتابم عنان
برآرم ببخت تو این کار کرد
سپهبد نخواهم نه مردان مرد
کلید چنین بند باشد فریب
نه هنگام گرزست و روز نهیب
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
بزرگان لشکر برو آفرین
همی خواندند از جهان آفرین
بمی دست بردند با شهریار
گشاده بشادی در نوبهار
چو گرگین نشان تهمتن شنید
بدانست کآمد غمش را کلید
فرستاد نزدیک رستم پیام
که ای تیغ بخت و وفا را نیام
درخت بزرگی و گنج وفا
در رادمردی و بند بلا
گرت رنج ناید ز گفتار من
سخن گسترانی ز کردار من
نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت
بتاریکی اندر مرا ره نمود
نوشته چنین بود بود آنچ بود
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
گر آمرزش آرد مرا زین گناه
مگر باز گردد ز بد نام من
بپیران سر این بد سرانجام من
مرا گر بخواهی ز شاه جوان
چو غرم ژیان با تو آیم دوان
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک
مگر بازیابم من آن کیش پاک
چو پیغام گرگین برستم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بپیچید ازان درد و پیغام اوی
غم آمدش ازان بیهده کام اوی
فرستاده را گفت رو باز گرد
بگویش که ای خیره ناپاک مرد
تو نشنیدی آن داستان پلنگ
بدان ژرف دریا که زد با نهنگ
که گر بر خرد چیره گردد هوا
نیابد ز چنگ هوا کس رها
خردمند کرد هوا را بزیر
بود داستانش چو شیر دلیر
نبایدش بردن بنخچیر روی
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی
تو دستان نمودی چو روباه پیر
ندیدی همی دام نخچیرگیر
نشاید کزین بیهده کام تو
که من پیش خسرو برم نام تو
ولیکن چو اکنون ببیچارگی
فرو مانده گشتی بیکبارگی
ز خسرو بخواهم گناه ترا
بیفروزم این تیره ماه ترا
اگر بیژن از بند یابد رها
بفرمان دادار گیهان خدا
رهاگشتی از بند و رستی بجان
ز تو دور شد کینهٔ بدگمان
وگر جز برین روی گردد سپهر
ز جان و تن خویش بردار مهر
نخستین من آیم بدین کینه‌خواه
بنیروی یزدان و فرمان شاه
وگر من نیایم چو گودرز و گیو
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو
برآمد برین کار یک روز و شب
و زین گفته بر شاه نگشاد لب
دوم روز چون شاه بنمود تاج
نشست از بر سیمگون تخت عاج
بیامد تهمتن بگسترد بر
بخواهش بر شاه خورشید فر
ز گرگین سخن گفت با شهریار
ازان گم شده بخت و بد روزگار
بدو گفت شاه ای سپهدار من
همی بگسلی بند و زنهار من
که سوگند خوردم بتخت و کلاه
بدارای بهرام و خورشید و ماه
که گرگین نبیند ز من جز بلا
مگر بیژن از بند یابد رها
جزین آرزو هرچ باید بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای پرهنر نامور پیشگاه
اگر بد سگالید پیچد همی
فدا کردن جان بسیچد همی
گر آمرزش شاه نایدش پیش
نبودیش نام و برآید ز کیش
هرآن کس که گردد ز راه خرد
سرانجام پیچد ز کردار خود
سزد گر کنی یاد کردار اوی
همیشه بهر کینه پیکار اوی
بپیش نیاکانت بسته کمر
بهر کینه گه با یکی کینه ور
اگر شاه بیند بمن بخشدش
مگر اختر نیک بدرخشدش
برستم ببخشید پیروز شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه
ز رستم بپرسید پس شهریار
که چون راند خواهی برین گونه کار
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
که باید که با تو بیاید براه
بترسم ز بد گوهر افراسیاب
که بر جان بیژن بگیرد شتاب
یکی بادسارست دیو نژند
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
بجنباندش اهرمن دل ز جای
بیندازد آن تیغ زن را زپای
چنین گفت رستم بشاه جهان
که این کار ببسیچم اندر نهان
کلید چنین بند باشد فریب
نباید برین کار کردن نهیب
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان
بدین کار باید کشیدن عنان
فراوان گهر باید و زرو سیم
برفتن پر امید و بودن به بیم
بکردار بازارگانان شدن
شکیبا فراوان بتوران بدن
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
بباید بهایی و بخشیدنی
چو بشنید خسرو ز رستم سخن
بفرمود تا گنجهای کهن
همه پاک بگشاد گنجور شاه
بدینار و گوهر بیاراست گاه
تهمتن بیامد همه بنگرید
هر آنچش ببایست زان برگزید
ازان صد شتر بار دینار کرد
صد اشتر ز گنج درم بار کرد
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند
پس آگاهی آمد بگردنکشان
بدان گرزداران دشمن کشان
بپرسید زنگه که خسرو کجاست
چه آمد برویش که ما را بخواست
چو سالار نوبت بیامد بدر
بشبگیر بستند گردان کمر
همه نیزه داران جنگ آوران
همه مرزبانان ناماوران
همه نیزه و تیر بار هیون
همه جنگ را دست شسته بخون
سپیده دمان گاه بانگ خروس
ببستند بر کوههٔ پیل کوس
تهمتن بیامد چو سرو بلند
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش
نهاده بکف بر همه جان خویش
برفت از در شاه با لشکرش
بسی آفرین خواند برکشورش
چو نزدیکی مرز توران رسید
سران را ز لشکر همه برگزید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که ایدر بباشید روشن روان
مجنبید از ایدر مگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من
بسیچیده باشید مر جنگ را
همه تیز کرده بخون چنگ را
سپه بر سر مرز ایران بماند
خود و سرکشان سوی توران براند
همه جامه برسان بازارگان
بپوشید و بگشاد بند از میان
گشادند گردان کمرهای سیم
بپوشیدشان جامه های گلیم
سوی شهر توران نهادند روی
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
گرانمایه هفت اسب با کاروان
یکی رخش و دیگر نشست گوان
صد اشتر همه بار او گوهرا
صد اشتر همه جامهٔ لشکرا
ز بس‌های و هوی و درنگ درای
بکردار تهمورثی کرنای
همی شهر بر شهر هودج کشید
همی رفت تا شهر توران رسید
چو آمد بنزدیک شهر ختن
نظاره بیامد برش مرد و زن
همه پهلوانان توران بجای
شده پیش پیران ویسه بپای
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه
بیامد تهمتن بدیدش براه
یکی جام زرین پر از گوهرا
بدیبا بپوشید رستم سرا
ده اسب گرانمایه با زیورش
بدیبا بیاراست اندر خورش
بفرمانبران داد و خود پیش رفت
بدرگاه پیران خرامید تفت
برو آفرین کرد کای نامور
بایران و توران ببخت و هنر
چنان کرد رویش جهاندار ساز
که پیران مر او را ندانست باز
بپرسید و گفت از کجایی بگوی
چه مردی و چون آمدی پوی پوی
بدو گفت رستم ترا کهترم
بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
ببازارگانی ز ایران بتور
بپیمودم این راه دشوار و دور
فروشنده‌ام هم خریدار نیز
فروشم بخرم ز هر گونه چیز
بمهر تو دارم روان را نوید
چنین چیره شد بر دلم بر امید
اگر پهلوان گیردم زیر بر
خرم چارپای و فروشم گهر
هم از داد تو کس نیازاردم
هم از ابر مهرت گهر باردم
پس آن جام پر گوهر شاهوار
میان کیان کرد پیشش نثار
گرانمایه اسبان تازی‌نژاد
که بر مویشان گرد نفشاند باد
بسی آفرین کرد و آن خواسته
بدو داد و شد کار آراسته
چو پیران بدان گوهران بنگرید
کزان جام رخشنده آمد پدید
برو آفرین کرد وبنواختش
بران تخت پیروزه بنشاختش
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا
کنون نزد خویشت بسازیم جا
کزین خواسته بر تو تیمار نیست
کسی را بدین با تو پیکار نیست
برو هرچ داری بهایی بیار
خریدار کن هر سوی خواستار
فرود آی در خان فرزند من
چنان باش با من که پیوند من
بدو گفت رستم که ای پهلوان
هم ایدر بباشیم با کاروان
که با ما ز هر گونه مردم بود
نباید که زان گوهری گم بود
بدو گفت رو برزو گیر جای
کنم رهنمایی بپیشت بپای
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار
بکلبه درون رخت بنهاد و بار
خبر شد کز ایران یکی کاروان
بیامد بر نامور پهلوان
ز هر سو خریدار بنهاد گوش
چو آگاهی آمد ز گوهر فروش
خریدار دیبا و فرش و گهر
بدرگاه پیران نهادند سر
چو خورشید گیتی بیاراستی
بدان کلبه بازار برخاستی
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی بستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویش
مبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میان
ز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگار
خنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد بایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چاره‌گر
که چون او جوانی ز گودرزیان
همی بگسلاند بسختی میان
بسودست پایش ز بند گران
دو دستش ز مسمار آهنگران
کشیده بزنجیر و بسته ببند
همه چاه پرخون آن مستمند
نیابم ز درویشی خویش خواب
ز نالیدن او دو چشمم پر آب
بترسید رستم ز گفتار اوی
یکی بانگ برزد براندش ز روی
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
برستم نگه کرد و بگریست زار
ز خواری ببارید خون بر کنار
بدو گفت کای مهتر پرخرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر
بدو گفت رستم که ای زن چبود
مگر اهرمن رستخیزت نمود
همی بر نوشتی تو بازار من
بدان روی بد با تو پیکار من
بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش
و دیگر بجایی که کیخسروست
بدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همی گیو و گودرز را
نه پیموده‌ام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنی هرچ بود
نهادند در پیش درویش زود
یکایک سخن کرد ازو خواستار
که با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه
چه داری همی راه ایران نگاه
منیژه بدو گفت کز کار من
چه پرسی ز بدبخت و تیمار من
کزان چاه سر با دلی پر ز درد
دویدم بنزد تو ای رادمرد
زدی بانگ بر من چو جنگاوران
نترسیدی از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دوان گردگرد
همی نان کشکین فرازآورم
چنین راند یزدان قضا بر سرم
ازین زارتر چون بود روزگار
سر آرد مگر بر من این کردگار
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه
بغل و بمسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زین
نم دیدگانم بپالود زین
کنون گرت باشد بایران گذر
ز گودرز کشواد یابی خبر
بدرگاه خسرو مگر گیو را
ببینی و گر رستم نیو را
بگویی که بیژن بسختی درست
اگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواهی میاسای دیر
که بر سرش سنگست و آهن بزیر
بدو گفت رستم که ای خوب چهر
که مهرت مبراد از وی سپهر
چرا نزد باب تو خواهشگران
نینگیزی از هر سوی مهتران
مگر بر تو بخشایش آرد پدر
بجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزار بابت نبودی ز پیش
ترا دادمی چیز ز اندازه بیش
بخوالیگرش گفت کز هر خورش
که او را بباید بیاور برش
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر
منیژه بیامد بدان چاه سر
دوان و خورشها گرفته ببر
نوشته بدستار چیزی که برد
چنان هم که بستد ببیژن سپرد
نگه کرد بیژن بخیره بماند
ازان چاه خورشید رخ را بخواند
که ای مهربان از کجا یافتی
خورشها کزین گونه بشتافتی
بسا رنج و سختی کت آمد بروی
ز بهر منی در جهان پوی پوی
منیژه بدو گفت کز کاروان
یکی مایه ور مرد بازارگان
از ایران بتوران ز بهر درم
کشیده ز هر گونه بسیار غم
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
ز هر گونه با او فراوان گهر
گشن دستگاهی نهاده فراخ
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
بمن داد زین گونه دستارخوان
که بر من جهان آفرین را بخوان
بدان چاه نزدیک آن بسته بر
دگر هرچ باید ببر سربسر
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پراومید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته بهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید خندیدنی شاهوار
چنان کآمد آواز بر چاهسار
منیژه چو بشنید خندیدنش
ازان چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت این چه خندست ای نیکبخت
شگفت آمدش داستانی بزد
که دیوانه خندد ز کردار خود
چه گونه گشادی بخنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب
چه رازست پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نمودست روی
بدو گفت بیژن کزین کارسخت
بر اومید آنم که بگشاد بخت
چو با من بسوگند پیمان کنی
همانا وفای مرا نشکنی
بگویم سراسر تورا داستان
چو باشی بسوگند همداستان
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
زنان را زبان کم بماند ببند
منیژه خروشید و نالید زار
که بر من چه آمد بد روزگار
دریغ آن شده روزگاران من
دل خسته و چشم باران من
بدادم ببیژن تن و خان و مان
کنون گشت بر من چنین بدگمان
همان گنج دینار و تاج گهر
بتاراج دادم همه سربسر
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن
ز امید بیژن شدم ناامید
جهانم سیاه و دو دیده سپید
بپوشد همی راز بر من چنین
تو داناتری ای جهان آفرین
بدو گفت بیژن همه راستست
ز من کار تو جمله برکاستست
چنین گفتم اکنون نبایست گفت
ایا مهربان یار و هشیار جفت
سزد گر بهر کار پندم دهی
که مغزم برنج اندرون شد تهی
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش
که خوالیگرش مر ترا داد توش
ز بهر من آمد بتوران فراز
وگرنه نبودش بگوهر نیاز
ببخشود بر من جهان آفرین
ببینم مگر پهن روی زمین
رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی و گرم و گداز
بنزدیک او شو بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی
منیژه بیامد بکردار باد
ز بیژن برستم پیامش بداد
چو بشنید گفتار آن خوب روی
کزان راه دور آمده پوی پوی
بدانست رستم که بیژن سخن
گشادست بر لالهٔ سروبن
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
که یزدان ترا زو مبراد مهر
بگویش که آری خداوند رخش
ترا داد یزدان فریاد بخش
ز زاول بایران ز ایران بتور
ز بهر تو پیمودم این راه دور
بگویش که ما را بسان پلنگ
بسود از پی تو کمرگاه و چنگ
چو با او بگویی سخن راز دار
شب تیره گوشت بواز دار
ز بیشه فرازآر هیزم بروز
شب آید یکی آتشی برفروز
منیژه ز گفتار او شاد شد
دلش ز اندهان یکسر آزاد شد
بیامد دوان تا بدان چاهسار
که بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش که دادم سراسر پیام
بدان مرد فرخ پی نیک نام
چنین داد پاسخ که آنم درست
که بیژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چون پویی همی
که رخرا بخوناب شویی همی
کنون چون درست آمد از تو نشان
ببینی سر تیغ مردم کشان
زمین را بدرانم اکنون بچنگ
بپروین براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تیره گردد هوا
شب از چنگ خورشید یابد رها
بکردار کوه آتشی برفروز
که سنگ و سر چاه گردد چو روز
بدان تا ببینم سر چاه را
بدان روشنی بسپرم راه را
بفرمود بیژن که آتش فروز
که رستیم هر دو ز تاریک روز
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده و دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر
بده داد من زآنک بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد
مگر بازیابم بر و بوم را
نمانم بننگ اختر شوم را
تو ای دخت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل و چیز و تن
بدین رنج کز من تو برداشتی
زیان مرا سود پنداشتی
بدادی بمن گنج و تاج و گهر
جهاندار خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگ این اژدها
بدین روزگار جوانی رها
بکردار نیکان یزدان پرست
بپویم بپای و بیازم بدست
بسان پرستار پیش کیان
بپاداش نیکیت بندم میان
منیژه بهیزم شتابید سخت
چو مرغان برآمد بشاخ درخت
بخورشید بر چشم و هیزم ببر
که تا کی برآرد شب از کوه سر
چو از چشم خورشید شد ناپدید
شب تیره بر کوه دامن کشید
بدانگه که آرام گیرد جهان
شود آشکارای گیتی نهان
که لشکر کشد تیره شب پیش روز
بگردد سر هور گیتی فروز
منیژه سبک آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت
بدلش اندرون بانگ رویینه خم
که آید ز ره رخش پولاد سم
بدانگه که رستم ببربر گره
برافگند و زد بر گره بر زره
بشد پیش یزدان خورشید و ماه
بیامد بدو کرد پشت و پناه
همی گفت چشم بدان کور باد
بدین کار بیژن مرا زور باد
بگردان بفرمود تا همچنین
ببستند بر گردگه بند کین
بر اسبان نهادند زین خدنگ
همه جنگ را تیز کردند چنگ
تهمتن برخشنده بنهاد روی
همی رفت پیش اندرون راه جوی
چو آمد بر سنگ اکوان فراز
بدان چاه اندوه و گرم و گداز
چنین گفت با نامور هفت گرد
که روی زمین را بباید سترد
بباید شما را کنون ساختن
سر چاه از سنگ پرداختن
پیاده شدند آن سران سپاه
کزان سنگ پردخت مانند چاه
بسودند بسیار بر سنگ چنگ
شده مانده گردان و آسوده سنگ
چو از نامداران بپالود خوی
که سنگ از سر چاه ننهاد پی
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین
ز بیژن بپرسید و نالید زار
که چون بود کارت ببد روزگار
همه نوش بودی ز گیتیت بهر
ز دستش چرا بستدی جام زهر
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه
که چون بود بر پهلوان رنج راه
مرا چون خروش تو آمد بگوش
همه زهر گیتی مرا گشت نوش
بدین سان که بینی مرا خان و مان
ز آهن زمین و ز سنگ آسمان
بکنده دلم زین سرای سپنج
ز بس درد و سختی و اندوه و رنج
بدو گفت رستم که بر جان تو
ببخشود روشن جهانبان تو
کنون ای خردمند آزاده خوی
مرا هست با تو یکی آرزوی
بمن بخش گرگین میلاد را
ز دل دور کن کین و بیداد را
بدو گفت بیژن که ای یار من
ندانی که چون بود پیکار من
ندانی تو ای مهتر شیرمرد
که گرگین میلاد با من چه کرد
گرافتد بروبر جهانبین من
برو رستخیز آید از کین من
بدو گفت رستم که گر بدخوی
بیاری و گفتار من نشنوی
بمانم ترا بسته در چاه پای
برخش اندر آرم شوم باز جای
چو گفتار رستم رسیدش بگوش
ازان تنگ زندان برآمد خروش
چنین داد پاسخ که بد بخت من
ز گردان وز دوده و انجمن
ز گرگین بدان بد که بر من رسید
چنین روز نیزم بباید کشید
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی
ز کینه دل من بیاسود ازوی
فروهشت رستم بزندان کمند
برآوردش از چاه با پای‌بند
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد
ازان بند زنجیر زنگار خورد
خروشید رستم چو او را بدید
همه تن در آهن شده ناپدید
بزد دست و بگسست زنجیر و بند
رها کرد ازو حلقهٔ پای بند
سوی خانه رفتند زان چاهسار
بیک دست بیژن بدیگر زوار
تهمتن بفرمود شستن سرش
یکی جامه پوشید نو بر برش
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی
بیامد بمالید بر خاک روی
ز کردار بد پوزش آورد پیش
بپیچید زان خام کردار خویش
دل بیژن از کینش آمد براه
مکافات ناورد پیش گناه
شتر بار کردند و اسبان بزین
بپوشید رستم سلیح گزین
نشستند بر باره ناموران
کشیدند شمشیر و گرز گران
گسی کرد بار و برآراست کار
چنانچون بود در خور کارزار
بشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیش‌رو
که از من همی کینه سازند نو
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
عنانها فگندند بر پیش زین
کشیدند یکسر همه تیغ کین
بشد تا بدرگاه افراسیاب
بهنگام سستی و آرام و خواب
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
درخشیدن تیغ و باران تیر
سران را بسی سر جدا شد ز تن
پر از خاک ریش و پر از خون دهن
ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه
منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال
شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند
ترا رزم و کین سیاوخش بس
بدین دشت گردیدن رخش بس
همیدون برآورد بیژن خروش
که ای ترک بدگوهر تیره هوش
براندیش زان تخت فرخنده‌جای
مرا بسته در پیش کرده بپای
همی رزم جستی بسان پلنگ
مرا دست بسته بکردار سنگ
کنونم گشاده بهامون ببین
که با من نجوید ژیان شیر کین
بزد دست بر جامه افراسیاب
که جنگ‌آوران را ببستست خواب
بفرمود زان پس که گیرند راه
بدان نامداران جوینده گاه
ز هر سو خروش تکاپوی خاست
ز خون ریختن بر درش جوی خاست
هرآنکس که آمد ز توران سپاه
زمانه تهی ماند زو جایگاه
گرفتند بر کینه جستن شتاب
ازان خانه بگریخت افراسیاب
بکاخ اندر آمد خداوند رخش
همه فرش و دیبای او کرد بخش
پریچهرگان سپهبدپرست
گرفته همه دست گردان بدست
گرانمایه اسبان و زین پلنگ
نشانده گهر در جناغ خدنگ
ازان پس ز ایوان ببستند بار
بتوران نکردند بس روزگار
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور
بدان تا نخیزد ازان کار شور
چنان رنجه بد رستم از رنج راه
که بر سرش بر درد بود از کلاه
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ
یکی را بتن بر نجنبید رگ
بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام
که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین
گشن لشکری سازد افراسیاب
بنیزه بپوشد رخ آفتاب
برفتند یکسر سواران جنگ
همه رزم را تیز کردند چنگ
همه نیزه‌داران زدوده سنان
همه جنگ را گرد کرده عنان
منیژه نشسته بخیمه درون
پرستنده بر پیش او رهنمون
یکی داستان زد تهمتن بروی
که گر می بریزد نریزدش بوی
چنینست رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
چو خورشید سر برزد از کوهسار
سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و برآمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش
بدرگاه افراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند
همه یکسره جنگ را ساخته
دل از بوم و آرام پرداخته
بزرگان توران گشاده کمر
به پیش سپهدار بر خاک سر
همه جنگ را پاک بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان
کز اندازه بگذشت ما را سخن
چه افگند باید بدین کار بن
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان
بماند ز کردار بیژن نشان
بایران بمردان ندانندمان
زنان کمربسته خوانندمان
برآشفت پس شه بسان پلنگ
ازان پس بفرمودشان ساز جنگ
به پیران بفرمود تا بست کوس
که بر ما ز ایران همین بد فسوس
بزد نای رویین بدرگاه شاه
بجوشید در شهر توران سپاه
یلان صف کشیدند بر در سرای
خروش آمد از بوق و هندی درای
سپاهی ز توران بدان مرز راند
که روی زمین جز بدریا نماند
چو از دیدگه دیدبان بنگرید
زمین را چو دریای جوشان بدید
بر رستم آمد که ببسیچ کار
که گیتی سیه شد ز گرد سوار
بدو گفت ما زین نداریم باک
همی جنگ را برفشانیم خاک
بنه با منیژه گسی کرد و بار
بپوشید خود جامهٔ کارزار
ببالا برآمد سپه را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
یکی داستان زد سوار دلیر
که روبه چه سنجد بچنگال شیر
بگردان جنگاور آواز کرد
که پیش آمد امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار
کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار
هنرها کنون کرد باید پدید
برین دشت‌بر کینه باید کشید
برآمد خروشیدن کرنای
تهمتن برخش اندر آورد پای
ازان کوه سر سوی هامون کشید
چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید
کشیدند لشکر بران پهن جای
بهرسو ببستند ز آهن سرای
بیاراست رستم یکی رزمگاه
که از گرد اسبان هوا شد سیاه
ابر میمنه اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم
چو رهام و چون زنگه بر میسره
بخون داده مر جنگ را یکسره
خود و بیژن گیو در قلبگاه
نگهدار گردان و پشت سپاه
پس پشت لشکر که بیستون
حصاری ز شمشیر پیش اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که سالارشان رستم آمد پدید
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ
سپه را بفرمود کردن درنگ
برابر بیین صفی برکشید
هوا نیلگون شد زمین ناپدید
چپ لشکرش را بپیران سپرد
سوی راستش را به هومان گرد
بگرسیوز و شیده قلب سپاه
سپرد و همی کرد هر سو نگاه
تهمتن همی گشت گرد سپاه
ز آهن بکردار کوهی سیاه
فغان کرد کای ترک شوریده بخت
که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت
ترا چون سواران دل جنگ نیست
ز گردان لشکر ترا ننگ نیست
که چندین بپیش من آیی بکین
بمردان و اسبان بپوشی زمین
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ
همی پشت بینم ترا سوی جنگ
ز دستان تو نشنیدی آن داستان
که دارد بیاد از گه باستان
که شیری نترسد ز یک دشت گور
ستاره نتابد چو تابنده هور
بدرد دل و گوش غرم سترگ
اگر بشنود نام چنگال گرگ
چو اندر هوا باز گسترد پر
بترسد ز چنگال او کبک نر
نه روبه شود ز آزمودن دلیر
نه گوران بسایند چنگال شیر
چو تو کس سبکسار خسرو مباد
چو باشد دهد پادشاهی بباد
بدین دشت و هامون تو از دست من
رهایی نیابی بجان و بتن
چو این گفته بشنید ترک دژم
بلرزید و برزد یکی تیز دم
برآشفت کای نامداران تور
که این دشت جنگست گر جای سور
بباید کشیدن درین رزم رنج
که بخشم شما رابسی تاج و گنج
چو گفتار سالارشان شد بگوش
زگردان لشکر برآمد خروش
چنان تیره‌گون شد ز گرد آفتاب
که گفتی همی غرقه ماند در آب
ببستند بر پیل رویینه خم
دمیدند شیپور با گاودم
ز جوشن یکی بارهٔ آهنین
کشیدند گردان بروی زمین
بجوشید دشت و بتوفید کوه
ز بانگ سواران هر دو گروه
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز
تو گفتی برآمد همی رستخیز
همی گرز بارید همچون تگرگ
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ
و زان رستمی اژدهافش درفش
شده روی خورشید تابان بنفش
بپوشید روی هوا گرد پیل
بخورشید گفتی براندود نیل
بهر سو که رستم برافگند رخش
سران را سر از تن همی کرد بخش
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
بسان هیونی گسسته مهار
همی کشت و می‌بست در رزمگاه
چو بسیار کرد از بزرگان تباه
بقلب اندر آمد بکردار گرگ
پراگنده کرد آن سپاه بزرگ
برآمد چو باد آن سران را ز جای
همان بادپایان فرخ همای
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ
سران سواران چو برگ درخت
فرو ریخت از بار و برگشت بخت
همه رزمگه سربسر جوی خون
درفش سپهدار توران نگون
سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید
بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسوده‌تر برنشست
خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت
برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گرز و تیر
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم
سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه
ببخشید و بنهاد بر پیل بار
بپیروزی آمد بر شهریار
چو آگاهی آمد بشاه دلیر
که از بیشه پیروز برگشت شیر
چو بیژن شد از بند و زندان رها
ز بند بداندیش نراژدها
سپاهی ز توران بهم برشکست
همه لشکر دشمنان کرد پست
بشادی به پیش جهان‌آفرین
بمالید روی و کله بر زمین
چو گودرز و گیو آگهی یافتند
سوی شاه پیروز بشتافتند
برآمد خروش و بیامد سپاه
تبیره‌زنان برگرفتند راه
دمنده دمان گاودم بر درش
برآمد خروشیدن از لشکرش
سیه کرده میدانش اسبان بسم
همه شهر آوای رویینه‌خم
بیک دست بربسته شیر و پلنگ
بزنجیر دیگر سواران جنگ
گرازان سواران دمان و دنان
بدندان زمین ژنده پیلان کنان
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس
درفش از پس پشت گودرز و طوس
پذیره شدن پیش پهلو سپاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه
برفتند لشکر گروها گروه
زمین شد ز گردان بکردار کوه
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنج‌دیده گوان
برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گم‌بوده را
ز درد و غمان رستگان تویم
بایران کمربستگان تویم
بر اسبان نشستند یکسر مهان
گرازان بنزدیک شاه جهان
چو نزدیک شهر جهاندار شاه
فرازآمد آن گرد لشکرپناه
پذیره شدش نامدار جهان
نگهدار ایران و شاه مهان
چو رستم بفر جهاندار شاه
نگه کرد کآمد پذیره براه
پیاده شد و برد پیشش نماز
غمی گشته از رنج و راه دراز
جهاندار خسرو گرفتش ببر
که ای دست مردی و جان هنر
تهمتن سبک دست بیژن گرفت
چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست
ازان پس اسیران توران هزار
بیاورد بسته بر شهریار
برو آفرین کرد خسرو بمهر
که جاوید بادا بکامت سپهر
خنک زال کش بگذرد روزگار
بماند بگیتی ترا یادگار
خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر
خنک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان
وزین هر سه برتر سر و بخت من
که چون تو پرستد همی تخت من
به خورشید ماند همی کار تو
بگیتی پراگنده کردار تو
بگیو آنگهی گفت شاه جهان
که نیکست با کردگارت نهان
که بر دست رستم جهان‌آفرین
بتو داد پیروز پور گزین
گرفت آفرین گیو بر شهریار
که شادان بدی تا بود روزگار
سر رستمت جاودان سبز باد
دل زال فرخ بدو باد شاد
بفرمود خسرو که بنهید خوان
بزرگان برترمنش را بخوان
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند
فروزندهٔ مجلس و میگسار
نوازندهٔ چنگ با پیشکار
همه بر سران افسران گران
بزر اندرون پیکر از گوهران
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ
طبقهای سیمین پر از مشک ناب
بپیش اندرون آبگیری گلاب
همی تافت ازفر شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
همه پهلوانان خسروپرست
برفتند زایوان سالار مست
بشبگیر چون رستم آمد بدر
گشاده‌دل و تنگ بسته کمر
بدستوری بازگشتن بجای
همی زد هشیوار با شاه رای
یکی دست جامه بفرمود شاه
گهر بافته با قبا و کلاه
یکی جام پر گوهر شاهوار
صد اسب و صد اشتر بزین و ببار
دو پنجه پری‌روی بسته کمر
دو پنجه پرستار با طوق زر
همه پیش شاه جهان کدخدای
بیاورد و کردند یک سر بپای
همه رستم زابلی را سپرد
زمین را ببوسید و برخاست گرد
بسربر نهاد آن کلاه کیان
ببست آن کیانی کمر برمیان
ابر شاه کرد آفرین و برفت
ره سیستان را بسیچید تفت
بزرگان که بودند با او بهم
برزم و ببزم و بشادی و غم
براندازه‌شان یک بیک هدیه داد
از ایوان خسرو برفتند شاد
چو از کار کردن بپردخت شاه
برام بنشست بر پیشگاه
بفرمود تا بیژن آمدش پیش
سخن گفت زان رنج و تیمار خویش
ازان تنگ زندان و رنج زوار
فراوان سخن گفت با شهریار
وزان گردش روزگاران بد
همه داستان پیش خسرو بزد
بپیچید و بخشایش آورد سخت
ز درد و غم دخت گم بوده بخت
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر و بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترک روان‌کاسته
برنجش مفرسا و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را بروی
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
یکی را برآرد بچرخ بلند
ز تیمار و دردش کند بی‌گزند
وزانجاش گردان برد سوی خاک
همه جای بیمست و تیمار و باک
هم آن را که پرورده باشد بناز
بیفگند خیره بچاه نیاز
یکی را ز چاه آورد سوی گاه
نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را برش آب و آزرم نیست
همیشه بهر نیک و بد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم کس
چنینست کار سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
ز بهر درم تا نباشی بدرد
بی‌آزار بهتر دل رادمرد
بدین کار بیژن سخن ساختم
بپیران و گودرز پرداختم

[ چهارشنبه 1390/04/08 ] [ 16:9 ] [ محمد مرفه ]

 

  برای جستجو به تفکیک شاعر کلیک کنید

جستجو

در کل وبلاگ

 

در کادر پایین آدرس ایمیل خود را وارد کنید
تا از آخرین بروزرسانی وبلاگ با خبر شوید

تعداد اعضاء : 956 نفر


گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود

تاریخ افتتاح وبلاگ : 20/01/1390
تاریخ افتتاح سایت : 18/05/1392
تعداد پست : تقریبا 23700
پیج رنک گوگل : 3

عنوان کسب شده : نامزد دریافت نشان زرین و بلورین ششمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال در سال 1391

برای مشاهده معنی هر واژه در متن وبلاگ کافیست روی واژه موردنظر دو بار کلیک کنید




تماس با ما

 جهت حمایت از این وبلاگ میتوانید کد
          بنر را در وبلاگ یا وبسایت خود قرار دهید

وبلاگ اشعار کامل شاعران