زندگینامه امام خمینی (ره)

"برای جستجو در اشعار امام خمينی (ره) کليک کنيد"

امام خمینی (ره)

امام خمینی (ره) در ۳۰ شهریور ۱۲۸۱ در شهرستان خمین از توابع استان مرکزی به دنیا آمدند. ۵ ماهه بودند که پدر خود را از دست دادند و زیر نظر مادرشان بزرگ شدند. در ۱۵ سالگی مادر خود را نیز از دست دادند. وی سپس به قم هجرت کرد و دروس حوزوی را نزد استادان حوزه علمیه قم فرا گرفت. در دوران قبل از انقلاب ایشان به دلیل فعالیت های ضد دولت وقت تبعید شدند و  ۱۴ سال دور از وطن خویش بودند. پس از اتمام زمان تبعید امام وارد ایران شدند و حکومت انقلاب اسلامی را برپا کردند. امام خمینی (ره) در ۱۳ خرداد سال ۱۳۶۸ دارفانی را وداع گفتند.

  غزلیات ( عید نوروز - خلوت مستان )

  رباعیات ( دل خواب - پناه )

  قصاید ( مدیحه نورین نیرین فاطمه زهرا و فاطمه معصومه (س) - در مدح ولی عصر (عج) )

  مسمط ( در توصیف بهاران و مدیح امام زمان و تخلص به نام آیت الله حائری - حدیث دل )

  ترجیع بند نقطه عطف

  قطعات و اشعار پراکنده ( جام چشم - جور )

عید نوروز


باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
 جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
 نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما
صوفی و عارف ازین بادیه دور افتادند
 جام می گیر ز مطرب، که رَوی سوی صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
 من سرمست، ز میخانه کنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنی و درویش
 یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا
گر مرا ره به در پیر خرابات دهی
 به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
 تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا

حُسن ختام


الا یا ایها الساقی! ز می پُر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد، هوای ننگ و نامم را
از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستی، هسته نیرنگ و دامم را
از آن می ده که جانم را  ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را
از آن می ده که در خلوتگه رندان بیحرمت
به هم کوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را
نبودی در حریمِ قدسِ گلرویان میخانه
که از هر روزنی  آیم، گلی گیرد لجامم را
روم در جرگه پیران از خود بی‏خبر، شاید
برون سازند از جانم، به می افکار خامم را
تو ای پیک سبکباران دریای عدم، از من
به دریادارِ آن وادی، رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه
به پیرِ صومعه برگو: ببین حُسن ختامم را

جان جهان


به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا
جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا
عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال
به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا
با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی
چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا
پرده از روی بینداز، به جان تو قسم
غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا
گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی
ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا
مده از جنت و از حور و قصورم خبری
جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

شرح جلوه


دیده‏ای نیست نبیند رخ زیبای تو را
نیست گوشی که همی‏نشنود آوای تو را
هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز
کس نجوید به جهان جز اثر پای تو را
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار
به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را
قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد
آنکه در خواب ببیند قد رعنای تو را
به کجا روی نماید که تواش قبله نه‏ای؟
آنکه جوید به حرم، منزل و ماوای تو را
همه جا منزل عشق است؛ که یارم همه جاست
کور دل آنکه نیابد به جهان، جای تو را
با که گویم که ندیده است و نبیند به جهان
جز خم ابرو و جز زلف چلیپای تو را
دکه علم و خرد بست، درِ عشق گشود
آنکه می‏داشت به سر علّت سودای تو را
بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را